...


۱. توصیف دقیق کاری که کردی مترادف بود با
صندل با جوراب،
یا نان خامه‌ای با نان اضافه،
یا شلوار لی گشاد با کفش پاشنه بلند،
یا ناخن‌های از ته گرفته شده‌ی لاک زده،
یا پیراهن مردانه‌ی صورتی با کروات سبز و راه‌های زرد،
یا کت و شلوار با کفش ورزشی.

استقبال می‌کنم اگر کسی چیزی بیافزاید بر این لیست.

۲.دوستان امروز بعدازظهر من را به نوبت بیدار کردند از خواب. من سرماخورده‌‌ی قرص خورده‌ی مریض را. اول امیر‌‌حسین با آن جواب اس ام اس دو ساعت بعدش، بعد سارا با خبر شاد بودن شدید استاد مسئول کارآموزی، بعد هم فیروزه که وقتی می‌بیند تلفن اتاقم جواب نمی‌دهد، موبایلم را می‌گیرد و تازه کلی هم غر می‌زند که چرا دیر برداشتم. صدای ویبره‌ی روی تشک، جزء رو اعصاب‌ترین صدا‌های دنیاست.

۳. یک تصمیمی گرفته‌ام که هر چه می‌خواهم از زیرش در بروم، نمی‌شود. مثل یک باید گنده ایستاده جلویم و کنار هم نمی‌رود. می‌دانم منطقی‌ترین کار دنیاست اگر بخواهم عوض کنم وضعیت الانم را. و گرنه با فوق‌لیسانس این رشته هم حتی، من خوشحال نخواهم بود اصلن هیچ وقت. تغییر سخت است، درس خواندن هم. درس خواندن هدف‌دار هم. درس خواندن هدف‌دار مدت‌دار هم. گیج شده‌ام. یک طوری که انگار به شدت دنبال بهانه می‌گردم که بزنم زیرش، اما پیدا نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا این باید این قدر قوی شده است در ذهنم. و فکر این‌ که اگر نشد چی، بدتر دیوانه‌ام می‌کند...

...


درد دارم، درد... ترس دارم، ترس...

...


این دختره غصه داره...

...


دختر جان آن اظهار نظر فیلسوفانه‌ات من را کشت امشب. تفکر قبل از حرف زدن چیز خوبی می‌باشد به جان خودم، اختراع شده است مدتی‌ست. تو فضولی آخر نظر می‌دهی در مورد رابطه‌های آدم‌ها؟ بیرون یک رابطه ایستاده‌ای نظر هم می‌دهی؟ یکی نبود بپرسد اصلن به خود تو چه ربطی دارد؟ حالا بر فرض هم که آن آدم دوستت باشد، دوست صمیمی‌ات هم باشد، اصلن کسی از تو نظر خواست؟ کسی از تو راهنمایی خواست؟ و آن معذرت خواهی‌ات که دیگر آخرش بود. وادارش کردی توضیح بدهد برایت؟ توضیح بدهد؟ من هم بودم اگر جای او، حتمن همان طوری دلداری‌ات می‌‌دادم. نفهمیدی که فقط باید گوش بدهی آن موقع؟ چه بلایی سرت آمد آن لحظه؟ کجا رفت آن همه منطق و سکوت‌های به جا؟ هوا اثر گذاشته رویت دختر جان؟ باز دو قطره باران آمد تو خل شدی؟ گند زدی دختر جان. خوب می‌شوی دختر جان.

...


افسار خودم را می‌کشم محکم. لعنت به من اگر یادم برود دوباره. می‌نویسم اینجا که یادم بماند تا همیشه.

...


که بارانی که شلاق می‌شد توی صورتم.
که وقتی رژ لبش را کشید روی لب‌های من، با خودم فکر کردم، من حتمن عاشق این آدم هستم.
که حتی دو ساعت هم مهربانی زورکی بلد نیستم.
که رسمن فقط تحمل بود که می‌کردم همه‌ی آدم‌ها را و گاهی هم نمی‌کردم حتی.
که من بدم می‌آید. انزجار لغت بهتری باشد شاید.
که معذرت خواهی شما پذیرفته شد، قبول.
که از یک سوراخ گزیده شدن هزار بار.
که کتاب شعرم را امانت داده‌ام و می‌خواهمش الان.
که حیف شد در نیاوردم اشک دخترک را.
که عاجز است از درک نشانه‌ها.
که چه خوب من از در دیگری می‌رفتم آن موقع.
که دیدن تو خوب است در اوج بدی حال من.
که ای کاش ولی مجبور نبودیم بنشینیم روی آن مبل و من دلم باران می‌خواست آخر.
که عاجز است از درک نشانه‌ها.
که دلش سوخته بود برای شمع‌های تمام شده و من فکر کردم خاطره داشتن با شمع یعنی چه؟ بعد خنده‌ام گرفت.
که خاطرات خوبند برای تکرار نشدن شاید.
که گاهی هم کثیف فکر می‌کنم من.
که خانه‌ اش اینجا نیست دیگر. آمده با یک کوله پشتی. آمده با یک دست لباس خواب و یک جفت کفش و دو تا مانتو و چند تا تکه لباس زیر.
که خانه‌اش اینجا نیست دیگر.
که او اما رژ لبش را کشید روی لب‌‌های من.


 

...


هر وقت روی دوری می‌افتم که همه چیز خوب است و خوب پیش می‌رود و  خوش می‌ گذرد و مو لای درزش نمی‌رود و احساس خوشبختی‌ام می‌‌شود، ناخودآگاه مدام توی دلم تکرار می‌ کنم خدایا به من رحم کن.

پ.ن۱: توی تئاتر یا سینما، تو جز بهترین آدم‌هایی هستی که دوست دارم کنارشان بنشینم.
پ.ن۲: من حتمن دو سه سال دیگه دلم تنگ میشه برای این خوشحال بازی‌هامون، خاطرات سنگین بوده‌اند همیشه برایم.

...


کاغذ شرطنجیه رو از در کمدم کندم، زدمش به دیوار جلوی میزم. همه چیز من را یاد تو می‌اندازد چرا این روزها؟ دارم بهانه می‌گیرم؟

...


زیادی گیر میدی به خودت، حواست هست؟
زیادی حساس شدی، حواست هست؟

پ.ن: دیشب را دوست داشتم و این یک جمله را خیلی: فکر می‌کنم من هم مثل بابا متعلق به اون دسته آدم‌هایی باشم که خداحافظی می‌کنن. اول خداحافظی با مامان، بعد خداحافظی با کشورم، بعد خداحافظی با اولین پسری که بهم گفت عاشقمه و بالاخره خداحافظی با بابا .

 

...


اول، آقای محترم خیر و شر شما از زندگی من کم اگر زحمتی نیست برای شما.
دوم، معده درد لعنتی یا غیر لعنتی برگشته دوباره.
سوم، امروز یک لحظه فکر کردم حتمن از روی فن می افتم کف زمین، بعدش توی عمران واقعن داشتم از پله ها معلق می‌شدم پایین.
چهارم، من یک نفر پیچانده‌ام عذاب وجدان دارم الان. یک کلاسم را هم.
پنجم، دلم برای لوسی حرف زدن با مامان تنگ شده.

...


۱. این خیلی بد است که بعد از شش ترم متوالی هنوز انتخاب واحد بلد نباشی و دچار جو گرفته‌گی شوی. به سه تا آزمایشگاه این ترم که فکر می‌کنم، حالم بد می‌شود. آن هفته‌هایی که گزارش کارهایشان روی هم می‌افتد خدا باید رسمن من را بیامرزد. تازه یکی‌شان هم دو واحدی می‌ باشد که این یعنی شش ساعت سر پا، خیلی هم آزمایشگاه بد بو و مزخرفی می‌باشد. دیگر این‌ که سر هر کلاسی رفته‌ام این هفته، همه‌شان ارائه داشته‌اند. نمره‌هایشان هم یک جوری می‌باشد که نمی‌شود صرف نظر کرد از نمره‌ی ارائه. این یعنی دهنم صاف خواهد شد در آینده‌ای نزدیک. یکی از درس‌هایم را ولی دوست می‌دارم این ترم، از بس که استادش خدا می‌باشد. در این سه سال گذشته این دومین درسی است که مورد علاقه‌ی من واقع شده است. یک درس سه واحدی هم دارم با استاد خوش تیپه که خدا کند کلاسش مثل همان درس قبلی‌ای باشد که باهاش داشتم. یک سوتی اساسی هم داده می‌ باشم که می‌ نویسم اینجا برای ثبت در تاریخ. جریان از این قرار می‌باشد که من ترم پیش یک درس دو واحدی داشتم که این درس سه نمره ارائه داشت. استادش با وجود بی‌سوادی آدم خوبی است بنده‌ی خدا. و حتمن ‌می‌دانید وقتی توی دانشگاه می‌‌گویند فلان استاد در عین بی‌سوادی آدم خوبی است، ( به کلمه‌ی آدم دقت کنید ) معنی‌اش این است که خوب نمره می‌دهد. من هم از این خصوصیت نیک استاد سوء استفاده کردم و ارائه‌ی مورد نظر را پیچوندم. بعد موقع رد کردن نمره‌ها رفتم پیشش و سه نمره‌ام را گرفتم. استاد هم از من قول گرفت که ترم بعد، یعنی این ترم، بروم سر همان کلاس و یک مقاله ارائه بدهم جهت همان سه نمره‌ی مفتی. من هم خب قول دادم، چون یادتان هست که ترم پیش چه قدر اوضاع خراب بود. حالا این ترم هم من با این استاد آدم خوبه دوباره کلاس داشته می‌باشم و عین این انسان‌های خوشحال، همان جلسه‌ی اول بعد از تمام شدن کلاس، رفتم پیشش و ارائه عقب افتاده را یادآوری کردم. استاد هم یک لبخند زدند به من و گفتند که یادشان نبوده اصلن و کلی با وجدان بیدار من حال کردند. از آن روز من سوژه‌ی دوست خوش اخلاقه می‌باشم. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم حق دارد.

۲. با دختره سه ساعت تمام بحث کردیم تا ببینیم این آدمه در کدام یک از دسته‌بندی‌‌های شخصیتی قرار می‌گیرد. تار و پود طفلک را شکافتیم و دوباره بخیه زدیم. آخرش هم به نتیجه‌ای نرسیدیم. به طور کلی این آدم از جهت احمق بودن و تعطیل بودن و خود قشنگ بینی دومی نداشته می‌باشد. فقط این فداکاری‌‌های گاه و بیگاهش توجیه نمی‌شود هیچ جوری. اعتماد به نفس کاذب و تابلوی این روزهای این آدم از یک جایی آب می‌خورد، مطمئنم. من مرده‌ی آن نگاه‌های از بالایش می‌باشم به هر حال.

۳. این جهان داگ ویلی بیش نمی‌باشد. فقط ابعادش یک ذره بزرگ‌تر می‌باشد. زیادی که سرویس بدهی و زیادی که تحویل بگیری، بعضی از آدم‌ها عکس العمل‌هایشان مثل همان اهالی داگ ویل می‌شود. فکر ‌می‌کنند تو در حال انجام وظیفه‌ای و یک چیزی هم طلبکار ‌می‌شوند در انتها. بعد مثل همان پسره توی داگ ویل به خودشان اجازه می‌ دهند در موردت داستان هم بنویسند. همان سلاخی کردن این جور آدم‌ها خیلی کار خوبی می‌باشد.

۴. ایمان بیاوریم به مارکز، به رئالیسم جادویی بی‌نظیرش و به صد سال تنهایی. تمام قد می‌ایستم و تعظیم هم می‌کنم حتی.

۵. می‌خواهم بروم گوشه‌نشینان آلتونا ببینم. کلی هیجان داشته می‌باشم به خاطر میکاییل شهرستانی عزیزم. کسی کوری را دیده آیا؟ می‌ترسم مثل خورده جنایت‌های زناشوهری خود اثر در ذهنم به گند کشیده شود. اگر خوب است بگویید بروم این را هم ببینم حتمن.

۶. خانوم دکتر ارغوانی و خانومه گربه و خانوم آرشیتکته جای شما در روزهای ما خالی است. اشکالی ندارد که دلم تنگ شده باشد برایتان؟
خانومه گربه، اگر قبول نشوید فوق لیسانس، من خودم شخصن کله‌ی شما را خواهم کند. این در ضمن یک تهدید نیست اصلن.

۷. دوست دارید شما یکی را ببینید اما او نتواند شما را ببیند؟ یعنی فرصت خیال پردازی به طرز ناجوان مردانه‌‌ای از شما گرفته شود و در عوض تخیل آن آدم به واسطه‌ی ندیدن شما آزاد باشد و بتواند شما را هر جور که دوست دارد تصور کند. از این حالت متنفرم.


۸. نازلی خانوم جانم، آقا جان می‌باشد است.

 

پ.ن: بلاگفا خر است، خیلی هم بیشعور است به علاوه. حق با شما بود دوستان.


 

...


غصه دار شدم، بزرگ شده بودم باهاش آخه...

...


به کی میشه گفت؟ حالا بر فرضم یکی پیدا بشه که بشه بهش گفت، اون وقت اصلن چی میشه گفت؟

...


۱. دلم تنگ شده بود برای اینجا، زیاد، زیاد.

۲. شمال بودم، بابل. برای خواهره خانه گرفتیم. هوا حرف نداشت، همه موهایم فر خورده بودند. هوای شمال فقط توی این فصل است که مزه می‌دهد. دارم با سی‌دی نازلی زندگی می‌کنم. کودک خانه‌ی ما یکدفعه بزرگ شد، یکدفعه مستقل شد. تنها شدم کمی تا قسمتی. طول می‌کشد تا عادت کنم به نبودنش. هر چند که مطمئنم برای خودش کلی خوب است و هیچ چیز به اندازه‌ی زندگی مجردی توی دوران دانشجویی به آدم چیز یاد نمی‌دهد. حالا ما توی خانه یک اتاق اضافه داشته می‌باشیم. شاید آن جا را بکنم جای درس خواندنم و روی میز خودم بساط پازلم را پهن کنم.تصمیم دارم این ترم انسانی‌تر درس بخوانم، نگفته بودم؟
حالم بهتر است. اصولا جاده همیشه اثرش مثبت بوده روی من. دور شدن و فاصله همیشه خوب است.

۳. انگار وقتی اول بخوانی آدم‌ ها را و بعد شروع کنی که بشناسی‌شان کارت راحت می‌شود. می‌شود در کنارشان خودت باشی و فارغ باشی از هر گونه قضاوتی و توضیحی. این‌ها را نوشتم که یادم باشد که حس خوبی داشتم من توی آن کافه. هر چند که هات چاکلتش شیر کاکائو از آب در آمد و من اصلن شیر کاکائو دوست نمی‌دارم. ولی خب در عوض سبز و قرمز و زردش خوشگل بودند کلی.

۴.باغ فردوس، پنج بعدازظهر.
خواهشمندم یک نفر بیاید فلسفه‌ی ساخت این فیلم را توضیح بدهد برای من. من مرده‌ی آن روانکاوی در سکوت آن دکتر روان‌پزشک می‌باشم. من مرده‌ی آن تعقیب  مخفیانه با آن ماشین تابلو می‌باشم و آن دختر فکر ‌می‌کنم بهتر بود چشم‌هایش را هم می‌داد یک معاینه‌ای می‌کردند. و من مرده‌ی آن عاشق شدن دختر بر عاشق سابق مادرش می‌باشم در انتها.
طفلک فیروزه و امیر‌حسین که من یک ریز غر زدم. افتضاح بود، افتضاح.

۵.اتوبوس پیر را خواندم. داستان‌های کوتاه براتیگن و حالا دیگر مطمئن شده‌ام که بروم و صید قزل‌آلا را بخرم. دوستش داشتم. جمله‌های کوتاه و پایان‌های عجیب غریب‌ و اسم داستان‌ها که گاهی لو می‌دهند منظور نویسنده را و تو شک می‌کنی که این نام گذاری اصلن تله‌ای بیش نباشد.

۶. یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهایم این روزها دانلود کردن آهنگ‌های پری دریایی و علاءدین و زیبای خفته می‌باشد. این آندر د سی و کیس د گرل حرف نداشته می‌باشند به جان خودم، خرچنگه شخصیت محبوب من بود آن دوران. و آن آهنگه که علاءدین با جزمین میخوانند هم خوشگل می‌باشد.

۷. درست است که من یک مردادی تمام عیار می‌باشم و بنا به شهادت دوستان فرزند خلف خانوم شیره، ولی خب این اصلن دلیل نمی‌شود که پاییز فصل محبوب من نباشد که البته این هم گویا از نشانه‌های متولدین مرداد می‌باشد.

۸. دلم تنگ شده بود برای اینجا، زیاد، زیاد.

پ.ن: راستی کنسرت شهرام ناظری را نرفتید؟ کار خیلی خوبی کردید.