...
که بارانی که شلاق میشد توی صورتم.
که وقتی رژ لبش را کشید روی لبهای من، با خودم فکر کردم، من حتمن عاشق این آدم هستم.
که حتی دو ساعت هم مهربانی زورکی بلد نیستم.
که رسمن فقط تحمل بود که میکردم همهی آدمها را و گاهی هم نمیکردم حتی.
که من بدم میآید. انزجار لغت بهتری باشد شاید.
که معذرت خواهی شما پذیرفته شد، قبول.
که از یک سوراخ گزیده شدن هزار بار.
که کتاب شعرم را امانت دادهام و میخواهمش الان.
که حیف شد در نیاوردم اشک دخترک را.
که عاجز است از درک نشانهها.
که چه خوب من از در دیگری میرفتم آن موقع.
که دیدن تو خوب است در اوج بدی حال من.
که ای کاش ولی مجبور نبودیم بنشینیم روی آن مبل و من دلم باران میخواست آخر.
که عاجز است از درک نشانهها.
که دلش سوخته بود برای شمعهای تمام شده و من فکر کردم خاطره داشتن با شمع یعنی چه؟ بعد خندهام گرفت.
که خاطرات خوبند برای تکرار نشدن شاید.
که گاهی هم کثیف فکر میکنم من.
که خانه اش اینجا نیست دیگر. آمده با یک کوله پشتی. آمده با یک دست لباس خواب و یک جفت کفش و دو تا مانتو و چند تا تکه لباس زیر.
که خانهاش اینجا نیست دیگر.
که او اما رژ لبش را کشید روی لبهای من.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۸۵ ساعت 12:16 AM توسط وینا
|