نمی‌دانم. یک چیزی درست مثل یک موجود زنده، جا خوش کرده توی گلوی من. بزرگ می‌شود و وول می‌زند و چنگ می‌اندازد و بالا می‌آید. اما بیرون نمی‌ریزد و من تا احساس می‌کنم وول زدن‌هایش را، سریع قورتش می‌دهم. اما می‌دانم که هست، همان جا، زنده و جاندار، خواب و بیدار، منتظر نشسته. و هر چیز کوچکی مثل یک نوشته‌ی کوتاه یا دو خط شعر یا دو جمله‌ی نامهربان یا حرف‌های آن روزمان با آیدا یا مثل موسیقی متن این فیلم، می‌تواند بیدارش کند تا دوباره دست و پا زنان، شروع کند بالا بیاید و من دوباره بخوابانمش و همین جوری از اول. نمی‌دانم.