نشسته‌ام روی این روتختی قرمزم و خودم را محکوم کرده‌ام به نوشتن با دست راستی که دارد فریاد می‌زند از درد هنوز، به خاطر خر حمالی دیروز، که لامصب نگذاشت بروم دو تا از دوستانم را ببینم وقتی در همان حوالی بودند. توی پذیرایی یک دوره‌ی زنانه در جریان است. مامان با دوستان هم دوره‌ای‌اش و من رئولوژی و فاینال زبانم را بهانه کرده‌ام و اتاقم را ترجیح داده‌ام. از صبح نه زبان خوانده‌ام، نه رئو. در عوض کتاب خوانده‌ام و الان هم یک نیم ساعتی‌ست که دارم در مقابل وسوسه‌ی پازل چیدن مقاومت می‌کنم. هنوز استرس امتحان‌ها نگرفته است من را خب. ولی وقتی پسرک هم درس می‌خواند حتی، یعنی وضع بسی خراب‌تر از آستانه‌ی تحمل همه‌ی تنبل‌های عالم است. من اما طبق معمول هفت ترم گذشته، استراحت دارم می کنم در فرجه‌ی امتحان‌هایم. نمی‌دانم از خوشحالی زیاد است یا اعتماد به نفس زیاد یا چی. صدای نامجو می‌پیچید توی اتاق و توی سرم و با درد دستم قاطی می‌شود. نمی‌دانم معجزه‌ی سعدی‌ست یا صدای این آدم...
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم...