...
بوی باران که بلند می شود، مثل همیشه می دوم توی بالکن، خم می شوم از زیر سقف بیرون و چند تا نفس عمیق می کشم. مثل این خوشحال ها دست تکان می دهم برای درخت ها که تاب می خورند توی باد. دارم با خودم کلنجار می روم که دست از تنبلی بردارم و بروم یک ذره بدوم که یکدفعه از ساختمان روبه رویی یک حجم صورتی را می بینم که همین شکلی، پشت سرهم، دارد برایم دست تکان می دهد و بوس می فرستد. دقیق که نگاه می کنم دخترک چهار، پنج ساله ای را می بینم که نشسته روی لبه پنجره. بلوز صورتی دخترک خیس شده از باران. پاهایش را آویزان کرده از پنجره بیرون و تکانشان می دهد. پدرش از پشت دست هایش را گذاشته دور کمر دخترک و محکم نگهش داشته. ذوق می کنم از این همه لبخند و بوسه های بی توقعش. لب هایم کش می آیند ناخودآگاه. می خندم و دست تکان می دهم و بوس می فرستم برایش و بی خیال سفارش همیشگی مامان می شوم که آدم نباید برای بچه هایی که با پدرشان هستند زیاد ابراز احساسات کند.
پ.ن:حرمان، یاسمینا رضا.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 8:16 PM توسط وینا