۱. توصیف دقیق کاری که کردی مترادف بود با
صندل با جوراب،
یا نان خامه‌ای با نان اضافه،
یا شلوار لی گشاد با کفش پاشنه بلند،
یا ناخن‌های از ته گرفته شده‌ی لاک زده،
یا پیراهن مردانه‌ی صورتی با کروات سبز و راه‌های زرد،
یا کت و شلوار با کفش ورزشی.

استقبال می‌کنم اگر کسی چیزی بیافزاید بر این لیست.

۲.دوستان امروز بعدازظهر من را به نوبت بیدار کردند از خواب. من سرماخورده‌‌ی قرص خورده‌ی مریض را. اول امیر‌‌حسین با آن جواب اس ام اس دو ساعت بعدش، بعد سارا با خبر شاد بودن شدید استاد مسئول کارآموزی، بعد هم فیروزه که وقتی می‌بیند تلفن اتاقم جواب نمی‌دهد، موبایلم را می‌گیرد و تازه کلی هم غر می‌زند که چرا دیر برداشتم. صدای ویبره‌ی روی تشک، جزء رو اعصاب‌ترین صدا‌های دنیاست.

۳. یک تصمیمی گرفته‌ام که هر چه می‌خواهم از زیرش در بروم، نمی‌شود. مثل یک باید گنده ایستاده جلویم و کنار هم نمی‌رود. می‌دانم منطقی‌ترین کار دنیاست اگر بخواهم عوض کنم وضعیت الانم را. و گرنه با فوق‌لیسانس این رشته هم حتی، من خوشحال نخواهم بود اصلن هیچ وقت. تغییر سخت است، درس خواندن هم. درس خواندن هدف‌دار هم. درس خواندن هدف‌دار مدت‌دار هم. گیج شده‌ام. یک طوری که انگار به شدت دنبال بهانه می‌گردم که بزنم زیرش، اما پیدا نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا این باید این قدر قوی شده است در ذهنم. و فکر این‌ که اگر نشد چی، بدتر دیوانه‌ام می‌کند...