سرم داد می‌کشیدی، بلند. نمی‌دانم چرا. یادم نیست. ترسیده بودم. رنگم پریده بود. می‌لرزیدم، انگار که سردم باشد. از خودم همش می‌پرسیدم چرا، چه کار کرده‌ام مگر من؟ نمی‌گفتی. داد می‌زدی. بعد فریادهایمان با هم قاطی شد. من هم داد می‌زدم. چشم‌هایم را که باز کرده بودم، منگ بودم هنوز. صدایت توی گوشم بود هنوز. با خودم گفته بودم خواب بود. دو بار گفته بودم. بلند شده بودم، نشسته بودم توی تخت، پاهایم را جمع کرده بودم و دستم بی‌اختیار، متوجهی؟ بی‌اختیار، رفته بود طرف گربه سیاهه‌ی بالای سرم، بغلش کرده بودم، سعی کرده بودم یادم بیاید که چرا داد می‌زدی، یادم نیامده بود. چای خورده بودم و بعد خوم را غرق کرده بودم توی مکانیک سیالات و سعی کرده بودم یادم برود. هول هولکی خوابم را برایت تعریف کرده بودم تا شاید خلاص شوم از دستش، نشده بودم ولی. الان هم نشسته‌ام این‌جا، می‌نویسمش این‌جا، تا شاید خلاص شوم از دستش، نمی‌شوم ولی. واقعن چرا داد می‌زدی؟