آدمی که شدم من توی این شش ماه٬ که خودم را واقعن نمی‌شناسم. که تبدیل به چه جانوری می‌کند این شغل آدم را. فروشندگی را می گویم. این برنامه ریزی مدام برای بیرون کشیدن پول از جیب آدم ها٬ این جنس فرو کردن توی پاچه شان٬ این پیش بینی کردن دیالوگ‌ها که روز مره هم نمی‌شود برای هر آدمی یک مدل چیدمان٬ یک نوع تن صدا٬ لحن... که آقا تو این رزین را ببر٬ حالا خواستی هم بمال به سبیلت. آره بابا تکنولوژی اش مال خارجه است٬ به جان عمه‌ام هم مشابه همان کد خارجی است. آفرین٬ می خری بابا جان؟ قیمت‌اش که به این بلایی٬ تو جان دلم٬ برو توی بازار قیمت کن بعد بیا چانه بزن. سرت کلاه رفت به اندازه‌ی کافی؟ خب٬ حالا پولش را چطوری می‌دهی؟ چک خودت را می‌دهی؟ چک مشتری‌ات را می‌دهی؟ آهان اصلن تو سابقه‌ات داغان است٬ باید نقد بدهی. حالا تو فکر کن همه‌ی این‌ها را باید بگویی و یک طوری بگویی که طرف مطمئن شود که تو قربان و فدایش هم می‌روی. بعد این قاطی شدن با آدم‌ها تا یک جایی٬ تا آن جا که راز قسمت کنند و یک آتویی بدهند دستت و تو بعد دیگر پا پس می‌کشی٬ که آن آتو را می‌گذاری کنار٬ برای روز مبادا. مثلن آن روزی که گردن‌شان کلفت شد و فکر کردند چون زنی می‌شود پولت را خورد یا چکشان پاس نشود که نشود یا ... بازار کثافتی دارد این مملکت٬ خوب هم آب دیده‌ات می‌کند و کافی‌ست فقط کمی از خودت استعداد نشان بدهی٬ بعد شش ماه فکر می‌کنی از اول این کاره بوده‌ای.