۱. امیرکبیر یا همان پلی‌تکنیک کذایی، مزخرف‌ترین دانشگاه دنیا باید باشد. و من این همه آدمی را که وقتی ازش حرف می‌زنند، چشم‌هایشان برق می‌افتد، نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چه‌طور می‌توان توی سیستمی که همه‌ی اصولش ضد دانشجوست درس خواند، درست، هدف‌دار. بعد از هشت ترم جان کندن و مدارا، حالم دارد بهم می‌خورد دیگر و متاسفانه هنوز سیزده واحد دیگر دارم تا فارغ التحصیلی. محض رضای خدا یک استاد انسان ندیدیم ما توی این چهار سال. قریب به اتفاق بیشعورند و بیسواد، با یک خروار ادعا که حتی به درد عمه جانشان هم نمی‌خورد. این خراب شده، چهار سال از بهترین سال‌های عمرم را به من بدهکار است.

۲. این روزها، هر اتفاق کوچکی، آخرین قطره در کاسه‌ی صبر و تحمل من می‌تواند باشد. دلم یک آغوش بزرگ و امن می‌خواهد. سرم را بگذارم روی شانه‌اش، سکوت کند و دست ببرد لای مو‌هایم و اجازه دهد من توی بغلش قایم شوم.