...


هنوز هست. اثرات آن چهارشنبه‌ی کذایی روی تمام روح و روان و تنم، هنوز هست. هنوز طعم آن سس سفید تندی که برای روی لازانیا درست کردیم، روی زبانم هست و عمرا حالا حالاها بتوانم باز هم لازانیا بخورم. آن گریه‌هایی که توی بغلت کردم، هنوز صدای هق‌هق‌های خودم، توی گوش خودم هست و طعم آن سیگاری که روشن کردی و دادی دستم. حتما برای همین است که باران‌های نم‌نم این روزها هم حالم را بهتر نمی‌کند و شده‌ام مثل یک گربه‌ی ملنگ که فقط بلد است ولو شود و دست‌هایش را بگذارد روی هم، بگذارد زیر چانه‌اش، نگاه کند به آدم‌ها، به روزها، به زندگی که چطور می‌گذرند پشت سر هم، بی ترمز و بی هیچ تاملی. حتمن برای همین است که دوباره رو کرده‌ام به این جا که شاید حالم را بهتر کند، که دفتر قرمز و روان نویس قهوه‌ای‌ام دیگر جواب نمی‌دهد.

...


همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی             که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...