...
۱. این خیلی بد است که بعد از شش ترم متوالی هنوز انتخاب واحد بلد نباشی و دچار جو گرفتهگی شوی. به سه تا آزمایشگاه این ترم که فکر میکنم، حالم بد میشود. آن هفتههایی که گزارش کارهایشان روی هم میافتد خدا باید رسمن من را بیامرزد. تازه یکیشان هم دو واحدی می باشد که این یعنی شش ساعت سر پا، خیلی هم آزمایشگاه بد بو و مزخرفی میباشد. دیگر این که سر هر کلاسی رفتهام این هفته، همهشان ارائه داشتهاند. نمرههایشان هم یک جوری میباشد که نمیشود صرف نظر کرد از نمرهی ارائه. این یعنی دهنم صاف خواهد شد در آیندهای نزدیک. یکی از درسهایم را ولی دوست میدارم این ترم، از بس که استادش خدا میباشد. در این سه سال گذشته این دومین درسی است که مورد علاقهی من واقع شده است. یک درس سه واحدی هم دارم با استاد خوش تیپه که خدا کند کلاسش مثل همان درس قبلیای باشد که باهاش داشتم. یک سوتی اساسی هم داده می باشم که می نویسم اینجا برای ثبت در تاریخ. جریان از این قرار میباشد که من ترم پیش یک درس دو واحدی داشتم که این درس سه نمره ارائه داشت. استادش با وجود بیسوادی آدم خوبی است بندهی خدا. و حتمن میدانید وقتی توی دانشگاه میگویند فلان استاد در عین بیسوادی آدم خوبی است، ( به کلمهی آدم دقت کنید ) معنیاش این است که خوب نمره میدهد. من هم از این خصوصیت نیک استاد سوء استفاده کردم و ارائهی مورد نظر را پیچوندم. بعد موقع رد کردن نمرهها رفتم پیشش و سه نمرهام را گرفتم. استاد هم از من قول گرفت که ترم بعد، یعنی این ترم، بروم سر همان کلاس و یک مقاله ارائه بدهم جهت همان سه نمرهی مفتی. من هم خب قول دادم، چون یادتان هست که ترم پیش چه قدر اوضاع خراب بود. حالا این ترم هم من با این استاد آدم خوبه دوباره کلاس داشته میباشم و عین این انسانهای خوشحال، همان جلسهی اول بعد از تمام شدن کلاس، رفتم پیشش و ارائه عقب افتاده را یادآوری کردم. استاد هم یک لبخند زدند به من و گفتند که یادشان نبوده اصلن و کلی با وجدان بیدار من حال کردند. از آن روز من سوژهی دوست خوش اخلاقه میباشم. خوب که فکر میکنم میبینم حق دارد.
۲. با دختره سه ساعت تمام بحث کردیم تا ببینیم این آدمه در کدام یک از دستهبندیهای شخصیتی قرار میگیرد. تار و پود طفلک را شکافتیم و دوباره بخیه زدیم. آخرش هم به نتیجهای نرسیدیم. به طور کلی این آدم از جهت احمق بودن و تعطیل بودن و خود قشنگ بینی دومی نداشته میباشد. فقط این فداکاریهای گاه و بیگاهش توجیه نمیشود هیچ جوری. اعتماد به نفس کاذب و تابلوی این روزهای این آدم از یک جایی آب میخورد، مطمئنم. من مردهی آن نگاههای از بالایش میباشم به هر حال.
۳. این جهان داگ ویلی بیش نمیباشد. فقط ابعادش یک ذره بزرگتر میباشد. زیادی که سرویس بدهی و زیادی که تحویل بگیری، بعضی از آدمها عکس العملهایشان مثل همان اهالی داگ ویل میشود. فکر میکنند تو در حال انجام وظیفهای و یک چیزی هم طلبکار میشوند در انتها. بعد مثل همان پسره توی داگ ویل به خودشان اجازه می دهند در موردت داستان هم بنویسند. همان سلاخی کردن این جور آدمها خیلی کار خوبی میباشد.
۴. ایمان بیاوریم به مارکز، به رئالیسم جادویی بینظیرش و به صد سال تنهایی. تمام قد میایستم و تعظیم هم میکنم حتی.
۵. میخواهم بروم گوشهنشینان آلتونا ببینم. کلی هیجان داشته میباشم به خاطر میکاییل شهرستانی عزیزم. کسی کوری را دیده آیا؟ میترسم مثل خورده جنایتهای زناشوهری خود اثر در ذهنم به گند کشیده شود. اگر خوب است بگویید بروم این را هم ببینم حتمن.
۶. خانوم دکتر ارغوانی و خانومه گربه و خانوم آرشیتکته جای شما در روزهای ما خالی است. اشکالی ندارد که دلم تنگ شده باشد برایتان؟
خانومه گربه، اگر قبول نشوید فوق لیسانس، من خودم شخصن کلهی شما را خواهم کند. این در ضمن یک تهدید نیست اصلن.
۷. دوست دارید شما یکی را ببینید اما او نتواند شما را ببیند؟ یعنی فرصت خیال پردازی به طرز ناجوان مردانهای از شما گرفته شود و در عوض تخیل آن آدم به واسطهی ندیدن شما آزاد باشد و بتواند شما را هر جور که دوست دارد تصور کند. از این حالت متنفرم.
۸. نازلی خانوم جانم، آقا جان میباشد است.
پ.ن: بلاگفا خر است، خیلی هم بیشعور است به علاوه. حق با شما بود دوستان.