...


نشسته ام اینجا، زیر نور چراغ پا تختی، خودم را سپرده ام به دست این صدا که آرامش بی نظیری می دهد بهم.
امروز از آن روزهایی بود که دهن آدم آسفالت می شود رسما. امتحانم را بد دادم، خیلی بدتر از اون چیزی که باید و من الان فقط به خاطر شب بیداری دیشب و اینکه به خاطرش چند تا آدم و چند تا کار را پیچونده ام، متاسفم.از صبح عصبی بودم، اول به خاطر کم خوابی های مداوم این روزهایم که حتی وقتی هم می خوابم، آن قدر کابوس می بینم که مثل سگ پشیمان می شوم از خوابیدنم. بعد به خاطر استرس امتحان و رفتار روی اعصاب یک نفر که واقعا حوصله ام را سر برده دیگر. رفتارش توی ذوق می زند، آن قدر که دوست به شدت خوش اخلاقم هم امروز، صدایش در آمده بود. تمام مدت با خودم فکر می کردم آدم ها چه راحت از یک سری چیزها صرف نظر می کنند و چه راحت بازیت می دهند و من چه راحت بازی می خورم یک وقت هایی. که چه قدر احمقانه که اجازه دادم این رابطه بیفتد روی یک چرخه معیوب و مشکل دار. که چرا باز گذاشتم این قدر دامنه اش را و اجازه دادم تا هر وقت که خواست برود و هر وقت خواست بیاید. یک جورهایی انگار که قوانینی که وضع می کنم برای رابطه هایم همیشه، مهم نبوده باشند. نمی دانم خاصیت این رابطه چیست که من نزدیک سه سال است دارم به همین شکل تحملش می کنم. هر چند اگر بخواهم منصف باشم، خاطرات خوب هم زیاد دارم که رنگ می بازند این جور
وقت ها همه شان. به هر حال خسته ام کرده دیگر و باید هر چه زودتر یک تصمیم اساسی بگیرم در موردش. حتی الان که دارم این ها را می نویسم هنوز یک چیزی هست ته دلم، بدجوری چت زده ام.
دخترک هم که خوب نبود امروز اصلا. دوست دارم خسته گی هایش را بدهم به دست باد، تا ببرد با خودش تا دوردست ها، تا سرزمینی که بیگانه باشد با دخترک.

پ.ن۱: دوست می داشتم جای آن دختر توی عکس می بودم، با همان پیراهن سفید نخی دکلته، توی همان کویر که تا آخرش فقط خودم باشم و خودم.
پ.ن۲: حرف زدن با شما بسیار چسبید. بسیار ارادت دارم خدمت شما خانم دکتر، در جریان هستید که؟

...


نشون به اون نشون که از وقتی که برگشته ام دارم یک ریز هتل کالیفرنیا گوش می کنم...

نمایشگاه کتاب


من و خاله سارا و شیما و آرش و امیر حسین.
یه شرط بندی خوشگل. الان که بهش فکر می کنم کاملا پی می برم که یه همچین ایده ای فقط از ذهن خوشحال من و تو می تونه تراوش کنه.
حس خوب کمک کردن، چند وقت بود که به این شکل ملموس تجربه نکرده بودمش؟ یادم نیست واقعا. زیادی خودخواه بوده ام خیلی وقت ها. آن موقع هم بهت نگفتم ولی جرقه اش را تو زدی، لحن آن جمله ات با حالت چشم هایت.
سالن های مطبوعات که فقط یکی شو تونستیم ببینیم، که من موندم تو حسرت تخفیف نمایشگاه سمرقند و بخارا. بعد سالن های ناشران عمومی. اول با اخوان شروع شد، اخوان عزیز، اخوان دوست داشتنی. بعد نشر چشمه و همون آقاهه که همیشه تو نشر چشمه می بینمش و یه عالمه دوستش می دارم. بعد نقاشی های آیدین آغداشلو، که امیرحسین خریدشون، که من شیفته آن دو سه شاخه گل نرگس شده ام توی آن لیوان شکسته. بعد هیجان سارا به خاطر گور به گور فاکنر. انتشارات نگار به خاطر نقا شی های خوشگلش. کتاب خوندن شیما وسط جمعیت که با چه جدیتی چشم هایش می خوند. بعد چند تایی کتاب، که هی خریدیم و هی ذوق کردیم. بعد پیتزا و میگو(بخوانید Pissa Taj Mahal). بعد آخرین جلد ما جراهای نیکولا کوچولو که کلی شاد شدم به خاطرش. بعد عینک آفتابی عزیزم که امیرحسین نجاتش داده بود و من یک لحظه با خودم فکر کردم که خب، دیگر گم شد. انتشارات نیلا که پیدایش نکردیم آخر سر، که من میخواستم همه اون نمایشنامه هاشو بخرم، تازه می خواستم جنگل وارونه سلینجر رو هم ازش بخرم. بعد احساسات مادرانه سارا که آرش رو نجات داد از گرسنگی، وگرنه من همچنان قصد داشتم به پیشروی ام ادامه بدهم. بعد ناشران دانشگاهی که رفتیم که رفته باشیم. که بعدا اگر ازمان پرسیدند، بگوییم بله، ما هم رفتیم. که اون کتاب حل تمرینه توی نمایشگاه هم یافت نشد حتی. تازه من از اون آقاهه که توی انتشارات دانشگاهمون بود، خوشم نیومد اصلا، زیادی شوت بود. بعد دختری در باد و شمعی در باد و یه چیزی در باد و توانایی تمام نشدنی این بشر(بخوانید آرش) برای جوک ساختن از هر موقعیتی. بعد هم خونه و خبر یه اتفاق خیلی خیلی بامزه و بالاخره یه خواب بدون رویا بعد از مدت ها.

کتاب های من:
۱.دفتر سوم احمد شاملو، ترجمه قصه و داستان کوتاه، نگاه.
۲.زمستان، مهدی اخوان ثالث، مروارید.
۳.گور به گور، ویلیام فاکنر، چشمه.
۴.کلیسای جامع، ریموند کارور، نیلوفر.(خوانده بودمش، ولی دوست می داشتم که داشته باشمش.)
۵.بهترین داستان های کوتاه، ارنست همینگوی، نگاه.
۶.حرکت با شماست مرکوشیو، رضا قاسمی، نیلوفر.
۷.دنیا را گشتم بدون تو، ناظم حکمت، مرکز.(خاله آیدا خریدمش بالاخره، روشویی شکسته)
۸.و از همه مهم تر،مدرسه نیکولا کوچولو، سامپه، کیمیا.

پ.ن۱: دوست دارم بازم برم ولی اون موقع کی باید رآکتور بخونه؟
پ.ن۲: چشمم مونده دنبال اون مجموعه داستان کوتاه هوشنگ گلشیری که تو نیلوفر بود، چرا نخریدمش، نمی دانم.
پ.ن۳: آخه تو که ریاضی اول دبیرستان رو -۳- شدی، خب برو رسما وارد بازار کار شو از همین الان، چرا هم خودتو میذاری سر کار هم دختر مردمو؟

...


زندگی یعنی رفاقتی که کم کم شکل می گیرد و رشد می کند، آرام، آن قدر که دیده نمی شود و بعد یکهو چشم باز می کنی و می بینی تبدیل به چیز عظیمی شده است.

 مرسی به خاطر حضور بی وقفه ی امروزت، دوستت می دارم، زیاد.

پ.ن۱:امروز بدجوری شبیه گربه سیاه سفیده شده بودی.
پ.ن۲:راستی می دونستی که اول من بودم بعد از روی من قطب نما رو ساختن؟ حتی چهار جهت اصلی رو هم از روی من تعریف کردن. :)))

...


هیچ وقت به اندازه ی وقتی که احساس کنم ازم حرف کشیده شده، حالم بد نمی شه.

...


بوی باران که بلند می شود، مثل همیشه می دوم توی بالکن، خم می شوم از زیر سقف بیرون و چند تا نفس عمیق می کشم. مثل این خوشحال ها دست تکان می دهم برای درخت ها که تاب می خورند توی باد. دارم با خودم کلنجار می روم که دست از تنبلی بردارم و بروم یک ذره بدوم که یکدفعه از ساختمان روبه رویی یک حجم صورتی را می بینم که همین شکلی، پشت سرهم، دارد برایم دست تکان می دهد و بوس می فرستد. دقیق که نگاه می کنم دخترک چهار، پنج ساله ای را می بینم که نشسته روی لبه پنجره. بلوز صورتی دخترک خیس شده از باران. پاهایش را آویزان کرده از پنجره بیرون و تکانشان می دهد. پدرش از پشت دست هایش را گذاشته دور کمر دخترک و محکم نگهش داشته. ذوق می کنم از این همه لبخند و بوسه های بی توقعش. لب هایم کش می آیند ناخودآگاه. می خندم و دست تکان می دهم و بوس می فرستم برایش و بی خیال سفارش همیشگی مامان می شوم که آدم نباید برای بچه هایی که با پدرشان هستند زیاد ابراز احساسات کند.

پ.ن:حرمان، یاسمینا رضا. 

...


دلم می سوزد برای پسرک، چهار سال از بهترین سال های عمرش را خرج کرده توی یک رابطه، مسیر زندگی اش را عوض کرده به معنای واقعی کلمه، به همه ساز دخترک رقصیده، به قول خود دخترک تمام تنهایی هایش را پر کرده توی این چهار سال، تمام تحقیرها و قهر و آشتی ها را تحمل کرده، بی هیچ چشم داشتی،عشق و محبتش را گذاشته وسط ...
و حالا دخترک خسته شده از تحمل این وضعیت، بریده، دلش شوهر می خواهد، دلش یک زندگی امن و راحت می خواهد، خسته شده از دوست پسر بازی، نه اینکه دوستش نداشته با شد ها، نه، فقط خسته شده دیگر و افتاده روی یک دور شل کن، سفت کن.چشم هایش را بسته و می خواهد برود تا ته ماجرا. به قیمت له شدن پسرک، به قیمت از دست رفتن تمام خاطرات و حس های خوب این سال ها. رسما گل بگیرند این رسم و رسوم زندگی ایرانی را لطفا.

...


شرمنده، ولی یه سوالی پیش اومده برام.تا حالا کسی رو دیدین که با آهنگ آی خانوم کجا کجای Black Cats بزنه زیر گریه؟خودم موندم از این همه استعداد خودم واقعا.

پ.ن۱:سکوت، حسین مهکام. آخر سرم برامون خوراکی نخریدی.
پ.ن۲:زائر، حمید امجد.


 

...


دختر جانم،
نمی دونم چرا،ولی دیدن تو همیشه اتفاق خوبی ست.

پ.ن:لکه های ته فنجان قهوه،اسم کتاب خیلی راحت می توانست یک چیز دیگر باشد به نظرم.یه پایان سر هم بندی شده.

...


این روزها به جز هوا،که انگار من سفارش داده باشم به خدا،هیچ چیز دیگری آن جور که باید پیش
نمی رود. یک جوری شده ام،یک حال عجیبی دارم. دوست دارم سفت بچسبم لحظاتی را که دارند می گذرند. حوصله ی کار جدی ندارم،درس نمی خوانم و نزدیک یک هفته است که دانشگاه نرفته ام. ارتباطم با آدم ها،به جز با یکی دوتا از دوستان مهربانی که همیشه هستند،به صفر میل می کند. ترس از دست دادن پیدا کرده ام به شدت. از دست دادن تمام کس ها و چیزهایی که حضورشان و وجودشان دلیل آرامشم بود.
همه چیز در ذهنم بر خورده است انگار،کلمات فرار می کنند موقع حرف زدن و در عوض، در سکوتی که حکم فرما کرده ام بر این روزها، خاطره ها هجوم می آورند. کابوس هایم کمتر شده اند. حالا آرام تر
می خوابم،اما کمتر از همیشه. اصلا نمی دانم که چه چیزی یا چه کاری می تواند عوض کند حال و هوای این روزهایم را. هر چند، خودم هم زیاد مطمئن نیستم که بتوانم تحرکی نشان بدهم برای عوض شدنش. دقیق شده ام به همه چیز زندگی. یک جورهایی انگار که گیر داده باشم به خودم و به همه چیز.
لذت می برم از بودن با مادرم این روزها، تنها نقطه روشن این روزها. حرف می زنیم، می خندیم و وسط تمام حرف ها وخنده ها، دلم فرو می ریزد یکهو، که نکند یک روزی نباشد، که نکند یک روزی دیگر نباشد...
گفتم که، ترس از دست دادن پیدا کرده ام، خیلی،خیلی زیاد.انگار که یک زلزله ای تکان داده باشد تمام زندگی ام را، ترسیده ام، احساس امنیتم را گم کرده ام، آرامش نسبی روزهایم را گم کرده ام و در من نه توانی هست برای دنبال کردنشان، نه حوصله ای، نه انگیزه ای.

پ.ن:از صبح تا حالا همچنان secret love.

...


کی میگه یه همچین چیز مزخرفی رو من خودم،انتخاب کردم؟غلط کردم آقا جان،رسما غلط کردم.

پ.ن:secret love.

...


بیام؟ نه 
بیام؟ نه
بیام؟ نه

صدای بچه های پارک بود که می آمد موقع بازی قایم موشک. من هم قایم شده ام حالا،لطفا کسی نیاد تا اطلاع ثانوی.

پ.ن۱:گردنبند مشکی رو با تاپ سفید بندی رو دوست می دارم.
پ.ن۲:عشق،مارگاریت دوراس.
پ.ن۳:یک عالمه فیلم ندیده.
پ.ن۴:من Fire می خوام لطفا.