...


این درد آخر من را می‌کشد. این معده درد لعنتی لعنتی لعنتی، مغزم را از کار می‌اندازد. مخصوصا وقتی صبح‌ها بیدارم می‌کند از خواب، دیگر دیوانه‌ام می‌کند تا خود شب. از صبح هزار تا کار کرده‌ام تا مثلن حواسم پرت شود، فایده ندارد ولی. داد و بیداد کردن هم که بلد نیستم، همین الان از شدت درد اشک‌هایم دارند پایین می‌آیند بی‌صدا. معده‌ی مصنوعی ساخته نشده است هنوز؟ که این یکی را بکنم بندازم دور، خسته‌ام کرده دیگر.
نیایید بگویید برو دکترها، اعصاب ندارم چون.

...


این دو سوال نه برگرفته، بلکه فقط الهام گرفته از یک ماجرای واقعی‌ست.

۱.شما یکی از دو طرف یک رابطه‌ی بسیار شاد و بدون مشکل هستید. رابطه‌تان کاملن گوگوری و انگوری و منگولی است و تمام خصوصیات یک رابطه‌ی بی‌نقص را دارد. شما هم بدن طرف مقابلتان را دوست دارید، هم افکارش را و هم از بودن با او لذت می‌برید. رابطه‌تان ادبیات خاص خودش را دارد. رابطه‌تان پویاست، رو به جلوست و دوطرف آن قدر سیاست داشته‌اید که از کسالت رابطه جلوگیری کنید. یک روز صبح شما از خواب بیدار می‌شوید، ناگهان به این فکر می‌ا‌فتید که با بودن با این آدم، ( فرض می‌کنیم که شما به تعهد داشتن در رابطه‌هایتان اعتقاد دارید و اصولن کلمه‌ی وفاداری در دایره‌ی لغات شما وجود دارد.) دیگر شانس ملاقات با آدم‌های دیگر را از دست خواهید داد، دیگر فرست کیسی وجود نخواهد داشت و دیگر رابطه‌ی تازه‌ای را تجربه نخواهید کرد. قسمت تنوع طلب وجودتان به کار می‌افتد و تصمیم می‌گیرید بی‌خیال رابطه‌ی بدون مشکل و عزیزتان شوید. سوالی که مطرح می‌شود این است: آیا شما یک خوک هستید؟

۲. آیا می‌توانید با آدم‌هایی که کتاب نمی‌خوانند و اصولن ادبیات در زندگی‌شان نقشی ندارد، دوستی نزدیکی برقرار کنید؟ اگر جواب شما مثبت است، رمز موفقیت خود را به اختصار توضیح دهید.
 

...


۱. روز بامزه‌ای داشتم امروز. موقعیت از این کمیک‌تر نمی‌شد. و من آن قدر خوب بازی کردم که حتی پسرک همیشه باهوش هم نفهمید هیچ. قیافه‌ی خودم را مجسم می‌کنم همش وقت نیم‌خیز شدن. بعد هم که پشت سرمان بودند و... .خنده‌دار بود، کلی.

۲. آن دو تا گربه سیاهه، دیدنشان کلی خوب بود. بعد هم آمدم خانه، می‌بینم مامان آن نقاشی نرگس‌های توی لیوان شکسته را، از بین نقاشی‌های آیدین آغداشلو در آورده، تکیه داده به دیوار جلوی میزم، این هم کلی خوب بود.

۳. قرار بود من لباس‌ها، همان رخت‌ها را، از روی بند جمع کنم و تا کنم. بعد چون من همه‌ی کارهایم دقیقه‌ی نود است، ماند برای امروز صبح، قبل از کلاس، تا مامان نیامده از سفر. بعد هم که صبح خواب ماندم و اگر پسرک زنگ نزده بود، کلاس کاربرد پریده بود. همان صبح لباس‌ها را به صورت مچاله کردم توی سبد، سبد را چپاندم توی کمد لباس‌هایم، تا مامان پیدایشان نکند. آمدم خانه می‌بینم مامان یادداشت گذاشته: "غذای تازه برایت درست کردم، روی گاز است، لطفن حتمن میل بفرمایید. در ضمن دخترک، کلی خندیدم به سبد لباس‌های توی کمد."

...


۱. حلقه آبیه‌ی پر خاطره‌ی فراموش شده‌ی عزیزم را کرده‌ام توی انگشت اجازه‌‌ام. محض یادآوری. محض قولی که داده‌ام به خودم. محض حساب باز نکردن زیادی روی‌ آدم‌ها. محض جدی نگرفتن قول‌هایشان، هر چند که خیلی کوچک و بی‌اهمیت باشد. محض زیادی رو بازی نکردن و فرقی هم نمی‌کند که آن آدمه چقدر نزدیک باشد و اتفاقن این دوتا رابطه‌ی کاملن عکس دارند با هم، مثل رابطه‌ی ویسکوزیته‌ی مایعات با دما. محض همه‌ی تصمیم‌های تازه که این لبخنده را از صبح نشانده روی لب‌های من.

۲. خوابم تعبیر شد.

۳. هیچ می‌دانستید که من نه تنها از این خانوم ارغوانی دو سال کوچکترم، بلکه سه روز هم بزرگترم؟ بچه شیر بی‌نظیری است این دخترک.

۴. موسیقی متن این فیلم نقطه‌ی روشن این روزهای من است، به شدت. این آقاهه عزیز دل من است.

...


سرم داد می‌کشیدی، بلند. نمی‌دانم چرا. یادم نیست. ترسیده بودم. رنگم پریده بود. می‌لرزیدم، انگار که سردم باشد. از خودم همش می‌پرسیدم چرا، چه کار کرده‌ام مگر من؟ نمی‌گفتی. داد می‌زدی. بعد فریادهایمان با هم قاطی شد. من هم داد می‌زدم. چشم‌هایم را که باز کرده بودم، منگ بودم هنوز. صدایت توی گوشم بود هنوز. با خودم گفته بودم خواب بود. دو بار گفته بودم. بلند شده بودم، نشسته بودم توی تخت، پاهایم را جمع کرده بودم و دستم بی‌اختیار، متوجهی؟ بی‌اختیار، رفته بود طرف گربه سیاهه‌ی بالای سرم، بغلش کرده بودم، سعی کرده بودم یادم بیاید که چرا داد می‌زدی، یادم نیامده بود. چای خورده بودم و بعد خوم را غرق کرده بودم توی مکانیک سیالات و سعی کرده بودم یادم برود. هول هولکی خوابم را برایت تعریف کرده بودم تا شاید خلاص شوم از دستش، نشده بودم ولی. الان هم نشسته‌ام این‌جا، می‌نویسمش این‌جا، تا شاید خلاص شوم از دستش، نمی‌شوم ولی. واقعن چرا داد می‌زدی؟

...


زوال می‌فهمی یعنی چه؟ پسرفت می‌فهمی یعنی چه؟ سر پایینی چی، سر پایینی می‌فهمی یعنی چه؟

پ.ن: کار خوبی بود. شب خوبی هم. به جز بهناز جعفری‌اش.

...


خانه نمی‌خواستم. می‌توانستم تا شب بنشینم همان جا، ببینم شب برای ماهی‌های آکواریوم چطور سر می‌رسد. اصلن ماهی‌ها هم می‌خوابند آیا؟ اصلن به عشق ماهی‌ها رفته بودم تا آن جا. نگذاشت ولی. خوابش می‌آمد و خسته و من هم نشدم رفیق نیمه راه. گفت که برویم، خواستم بگویم نه، هستم من این جا، نگفتم ولی. نفهمید یعنی خودش؟ خانه نمی‌خواستم، نامه‌های مامان مثل همیشه، وقت‌هایی که می‌رود، همه جای اتاقم است. بعد از آن روز و آن شبی که تا صبح ترسیدم و لرزیدم و هنوز هم، دیگر نمی‌توانم نبودنش را تحمل کنم. دوست دارم مدام جلوی چشم‌هایم باشد، وقتی هست و می‌بینمش، مطمئن ترم از تپیدن قلب بی‌نظیر و مهربانش. می‌روم. یکشنبه. طاقت خانه ندارم بدون مامان. فردا هم قابلمه‌ی ماکارونی به بغل می‌روم خانه‌ی سارا. دلم معاشرت با هم جنس می‌خواهد. درس خواهم خواند، جدی جدی، به محض این که برگردم. مراسم کتاب خریدن را هم به همین زودی به جا خواهم آورد، تکست می‌خوانیم، باشد که رستگار شویم.

...


۱. امیرکبیر یا همان پلی‌تکنیک کذایی، مزخرف‌ترین دانشگاه دنیا باید باشد. و من این همه آدمی را که وقتی ازش حرف می‌زنند، چشم‌هایشان برق می‌افتد، نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چه‌طور می‌توان توی سیستمی که همه‌ی اصولش ضد دانشجوست درس خواند، درست، هدف‌دار. بعد از هشت ترم جان کندن و مدارا، حالم دارد بهم می‌خورد دیگر و متاسفانه هنوز سیزده واحد دیگر دارم تا فارغ التحصیلی. محض رضای خدا یک استاد انسان ندیدیم ما توی این چهار سال. قریب به اتفاق بیشعورند و بیسواد، با یک خروار ادعا که حتی به درد عمه جانشان هم نمی‌خورد. این خراب شده، چهار سال از بهترین سال‌های عمرم را به من بدهکار است.

۲. این روزها، هر اتفاق کوچکی، آخرین قطره در کاسه‌ی صبر و تحمل من می‌تواند باشد. دلم یک آغوش بزرگ و امن می‌خواهد. سرم را بگذارم روی شانه‌اش، سکوت کند و دست ببرد لای مو‌هایم و اجازه دهد من توی بغلش قایم شوم.

...


۱. همیشه فراری بوده‌ام از دوستی‌های دخترانه. آدم از دخترها راحت‌تر ضربه می‌خورد و به همان نسبت کاری‌تر. فرار کرده‌ام همیشه از صمیمیت‌های بی‌قید و شرطی که انگار قانون دوستی کردن دخترهاست. فاصله نگه داشته‌ام همیشه. می‌دانی، پسرها اصولن رفقای بهتری هستند. اما این چیزی که من دارم کنار تو را، هیچ وقت نتوانستم برای کسی توضیح بدهم. جمله نشد هیچ وقت سارا. این چیز دل‌چسب بی‌نقص. مثل طعم هلو. آرامش دارم کنارت. خیلی چیزها هست که می‌شود به تو گفت و حتی نگفت و تو بفهمی، بی کم و کاست. این چهار سال که خودت خوب می‌دانی چه قدر سخت بود برایم و برایمان، بدون تو حتمن غیر قابل تحمل می‌شد. تو همان طعم هلو بودی برای روزهای نه چندان خوشمزه‌ی من. طعو هلو را که نمی‌شود توضیح داد، می‌شود؟ قدرت را می‌دانم ها، خوب خوب خوب. :*

۲. من بلدم. بلدم چطور باید موضوع بحث را عوض کنم وقتی بفهمم، پا گذاشته‌ام در منطقه‌ی ممنوعه‌ی آدم‌ها. بلدم چطور باید خودم را بزنم به کوچه‌ی علی چپ، وقتی در جواب سوال کاملن معصومانه‌ی "چرا حالت بد بود؟"، نگاهت را می‌دزدی و می‌فهمم که داری دنبال جمله می‌گردی. من ولی نمی‌خواهم بگردی، اذیت شدنت را تاب نمی‌آورم. من بلدم.

۳.من اعتراض دارم آقا جان. من عمیقن اعتراض دارم. یعنی چه که دوستتان به خواهر ما درس نمی‌دهد؟ یعنی چه که به آشنا درس نمی‌دهد؟ مگر جراحی قلب باز است؟ اصلن دوستان به چه دردی می‌خورند پس؟  اصلن این چه وضعش است؟ دستم که به دوستتان نمی‌رسد، پس یکی طلب خود شما. گفته باشم.

...


۱. بعضی از آدم‌ها را هیچ وقت تمام و کمال نمی‌شود دوست گرفت. آن‌هایی که در اوج بد حالی تو، عصبیت‌های‌شان را تاب نمی‌آورند. نمی‌توانند وقتی داری گیج می‌زنی و هیچ خوب نیستی، سکوت کنند و داد نزنند. آدم‌هایی که فقط حرف می‌زنند. لعنت به من که گاهی یادم می‌رود، که نمی‌شود روی حرف این دسته از آدم‌ها حساب کرد. که یادم می‌رود همیشه، در هر شرایطی، بهتر است کار خودت را خودت انجام دهی.

۲. از مصیبت‌های گم کردن گوشی و به دنبال آن تمام شماره تلفن‌هایت همانا آن است که جواب شماره‌هایی را می‌دهی که نباید.

۳. خانومه هیچ هم قابل شما را نداشت.

۴. نه، واقعن منظورت از برگشتن بعد از سه سال چیه؟ ادای آدم‌های دلتنگ را هم که در می‌آوری، رسمن این نصفه اعصاب این روزهای من را هم بهم می‌ریزی. خداحافظ که می‌فهمی یعنی چه؟