۱. اینت نو سان شاین ون شیز گان...

۲. گاهی از روزمره‌ها گفتن می‌شود خود زندگی.
می‌شود توی هفت سور نشست، از خواهرها گفت. از به مراتب نرمال تر بودن نسل جدید گفت. از دلتنگی‌های مامان گفت. از کتاب‌هایی که داریم می‌خوانیم گفت. از مازوخیسم گفت. از عدم توانایی در تحمل کردن آدم‌ها گفت. از سافوکیت شدن گفت وقتی حضور آدمی زیادتر از کمی می‌‌شود. از خنده‌های عمیق و واقعی گفت که چقدر کم داریم. می‌شود تا قهوه مرکزی پیاده رفت، از مشکلات جنسی آدم‌ها گفت. از قاشقی که بلد نیستند دست بگیرند گفت. می‌شود تشخیص افسردگی مینور گذاشت روی من، که آیدا کورس روان دارد این ترم. می‌شود خندید به دو تا و نه سه‌ تای آقای قهوه مرکزی. می‌شود چای با نبات خورد که نخورد نباتش را. ولی من دیدم که گذاشتش آن طرف لیوان، رو به روی خودش تا بتواند نگاهش کند. می‌شود از ترجیح دادن آرامش بر حقیقت گفت، که چه خوب جواب می‌دهد برای اکثر آدم‌ها. می‌شود از این که دوتایی چه بازیگرهای خوبی هستیم گفت. می‌شود از فندک نارنجی با رگه‌های قهوه‌ای‌ گفت که‌ آیدای آیداست و در ضمن هیچ قسمت طلایی‌ای هم ندارد.
گفتم که، گاهی از روزمره‌ها گفتن می‌شود خود زندگی.

۳. آدم‌ها که می‌روند، حالا یا خودشان می‌روند که می‌خواهند یا رانده می‌شوند و ما می‌رانیمشان، که دلیل دارند و دلیل داریم حتمن برایش. پس نباید برشان گرداند تا وقتی که آن دلیل این قدر محکم و این قدر زنده هست هنوز و دارد نفس می‌کشد هنوز.

۴. کاغذ شطرنجیه خیلی وقته از روی دیوار افتاده پشت شوفاژ. و من تازه دیشب فهمیدم که نیست و یادم نیامد که آخرین بار کی دیده بودمش که هست و جای گچ دیوار نشون میده که خیلی وقته که نیست. این یعنی دلتنگیه خیلی وقته که دیگه نیست، مثل تو که دیگه خیلی وقته که نیستی. این یعنی من خیلی وقته که دیگه سرک نمی‌کشم توی اون حجم بزرگ خاطره.

۵. نمی‌دونم  یکهو چی می‌شه که با یه جمله‌ی خیلی معمولیش توی همون کافه‌ی همیشگی، خاطره‌هه رو میاد و من همین جوری یه جمله‌ی خیلی بی‌آزار می‌گم و فکر نمی‌کنم بگیره منظورمو. ولی می‌گیره و می‌پرسه و من دوباره تمام تنم یخ می‌زنه و بعد داغ می‌شه و عضلاتم منقبض می‌شن. دستامو زیر میز مشت می‌کنم و ناخنامو فشار می‌دم کف دستم و پرت می‌شم عقب. می‌رم به اون روز و دوباره بر می‌گردم و سعی می‌کنم لبخند بزنم و می‌گم که سوالش خیلی شخصیه و این یعنی این قدر شخم نزن همه چیزو. ولی بعد که می‌گه حدس می‌زده، خنده‌هه از روی لبام جمع نمی‌شه و فکر می‌کنم به حکمی که می‌دهند آدم‌ها و قضاوتی که می‌شوی و برچسبی که می‌خوری. برایت گذشته می‌سازند از روی رفتارهایت و این رسمن منزجر می‌کند من را. بعد اون کارت قهوه ای رو واسش می‌نویسم و می‌زارمش لای تانک و پروانه و این حالم رو بهتر می‌کنه. آن قدر که آدم‌ها بیرون منند و آن قدر که دورند.

۶. پارک‌وی؟!! ژانر وحشت؟!! شوخی می‌کنید. فیلم خیلی هم مفرح است اگر اعصابتان تاب بیاورد و از نوع اعصاب ما نباشد. می‌شود کلی به بلاهت کارگردان خندید. سوتی‌ای نماند که نداده باشد.

۷. این هفت به خاطر دوست و همراه پنجشنبه. به خطر مهربانی‌اش و آن آدمک چوبی که کلی شادم کرد بعد از آن امتحان افتضاحی که دادم. این هفت به خاطر صبوری‌اش در رقصیدن به ساز اینجانب و به خاطر آرامشی که دارم کنارش.

۸. چقدر که من این لیرکه رو دوست داشتم و خود موزیکش رو هم.

۹. نازلی دعوتت کنه و بازی نکنی؟!! وا، مردم چی می‌گن اون وقت؟!! این هم پنج تا سوال بی‌مزه‌ی من.

۱. پنج تا موزیکی که خیلی دوستشون دارید ولی دیگه نمی‌خواهید بهشون گوش بدین.
۲. پنج تا آدمی که حاضرید به خاطرشون پنج سال از عمرتون رو بدید ولی یه جوری شرشون کم شه از زندگیتون.
۳. پنج تا روز خاطره انگیز زندگیتون، که هر وقت یادشون می‌افتین کلی لبخندتون می‌شه.
۴. پنج تا موقعیت کمیکی که توش قرار گرفتین و اون لحظه هیچ‌کس نتونسته به ‌اندازه‌ی شما عمق فاجعه رو درک کنه.
۵. پنج تا بلاگری که خیلی دوست دارید به پنج تایی هاشون جواب بدن.