...
از این کتاب فروشی به آن کتاب فروشی، مدام. نبود که نبود. یافت نشد که نشد. دلم غزلیات سعدی میخواست. از آنهایی که من دلم میخواست اسم رنگ جلدش را سبز بگذارم و آقاههی کتاب فروش با بیرحمی، قهوهای. وقتی که دیگر خوارزمی هم نداشته باشد کتابت را، یعنی تمام. لازم هم نبود تا خود انتشاراتش رفتن. ته دلم میدانستم که ندارد. که نداشت. پا میخواستم بکوبم زمین. که میخواهم. که میخواهم. این "که" چیست که یک مدت است دست از سرم بر نمیدارد. که نمیدانم.
راه رفته بودیم و من همش توی سرم دور زده بودم و گشته بودم و دلم میخواست نرسم به اینجا که دارد دروغ میگوید به من، دروغ. گفته بودم تناقض دارد، تناقض.
نشانه میشوند این جور وقتها همه چیز انگار. صدای آن خانومهی توی کافه. بلند شده بود توی فضا. سبک شده بود و رفته بود بالا. خوب میخواند. صدایش رسوب کرده بود توی مغزم. بعدش که آمده بودیم بیرون، سعی کرده بود شش تا بیتی را بخواند که زندگی کرده بودم یک دورهای باهاشان. نگفته بودم ولی من حافظش را بیشتر دوست میدارم. که لازم نیست پای چیزی ایستادن این طوری.
امروز دوست داشتم دست بکشم روی اشکهایت، روی تمام آشفتگیها و دلهرههای این چند وقتت. آرام آرام بزنم پشتت، تا تمام شود بغضت که میدانم و نمیدانم برای چیست. تا سرت بیفتد روی شانهام، تا بخوابی، خواب بدون کابوس، بدون رویا هم حتی. آن وقت تا بیدار نشدهای هنوز، قلمو دست بگیرم، دنیایت را آبی رنگ بزنم، محض آرامشی که لازمش داری.
دنبال قطعیت نباید گشت هیچ وقت. دنبال قطعیت نباید بگردم. زیر بار قطعیت نمیروند آدمها. باید یادم بماند. به سکوت هم خواهند رسید رابطهها. خواهند هم تمام شد. بیمنطقی این روزهایم را نسبت میدهم به همان درد زنانه. جدیام نگیرید. تناقضها را بیخیال. دروغها را هم. خوابم میآید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۵ ساعت 10:27 PM توسط وینا
|