۱. همیشه فراری بوده‌ام از دوستی‌های دخترانه. آدم از دخترها راحت‌تر ضربه می‌خورد و به همان نسبت کاری‌تر. فرار کرده‌ام همیشه از صمیمیت‌های بی‌قید و شرطی که انگار قانون دوستی کردن دخترهاست. فاصله نگه داشته‌ام همیشه. می‌دانی، پسرها اصولن رفقای بهتری هستند. اما این چیزی که من دارم کنار تو را، هیچ وقت نتوانستم برای کسی توضیح بدهم. جمله نشد هیچ وقت سارا. این چیز دل‌چسب بی‌نقص. مثل طعم هلو. آرامش دارم کنارت. خیلی چیزها هست که می‌شود به تو گفت و حتی نگفت و تو بفهمی، بی کم و کاست. این چهار سال که خودت خوب می‌دانی چه قدر سخت بود برایم و برایمان، بدون تو حتمن غیر قابل تحمل می‌شد. تو همان طعم هلو بودی برای روزهای نه چندان خوشمزه‌ی من. طعو هلو را که نمی‌شود توضیح داد، می‌شود؟ قدرت را می‌دانم ها، خوب خوب خوب. :*

۲. من بلدم. بلدم چطور باید موضوع بحث را عوض کنم وقتی بفهمم، پا گذاشته‌ام در منطقه‌ی ممنوعه‌ی آدم‌ها. بلدم چطور باید خودم را بزنم به کوچه‌ی علی چپ، وقتی در جواب سوال کاملن معصومانه‌ی "چرا حالت بد بود؟"، نگاهت را می‌دزدی و می‌فهمم که داری دنبال جمله می‌گردی. من ولی نمی‌خواهم بگردی، اذیت شدنت را تاب نمی‌آورم. من بلدم.

۳.من اعتراض دارم آقا جان. من عمیقن اعتراض دارم. یعنی چه که دوستتان به خواهر ما درس نمی‌دهد؟ یعنی چه که به آشنا درس نمی‌دهد؟ مگر جراحی قلب باز است؟ اصلن دوستان به چه دردی می‌خورند پس؟  اصلن این چه وضعش است؟ دستم که به دوستتان نمی‌رسد، پس یکی طلب خود شما. گفته باشم.