...


آن یک تکه راه پیاده تا خانه را قدم‌هایم را شمرده بودم و با خودم گفته بودم بهش فکر نمی‌کنم. پشت تلفن خندیده بودم، گفته بودم بهش فکر نمی‌کنم و واقعن تمام مدت داشتم سعی می‌کردم. دیشب فقط دو ساعت خوابیده‌ام و امروز هم دوتا امتحان مزخرف اعصاب خرد کن داده‌ام و باید وقتی می‌رسیدم خانه بیهوش می‌شدم از خستگی، به قول آیدا مثل خواب بعد از زایمان می‌ماند این خواب‌های بعد از امتحان، ولی خوابم نبرد. صدای مردک به طور واضحی توی گوشم است و نمی‌توانم از گفتن جمله‌ی مردک احول بیشعور، توی ذهنم، هر پنج دقیقه یکبار، خودداری کنم. عصبانی‌ام و عصبی‌ام و اصلن هم دوست ندارم لبخند بزنم و تظاهر کنم که نیستم. توی گوشش هم می‌توانستم بزنم. مردک احول بیشعور. آمدم این چند خط را بنویسم این‌جا، شاید که حالم بهتر شود و بتوانم درس بخوانم برای امتحان فردا ظهرم. فکر کنم دوش آب سرد هم بد نباشد. مردک احول بیشعور نفهم. این‌جا دیگر کدام خراب شده‌ای است که ما داریم تویش زندگی می‌کنیم؟ اصلن ما داریم زندگی می‌کنیم یا زندگی ما را؟ هیچ معلوم هست؟ مردک احول بیشعور نفهم عوضی.

...


نشسته‌ام روی این روتختی قرمزم و خودم را محکوم کرده‌ام به نوشتن با دست راستی که دارد فریاد می‌زند از درد هنوز، به خاطر خر حمالی دیروز، که لامصب نگذاشت بروم دو تا از دوستانم را ببینم وقتی در همان حوالی بودند. توی پذیرایی یک دوره‌ی زنانه در جریان است. مامان با دوستان هم دوره‌ای‌اش و من رئولوژی و فاینال زبانم را بهانه کرده‌ام و اتاقم را ترجیح داده‌ام. از صبح نه زبان خوانده‌ام، نه رئو. در عوض کتاب خوانده‌ام و الان هم یک نیم ساعتی‌ست که دارم در مقابل وسوسه‌ی پازل چیدن مقاومت می‌کنم. هنوز استرس امتحان‌ها نگرفته است من را خب. ولی وقتی پسرک هم درس می‌خواند حتی، یعنی وضع بسی خراب‌تر از آستانه‌ی تحمل همه‌ی تنبل‌های عالم است. من اما طبق معمول هفت ترم گذشته، استراحت دارم می کنم در فرجه‌ی امتحان‌هایم. نمی‌دانم از خوشحالی زیاد است یا اعتماد به نفس زیاد یا چی. صدای نامجو می‌پیچید توی اتاق و توی سرم و با درد دستم قاطی می‌شود. نمی‌دانم معجزه‌ی سعدی‌ست یا صدای این آدم...
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم...

...


از میان تمام دهان‌هایی که می‌گویند دوستم دارند، تنها دهان تو را انگار می‌توان بوسید این روزها. طناب دارم را که نمی‌بافی، هان؟

...


۱. اینت نو سان شاین ون شیز گان...

۲. گاهی از روزمره‌ها گفتن می‌شود خود زندگی.
می‌شود توی هفت سور نشست، از خواهرها گفت. از به مراتب نرمال تر بودن نسل جدید گفت. از دلتنگی‌های مامان گفت. از کتاب‌هایی که داریم می‌خوانیم گفت. از مازوخیسم گفت. از عدم توانایی در تحمل کردن آدم‌ها گفت. از سافوکیت شدن گفت وقتی حضور آدمی زیادتر از کمی می‌‌شود. از خنده‌های عمیق و واقعی گفت که چقدر کم داریم. می‌شود تا قهوه مرکزی پیاده رفت، از مشکلات جنسی آدم‌ها گفت. از قاشقی که بلد نیستند دست بگیرند گفت. می‌شود تشخیص افسردگی مینور گذاشت روی من، که آیدا کورس روان دارد این ترم. می‌شود خندید به دو تا و نه سه‌ تای آقای قهوه مرکزی. می‌شود چای با نبات خورد که نخورد نباتش را. ولی من دیدم که گذاشتش آن طرف لیوان، رو به روی خودش تا بتواند نگاهش کند. می‌شود از ترجیح دادن آرامش بر حقیقت گفت، که چه خوب جواب می‌دهد برای اکثر آدم‌ها. می‌شود از این که دوتایی چه بازیگرهای خوبی هستیم گفت. می‌شود از فندک نارنجی با رگه‌های قهوه‌ای‌ گفت که‌ آیدای آیداست و در ضمن هیچ قسمت طلایی‌ای هم ندارد.
گفتم که، گاهی از روزمره‌ها گفتن می‌شود خود زندگی.

۳. آدم‌ها که می‌روند، حالا یا خودشان می‌روند که می‌خواهند یا رانده می‌شوند و ما می‌رانیمشان، که دلیل دارند و دلیل داریم حتمن برایش. پس نباید برشان گرداند تا وقتی که آن دلیل این قدر محکم و این قدر زنده هست هنوز و دارد نفس می‌کشد هنوز.

۴. کاغذ شطرنجیه خیلی وقته از روی دیوار افتاده پشت شوفاژ. و من تازه دیشب فهمیدم که نیست و یادم نیامد که آخرین بار کی دیده بودمش که هست و جای گچ دیوار نشون میده که خیلی وقته که نیست. این یعنی دلتنگیه خیلی وقته که دیگه نیست، مثل تو که دیگه خیلی وقته که نیستی. این یعنی من خیلی وقته که دیگه سرک نمی‌کشم توی اون حجم بزرگ خاطره.

۵. نمی‌دونم  یکهو چی می‌شه که با یه جمله‌ی خیلی معمولیش توی همون کافه‌ی همیشگی، خاطره‌هه رو میاد و من همین جوری یه جمله‌ی خیلی بی‌آزار می‌گم و فکر نمی‌کنم بگیره منظورمو. ولی می‌گیره و می‌پرسه و من دوباره تمام تنم یخ می‌زنه و بعد داغ می‌شه و عضلاتم منقبض می‌شن. دستامو زیر میز مشت می‌کنم و ناخنامو فشار می‌دم کف دستم و پرت می‌شم عقب. می‌رم به اون روز و دوباره بر می‌گردم و سعی می‌کنم لبخند بزنم و می‌گم که سوالش خیلی شخصیه و این یعنی این قدر شخم نزن همه چیزو. ولی بعد که می‌گه حدس می‌زده، خنده‌هه از روی لبام جمع نمی‌شه و فکر می‌کنم به حکمی که می‌دهند آدم‌ها و قضاوتی که می‌شوی و برچسبی که می‌خوری. برایت گذشته می‌سازند از روی رفتارهایت و این رسمن منزجر می‌کند من را. بعد اون کارت قهوه ای رو واسش می‌نویسم و می‌زارمش لای تانک و پروانه و این حالم رو بهتر می‌کنه. آن قدر که آدم‌ها بیرون منند و آن قدر که دورند.

۶. پارک‌وی؟!! ژانر وحشت؟!! شوخی می‌کنید. فیلم خیلی هم مفرح است اگر اعصابتان تاب بیاورد و از نوع اعصاب ما نباشد. می‌شود کلی به بلاهت کارگردان خندید. سوتی‌ای نماند که نداده باشد.

۷. این هفت به خاطر دوست و همراه پنجشنبه. به خطر مهربانی‌اش و آن آدمک چوبی که کلی شادم کرد بعد از آن امتحان افتضاحی که دادم. این هفت به خاطر صبوری‌اش در رقصیدن به ساز اینجانب و به خاطر آرامشی که دارم کنارش.

۸. چقدر که من این لیرکه رو دوست داشتم و خود موزیکش رو هم.

۹. نازلی دعوتت کنه و بازی نکنی؟!! وا، مردم چی می‌گن اون وقت؟!! این هم پنج تا سوال بی‌مزه‌ی من.

۱. پنج تا موزیکی که خیلی دوستشون دارید ولی دیگه نمی‌خواهید بهشون گوش بدین.
۲. پنج تا آدمی که حاضرید به خاطرشون پنج سال از عمرتون رو بدید ولی یه جوری شرشون کم شه از زندگیتون.
۳. پنج تا روز خاطره انگیز زندگیتون، که هر وقت یادشون می‌افتین کلی لبخندتون می‌شه.
۴. پنج تا موقعیت کمیکی که توش قرار گرفتین و اون لحظه هیچ‌کس نتونسته به ‌اندازه‌ی شما عمق فاجعه رو درک کنه.
۵. پنج تا بلاگری که خیلی دوست دارید به پنج تایی هاشون جواب بدن.

 

...


گذر پوست بالاخره می‌افتد به دباغ خانه. من هم هر جا که بروم و هر غلطی که بکنم و هر چه قدر هم که سر خودم را کلاه بگذارم، باز هم گذرم می‌افتد به این دفتر قرمزم و روان نویس قهوه‌ای.
گریه می‌کنم این روزها در تنهایی. زیاد. انگار که همان بغض قدیمی شکسته باشد بعد از بیست سال. در تمام سال‌هایی که یک قطره اشک هم نمی‌ریختم و سرم را بالا می‌گرفتم محکم و  نگاه می‌کردم توی چشم‌های زندگی. تصویرهای ماتم را دارند رنگ می‌زنند دوباره. فراموشی دریغ می‌کنند. فراموشی که نه، همان مات شدن و کم رنگ شدن را. اما من دیگر نیستم آن دختر بچه‌ی لجوج و مغرور که اجازه نمی‌داد هیچ‌کس اشک‌هایش را ببیند و حتی توی تنهایی‌هایش هم و حرص همه را در می‌آورد. خسته‌تر و پیر تر از آنم که بتوانم این اشک‌ها و این بغض کهنه‌ام را قورت دهم و بگویم به جهنم و حواله‌شان بدهم به تخم‌های نداشته‌ام. دارم تمام می‌شوم. هر روزی که می‌آید، من بیشتر می‌بینم گوشه‌های ویران و بیمار این زندگی را. دردم می‌آید و سردم می‌شود و تنهایی می‌خواهم و اشک‌هایم که امانم نمی‌دهند.
همه چیزم بهم می‌آیند.

...


این روزها گیجم. همین کلمه به تمامی حال من را می‌رساند، بدون هیچ کم و کاستی.
نشسته‌ایم توی همان کافه‌ی همیشگی. حرف می‌زنیم. روزمره. بعد از مدت‌ها یک بیرون رفتن دو نفره. یکی از معدود آدم‌هایی است که خوب می‌فهمد من را. نگاهم که می‌کند، می‌فهمد که چطورم و اگر خوب نیستم از کجا دارد آب می‌خورد. سکوت می‌فهمد و تحمل می‌کند و پا به پایم می‌آید وسط تمام آشفتگی‌هایم. حکم نمی‌دهد، قضاوت نمی‌کند و می‌گذارد تا خودم باشم و این خوب است. داریم که برمی‌گردیم، یک چیزی گلوله می‌شود توی گلویم و من بدون توانایی هق‌هق کردن و زار زدن، اشک می‌ریزم، درست دو ساعت تمام و بی‌صدا.
نشسته‌ایم توی همان کافه‌ی همیشگی. نگاهش که سنگین می‌شود، سر بلند می‌کنم و عجیب چشم‌های این آدم هیچ وقت دروغ نمی‌گویند. می‌پرسم و جوابش می‌ترساند من را. انگار که از پشت خورده باشم به دیوار. شدیدن دارم سعی می‌کنم واژه‌ی مسئولیت را هضم کنم و در همان چند ثانیه کلی معنی از تویش می‌کشم بیرون. تلخی‌اش را قورت می‌دهم و صبر می‌کنم تا بعد. بعد که می‌رویم به هوای کتاب دیدن، دست می‌کشم لای حافظ،
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش                                        حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
و نمی‌فهمم خواجه دقیقن منظورش چیست که این قدر رک می‌زند توی دهن من.

...


۱. نه، به خاطر هوا نیست. به خاطر آن اتفاقی که تو فکر می‌کنی افتاده برای من در فصل بهار و برای گونه‌ی آدم ماهی یکبار است البته، نیست. به خاطر این که تو حیات وحش نگاه کرده‌ای اخیرا نیست. به خاطر این نیست که گربه‌ی ما دوباره آمده توی زیر زمین خانه‌مان زاییده و من از این به بعد، هر وقت که ببینمش، تا وقتی بچه‌هاش بزرگ شوند و بروند پی کارشان، یاد حرف تو می‌افتم.
نه، به خاطر حرف تو نیست. به خاطر احساس گیجی مطلق بعد از آن امتحان مسخره نیست. به خاطر همیشه نقش قوی رابطه‌ها را بازی کردن نیست. که نگاه کنم به خودم و ببخشم و یاد حرف پدرم بیفتم که قوی‌ها همیشه می‌بخشند و می‌گذرند، که اگر قوی رابطه‌ای باشی دیگر مهم نیست ترک کنی یا ترکت کنند. به خاطر عذاب وجدانم نیست. که سرزنش کنم خودم را به خاطر صدای گرفته‌‌ی تو و چهار ساعت پیاده‌روی‌ات و نهار نخوردنت و گریه هم که می‌دانستم کرده‌ای حتمن. به خاطر ناتوانی در آزار دادن آدم‌ها نیست، که نگذارد و نخواهد تا با آن صدای گرفته خداحافظی کنی و دست‌هایم که دلشان نوازش کردنت را بخواهد و من ولی نفهمم که چرا.
نه، به خاطر تنهایی‌هایم نیست. به خاطر این خشم و بغض فرو خورده نیست. به خاطر ترنج محسن نامجو نیست. به خاطر آمدن و رفتن مدام آدم‌ها و سر و صداشان و این‌ که هیچ کدامشان سکوت را نمی‌فهمند نیست. به خاطر رابطه‌های عجیب و غریب و بدون تعریفم نیست.
نه، به خاطر این‌ها نیست. به خاطر چیزهایی است که جمله نمی‌شوند و روی کاغذ نمی‌آیند و بیرون نمی‌ریزند. فقط درون من رنگ می‌بازند و تمام می‌شوند.
نه، نه، باور کن، به خاطر هوا نیست.

۲. دلم از آن جوراب‌ راه راه دارهای رنگی بلند می‌خواهد. با دامن لی و تاپ سفید. خرید می‌کنیم.

 

...


دوست مهربان عزیز باشخصیتم، که وقتی می‌بینی دارم تلو تلو می‌خورم و چرت و پرت می‌گویم، دستم را می‌گیری می‌بری کافه نشینی و مزخرف‌هایم را تاب می‌آوری سه ساعت تمام و شبش هم زنگ می‌زنی کلی می‌خندانی من را، نگفته باشم شاید تا به حال به تو، ولی خوب خوب قدر می‌دانم بودنت را، گوش شنوایت را، سکوت‌های همیشه به موقعت را، آرامش دستانت را و نوازش‌های مهربانت را. و حتی آن فندک بنفشت را هم.

...


دختره پشت تلفن سانسور می‌کنه و من خودمو می‌زنم به نفهمی. من خودمو می‌زنم به نفهمی و دست می‌کشم رو سر گربه سیاهه و دمشو حلقه می‌کنم دور انگشتم. من خودمو می‌زنم به نفهمی و دختره ته دلش لبخند می‌زنه و یه نفس راحت می‌کشه و می‌گه خوبه که این‌ قدر نفهمه. من ولی لبخنده ته دلم نیست، روی لبامه و از اون مدل لبخندای جولیا رابرتزی هم هست، همچین گل و گشاد، اون قدر که دختره بتونه از پشت تلفن ببیندش. من گربه سیاهه رو ناز می‌کنم و دمش رو می‌ندازم پشت گوشش. ولی اون پشت مشت‌ها من داره ریسه میره از خنده. خم شده رو شکمش و داره قهقهه می‌زنه. اون قدر که اشک داره میاد از چشاش.

...


نمی‌دانم. یک چیزی درست مثل یک موجود زنده، جا خوش کرده توی گلوی من. بزرگ می‌شود و وول می‌زند و چنگ می‌اندازد و بالا می‌آید. اما بیرون نمی‌ریزد و من تا احساس می‌کنم وول زدن‌هایش را، سریع قورتش می‌دهم. اما می‌دانم که هست، همان جا، زنده و جاندار، خواب و بیدار، منتظر نشسته. و هر چیز کوچکی مثل یک نوشته‌ی کوتاه یا دو خط شعر یا دو جمله‌ی نامهربان یا حرف‌های آن روزمان با آیدا یا مثل موسیقی متن این فیلم، می‌تواند بیدارش کند تا دوباره دست و پا زنان، شروع کند بالا بیاید و من دوباره بخوابانمش و همین جوری از اول. نمی‌دانم.