...
نشسته ام اینجا، زیر نور چراغ پا تختی، خودم را سپرده ام به دست این صدا که آرامش بی نظیری می دهد بهم.
امروز از آن روزهایی بود که دهن آدم آسفالت می شود رسما. امتحانم را بد دادم، خیلی بدتر از اون چیزی که باید و من الان فقط به خاطر شب بیداری دیشب و اینکه به خاطرش چند تا آدم و چند تا کار را پیچونده ام، متاسفم.از صبح عصبی بودم، اول به خاطر کم خوابی های مداوم این روزهایم که حتی وقتی هم می خوابم، آن قدر کابوس می بینم که مثل سگ پشیمان می شوم از خوابیدنم. بعد به خاطر استرس امتحان و رفتار روی اعصاب یک نفر که واقعا حوصله ام را سر برده دیگر. رفتارش توی ذوق می زند، آن قدر که دوست به شدت خوش اخلاقم هم امروز، صدایش در آمده بود. تمام مدت با خودم فکر می کردم آدم ها چه راحت از یک سری چیزها صرف نظر می کنند و چه راحت بازیت می دهند و من چه راحت بازی می خورم یک وقت هایی. که چه قدر احمقانه که اجازه دادم این رابطه بیفتد روی یک چرخه معیوب و مشکل دار. که چرا باز گذاشتم این قدر دامنه اش را و اجازه دادم تا هر وقت که خواست برود و هر وقت خواست بیاید. یک جورهایی انگار که قوانینی که وضع می کنم برای رابطه هایم همیشه، مهم نبوده باشند. نمی دانم خاصیت این رابطه چیست که من نزدیک سه سال است دارم به همین شکل تحملش می کنم. هر چند اگر بخواهم منصف باشم، خاطرات خوب هم زیاد دارم که رنگ می بازند این جور
وقت ها همه شان. به هر حال خسته ام کرده دیگر و باید هر چه زودتر یک تصمیم اساسی بگیرم در موردش. حتی الان که دارم این ها را می نویسم هنوز یک چیزی هست ته دلم، بدجوری چت زده ام.
دخترک هم که خوب نبود امروز اصلا. دوست دارم خسته گی هایش را بدهم به دست باد، تا ببرد با خودش تا دوردست ها، تا سرزمینی که بیگانه باشد با دخترک.
پ.ن۱: دوست می داشتم جای آن دختر توی عکس می بودم، با همان پیراهن سفید نخی دکلته، توی همان کویر که تا آخرش فقط خودم باشم و خودم.
پ.ن۲: حرف زدن با شما بسیار چسبید. بسیار ارادت دارم خدمت شما خانم دکتر، در جریان هستید که؟