...


حالم را بهم میزنی. این جور وقت ها،دلم می خواهد،با تمام وجودم ها،نه یه ذره،نه دو ذره،به اندازه تمام این سال ها،که بالا بیاورم رویت. دوست دارم،بازهم با تمام وجودم،که تف کنم همه چیز را توی صورت بیمارت. این جور وقت ها مطمئن مطمئنم که مردنت چندان هم اتفاق بدی نیست. چندان که نه،اصلا اتفاق بدی نیست. اصلا هم،به خاطردادهایی که کشیدم، فحش هایی که دادم پشیمون نیستم،خوشحالم که بهت گفتم دروغگوی عوضی،خیلی هم خوشحالم،باز هم با تمام وجودم.

پ.ن۱:راستی آسایشگاه روانی جای خوبی ست برای آدم هایی با علایم تو،خودت اقدام کن قبل از اینکه من دست به کار شوم برایت.
پ.ن۲:راستی خاله سارا،فاطی تون کجا کار می کرد؟به آدرس دقیقش در اسرع وقت نیازمندم.
پ.ن۳:دیدی؟کاملا ثابت شد که منم به اندازه تو توانایی دارم.
پ.ن۴:من و ابراهیم گلستان.از روزگار رفته حکایت.

...


و سرانجام باران،
می رقصد باد لابه لای قطراتی که بی دریغ پایین می آیند از آسمان،
خیس خیس شدم،خیس خیس.

...


پر از بغضم توی این روزها،بغضی که اشک نمی شود،نمی شود،نمی شود.
نفس کم می آورم و بعد سرفه وسرفه وسرفه.
و بعد سیگارهای یواشکی توی بالکن.
بداخلاق شده ام،غر می زنم،بد حرف می زنم،راحت فحش می دهم و هر وقت این جوری می شوم یعنی اتفاق بدی افتاده برایم.
باران می خواهد دلم،که ببارد مثل سیل.
دلم می خواهد لخت لخت بروم زیر باران و راه بروم،راه بروم،راه بروم.
آدم ها باری شده اند بر دوشم،محبتشان اذیتم می کند.
دلم تنهایی می خواهد،دلم یک ذره فضای خالی می خواهد.
صدای خنده های فائزه از آن روز با من است و آن جمله اش وقتی که گفت:من قبل از این اتفاق،آن قدرها هم آدم صبوری نبودم.
ومن آن لحظه با خودم فکر کردم کلمات عجیب بی معنی می شوند گا هی وقت ها.
بوی تن پارمیس را می خواهد دلم.
هیچ چیز جواب نمی دهد دیگر.
نه کافه نشینی های سه ساعته،نه سیگارهای پشت سرهم،نه تئاتر،نه حافظ خوانی های شبانه،
نه به قول دوستی اضافه کردن کمی هیجان به این روزها،
نه خنده های زورکی و نه حتی وقتی تا ریال آخر پول هایم را کتاب می خرم.
باطل شده ام،بدجوری هم باطل شده ام.

پ.ن:خاله سارا،هیچ وقت یادم نمی ره گودو نشینی امروز رو و حرف هایی که زدیم رو.راستی مرسی به خاطر ویولون سیاه،دوستش داشتم.

...


نگاه پسرک یک چیزی کم داشت.
چهره تمام آن آدم ها یک چیزی کم داشت.
عاشق آن دختر بچه دماغو شده ام،دلم غش میرفت برای بغل کردن و بوسیدنش.
عاشق موهای طلایی اش شده ام که به هم چسبیده بودند.
عاشق آن پسرک موتور سوار شده ام،
عاشق ویراژ دادن های خوشگلش جلوی ماشین.
عاشق کت چرم و شلوار لی آبی اش.
عاشق وقتی شده ام که گفت:عروس مادرم میشی؟ و من برای یک لحظه با خودم فکر کردم چرا که نه.
عاشق چشم های خسته آن زنی شده ام که سبدش قرمز بود،که دعوت مارا رد کرد برای رساندنش و من تا همین الان دارم از خودم
می پرسم چرا؟ هنوز کار داره تا بفهمی،اینو همراه محترم گفت.
عاشق نگاه دختری شده ام که امروز ثابت کرد دوست و همراه خوبی ست واقعاً،که پایه تمام ملنگ بازی های من هست واقعاً و من دوستش می دارم واقعاً.

پ.ن:یک درخت،یک صخره،یک ابر.