این روزها به جز هوا،که انگار من سفارش داده باشم به خدا،هیچ چیز دیگری آن جور که باید پیش
نمی رود. یک جوری شده ام،یک حال عجیبی دارم. دوست دارم سفت بچسبم لحظاتی را که دارند می گذرند. حوصله ی کار جدی ندارم،درس نمی خوانم و نزدیک یک هفته است که دانشگاه نرفته ام. ارتباطم با آدم ها،به جز با یکی دوتا از دوستان مهربانی که همیشه هستند،به صفر میل می کند. ترس از دست دادن پیدا کرده ام به شدت. از دست دادن تمام کس ها و چیزهایی که حضورشان و وجودشان دلیل آرامشم بود.
همه چیز در ذهنم بر خورده است انگار،کلمات فرار می کنند موقع حرف زدن و در عوض، در سکوتی که حکم فرما کرده ام بر این روزها، خاطره ها هجوم می آورند. کابوس هایم کمتر شده اند. حالا آرام تر
می خوابم،اما کمتر از همیشه. اصلا نمی دانم که چه چیزی یا چه کاری می تواند عوض کند حال و هوای این روزهایم را. هر چند، خودم هم زیاد مطمئن نیستم که بتوانم تحرکی نشان بدهم برای عوض شدنش. دقیق شده ام به همه چیز زندگی. یک جورهایی انگار که گیر داده باشم به خودم و به همه چیز.
لذت می برم از بودن با مادرم این روزها، تنها نقطه روشن این روزها. حرف می زنیم، می خندیم و وسط تمام حرف ها وخنده ها، دلم فرو می ریزد یکهو، که نکند یک روزی نباشد، که نکند یک روزی دیگر نباشد...
گفتم که، ترس از دست دادن پیدا کرده ام، خیلی،خیلی زیاد.انگار که یک زلزله ای تکان داده باشد تمام زندگی ام را، ترسیده ام، احساس امنیتم را گم کرده ام، آرامش نسبی روزهایم را گم کرده ام و در من نه توانی هست برای دنبال کردنشان، نه حوصله ای، نه انگیزه ای.

پ.ن:از صبح تا حالا همچنان secret love.