...
گذر پوست بالاخره میافتد به دباغ خانه. من هم هر جا که بروم و هر غلطی که بکنم و هر چه قدر هم که سر خودم را کلاه بگذارم، باز هم گذرم میافتد به این دفتر قرمزم و روان نویس قهوهای.
گریه میکنم این روزها در تنهایی. زیاد. انگار که همان بغض قدیمی شکسته باشد بعد از بیست سال. در تمام سالهایی که یک قطره اشک هم نمیریختم و سرم را بالا میگرفتم محکم و نگاه میکردم توی چشمهای زندگی. تصویرهای ماتم را دارند رنگ میزنند دوباره. فراموشی دریغ میکنند. فراموشی که نه، همان مات شدن و کم رنگ شدن را. اما من دیگر نیستم آن دختر بچهی لجوج و مغرور که اجازه نمیداد هیچکس اشکهایش را ببیند و حتی توی تنهاییهایش هم و حرص همه را در میآورد. خستهتر و پیر تر از آنم که بتوانم این اشکها و این بغض کهنهام را قورت دهم و بگویم به جهنم و حوالهشان بدهم به تخمهای نداشتهام. دارم تمام میشوم. هر روزی که میآید، من بیشتر میبینم گوشههای ویران و بیمار این زندگی را. دردم میآید و سردم میشود و تنهایی میخواهم و اشکهایم که امانم نمیدهند.
همه چیزم بهم میآیند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 1:44 PM توسط وینا
|