آن یک تکه راه پیاده تا خانه را قدم‌هایم را شمرده بودم و با خودم گفته بودم بهش فکر نمی‌کنم. پشت تلفن خندیده بودم، گفته بودم بهش فکر نمی‌کنم و واقعن تمام مدت داشتم سعی می‌کردم. دیشب فقط دو ساعت خوابیده‌ام و امروز هم دوتا امتحان مزخرف اعصاب خرد کن داده‌ام و باید وقتی می‌رسیدم خانه بیهوش می‌شدم از خستگی، به قول آیدا مثل خواب بعد از زایمان می‌ماند این خواب‌های بعد از امتحان، ولی خوابم نبرد. صدای مردک به طور واضحی توی گوشم است و نمی‌توانم از گفتن جمله‌ی مردک احول بیشعور، توی ذهنم، هر پنج دقیقه یکبار، خودداری کنم. عصبانی‌ام و عصبی‌ام و اصلن هم دوست ندارم لبخند بزنم و تظاهر کنم که نیستم. توی گوشش هم می‌توانستم بزنم. مردک احول بیشعور. آمدم این چند خط را بنویسم این‌جا، شاید که حالم بهتر شود و بتوانم درس بخوانم برای امتحان فردا ظهرم. فکر کنم دوش آب سرد هم بد نباشد. مردک احول بیشعور نفهم. این‌جا دیگر کدام خراب شده‌ای است که ما داریم تویش زندگی می‌کنیم؟ اصلن ما داریم زندگی می‌کنیم یا زندگی ما را؟ هیچ معلوم هست؟ مردک احول بیشعور نفهم عوضی.