...


زوال می‌فهمی یعنی چه؟ پسرفت می‌فهمی یعنی چه؟ سر پایینی چی، سر پایینی می‌فهمی یعنی چه؟

پ.ن: کار خوبی بود. شب خوبی هم. به جز بهناز جعفری‌اش.

...


خانه نمی‌خواستم. می‌توانستم تا شب بنشینم همان جا، ببینم شب برای ماهی‌های آکواریوم چطور سر می‌رسد. اصلن ماهی‌ها هم می‌خوابند آیا؟ اصلن به عشق ماهی‌ها رفته بودم تا آن جا. نگذاشت ولی. خوابش می‌آمد و خسته و من هم نشدم رفیق نیمه راه. گفت که برویم، خواستم بگویم نه، هستم من این جا، نگفتم ولی. نفهمید یعنی خودش؟ خانه نمی‌خواستم، نامه‌های مامان مثل همیشه، وقت‌هایی که می‌رود، همه جای اتاقم است. بعد از آن روز و آن شبی که تا صبح ترسیدم و لرزیدم و هنوز هم، دیگر نمی‌توانم نبودنش را تحمل کنم. دوست دارم مدام جلوی چشم‌هایم باشد، وقتی هست و می‌بینمش، مطمئن ترم از تپیدن قلب بی‌نظیر و مهربانش. می‌روم. یکشنبه. طاقت خانه ندارم بدون مامان. فردا هم قابلمه‌ی ماکارونی به بغل می‌روم خانه‌ی سارا. دلم معاشرت با هم جنس می‌خواهد. درس خواهم خواند، جدی جدی، به محض این که برگردم. مراسم کتاب خریدن را هم به همین زودی به جا خواهم آورد، تکست می‌خوانیم، باشد که رستگار شویم.

...


۱. امیرکبیر یا همان پلی‌تکنیک کذایی، مزخرف‌ترین دانشگاه دنیا باید باشد. و من این همه آدمی را که وقتی ازش حرف می‌زنند، چشم‌هایشان برق می‌افتد، نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چه‌طور می‌توان توی سیستمی که همه‌ی اصولش ضد دانشجوست درس خواند، درست، هدف‌دار. بعد از هشت ترم جان کندن و مدارا، حالم دارد بهم می‌خورد دیگر و متاسفانه هنوز سیزده واحد دیگر دارم تا فارغ التحصیلی. محض رضای خدا یک استاد انسان ندیدیم ما توی این چهار سال. قریب به اتفاق بیشعورند و بیسواد، با یک خروار ادعا که حتی به درد عمه جانشان هم نمی‌خورد. این خراب شده، چهار سال از بهترین سال‌های عمرم را به من بدهکار است.

۲. این روزها، هر اتفاق کوچکی، آخرین قطره در کاسه‌ی صبر و تحمل من می‌تواند باشد. دلم یک آغوش بزرگ و امن می‌خواهد. سرم را بگذارم روی شانه‌اش، سکوت کند و دست ببرد لای مو‌هایم و اجازه دهد من توی بغلش قایم شوم.

...


۱. همیشه فراری بوده‌ام از دوستی‌های دخترانه. آدم از دخترها راحت‌تر ضربه می‌خورد و به همان نسبت کاری‌تر. فرار کرده‌ام همیشه از صمیمیت‌های بی‌قید و شرطی که انگار قانون دوستی کردن دخترهاست. فاصله نگه داشته‌ام همیشه. می‌دانی، پسرها اصولن رفقای بهتری هستند. اما این چیزی که من دارم کنار تو را، هیچ وقت نتوانستم برای کسی توضیح بدهم. جمله نشد هیچ وقت سارا. این چیز دل‌چسب بی‌نقص. مثل طعم هلو. آرامش دارم کنارت. خیلی چیزها هست که می‌شود به تو گفت و حتی نگفت و تو بفهمی، بی کم و کاست. این چهار سال که خودت خوب می‌دانی چه قدر سخت بود برایم و برایمان، بدون تو حتمن غیر قابل تحمل می‌شد. تو همان طعم هلو بودی برای روزهای نه چندان خوشمزه‌ی من. طعو هلو را که نمی‌شود توضیح داد، می‌شود؟ قدرت را می‌دانم ها، خوب خوب خوب. :*

۲. من بلدم. بلدم چطور باید موضوع بحث را عوض کنم وقتی بفهمم، پا گذاشته‌ام در منطقه‌ی ممنوعه‌ی آدم‌ها. بلدم چطور باید خودم را بزنم به کوچه‌ی علی چپ، وقتی در جواب سوال کاملن معصومانه‌ی "چرا حالت بد بود؟"، نگاهت را می‌دزدی و می‌فهمم که داری دنبال جمله می‌گردی. من ولی نمی‌خواهم بگردی، اذیت شدنت را تاب نمی‌آورم. من بلدم.

۳.من اعتراض دارم آقا جان. من عمیقن اعتراض دارم. یعنی چه که دوستتان به خواهر ما درس نمی‌دهد؟ یعنی چه که به آشنا درس نمی‌دهد؟ مگر جراحی قلب باز است؟ اصلن دوستان به چه دردی می‌خورند پس؟  اصلن این چه وضعش است؟ دستم که به دوستتان نمی‌رسد، پس یکی طلب خود شما. گفته باشم.

...


۱. بعضی از آدم‌ها را هیچ وقت تمام و کمال نمی‌شود دوست گرفت. آن‌هایی که در اوج بد حالی تو، عصبیت‌های‌شان را تاب نمی‌آورند. نمی‌توانند وقتی داری گیج می‌زنی و هیچ خوب نیستی، سکوت کنند و داد نزنند. آدم‌هایی که فقط حرف می‌زنند. لعنت به من که گاهی یادم می‌رود، که نمی‌شود روی حرف این دسته از آدم‌ها حساب کرد. که یادم می‌رود همیشه، در هر شرایطی، بهتر است کار خودت را خودت انجام دهی.

۲. از مصیبت‌های گم کردن گوشی و به دنبال آن تمام شماره تلفن‌هایت همانا آن است که جواب شماره‌هایی را می‌دهی که نباید.

۳. خانومه هیچ هم قابل شما را نداشت.

۴. نه، واقعن منظورت از برگشتن بعد از سه سال چیه؟ ادای آدم‌های دلتنگ را هم که در می‌آوری، رسمن این نصفه اعصاب این روزهای من را هم بهم می‌ریزی. خداحافظ که می‌فهمی یعنی چه؟

...


آن یک تکه راه پیاده تا خانه را قدم‌هایم را شمرده بودم و با خودم گفته بودم بهش فکر نمی‌کنم. پشت تلفن خندیده بودم، گفته بودم بهش فکر نمی‌کنم و واقعن تمام مدت داشتم سعی می‌کردم. دیشب فقط دو ساعت خوابیده‌ام و امروز هم دوتا امتحان مزخرف اعصاب خرد کن داده‌ام و باید وقتی می‌رسیدم خانه بیهوش می‌شدم از خستگی، به قول آیدا مثل خواب بعد از زایمان می‌ماند این خواب‌های بعد از امتحان، ولی خوابم نبرد. صدای مردک به طور واضحی توی گوشم است و نمی‌توانم از گفتن جمله‌ی مردک احول بیشعور، توی ذهنم، هر پنج دقیقه یکبار، خودداری کنم. عصبانی‌ام و عصبی‌ام و اصلن هم دوست ندارم لبخند بزنم و تظاهر کنم که نیستم. توی گوشش هم می‌توانستم بزنم. مردک احول بیشعور. آمدم این چند خط را بنویسم این‌جا، شاید که حالم بهتر شود و بتوانم درس بخوانم برای امتحان فردا ظهرم. فکر کنم دوش آب سرد هم بد نباشد. مردک احول بیشعور نفهم. این‌جا دیگر کدام خراب شده‌ای است که ما داریم تویش زندگی می‌کنیم؟ اصلن ما داریم زندگی می‌کنیم یا زندگی ما را؟ هیچ معلوم هست؟ مردک احول بیشعور نفهم عوضی.