...
۱. روز بامزهای داشتم امروز. موقعیت از این کمیکتر نمیشد. و من آن قدر خوب بازی کردم که حتی پسرک همیشه باهوش هم نفهمید هیچ. قیافهی خودم را مجسم میکنم همش وقت نیمخیز شدن. بعد هم که پشت سرمان بودند و... .خندهدار بود، کلی.
۲. آن دو تا گربه سیاهه، دیدنشان کلی خوب بود. بعد هم آمدم خانه، میبینم مامان آن نقاشی نرگسهای توی لیوان شکسته را، از بین نقاشیهای آیدین آغداشلو در آورده، تکیه داده به دیوار جلوی میزم، این هم کلی خوب بود.
۳. قرار بود من لباسها، همان رختها را، از روی بند جمع کنم و تا کنم. بعد چون من همهی کارهایم دقیقهی نود است، ماند برای امروز صبح، قبل از کلاس، تا مامان نیامده از سفر. بعد هم که صبح خواب ماندم و اگر پسرک زنگ نزده بود، کلاس کاربرد پریده بود. همان صبح لباسها را به صورت مچاله کردم توی سبد، سبد را چپاندم توی کمد لباسهایم، تا مامان پیدایشان نکند. آمدم خانه میبینم مامان یادداشت گذاشته: "غذای تازه برایت درست کردم، روی گاز است، لطفن حتمن میل بفرمایید. در ضمن دخترک، کلی خندیدم به سبد لباسهای توی کمد."
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 9:50 PM توسط وینا
|