دختره پشت تلفن سانسور می‌کنه و من خودمو می‌زنم به نفهمی. من خودمو می‌زنم به نفهمی و دست می‌کشم رو سر گربه سیاهه و دمشو حلقه می‌کنم دور انگشتم. من خودمو می‌زنم به نفهمی و دختره ته دلش لبخند می‌زنه و یه نفس راحت می‌کشه و می‌گه خوبه که این‌ قدر نفهمه. من ولی لبخنده ته دلم نیست، روی لبامه و از اون مدل لبخندای جولیا رابرتزی هم هست، همچین گل و گشاد، اون قدر که دختره بتونه از پشت تلفن ببیندش. من گربه سیاهه رو ناز می‌کنم و دمش رو می‌ندازم پشت گوشش. ولی اون پشت مشت‌ها من داره ریسه میره از خنده. خم شده رو شکمش و داره قهقهه می‌زنه. اون قدر که اشک داره میاد از چشاش.