...
حالم را بهم میزنی. این جور وقت ها،دلم می خواهد،با تمام وجودم ها،نه یه ذره،نه دو ذره،به اندازه تمام این سال ها،که بالا بیاورم رویت. دوست دارم،بازهم با تمام وجودم،که تف کنم همه چیز را توی صورت بیمارت. این جور وقت ها مطمئن مطمئنم که مردنت چندان هم اتفاق بدی نیست. چندان که نه،اصلا اتفاق بدی نیست. اصلا هم،به خاطردادهایی که کشیدم، فحش هایی که دادم پشیمون نیستم،خوشحالم که بهت گفتم دروغگوی عوضی،خیلی هم خوشحالم،باز هم با تمام وجودم.
پ.ن۱:راستی آسایشگاه روانی جای خوبی ست برای آدم هایی با علایم تو،خودت اقدام کن قبل از اینکه من دست به کار شوم برایت.
پ.ن۲:راستی خاله سارا،فاطی تون کجا کار می کرد؟به آدرس دقیقش در اسرع وقت نیازمندم.
پ.ن۳:دیدی؟کاملا ثابت شد که منم به اندازه تو توانایی دارم.
پ.ن۴:من و ابراهیم گلستان.از روزگار رفته حکایت.