نخواندید هم نخواندید، به قول میثم بلامانع است.

امروز از صبح گذشته را هم می‌زدم. گذشته که می‌گویم می‌تواند مال دوازده سیزده سال پیش باشد یا مال سه چهار سال پیش یا همین ترم پیش یا...
اتاقم را ریخته‌ام بیرون. همه جایش را. تمام دو تا کتابخانه با کمد‌های زیرشان، کمد لباسم، چهار تا کشوی میزم، سبد چوبی کنار میزم، کشوی نوشته‌هایم و همه چیز. خاطره‌ها هجوم می‌آورند از همه طرف. دیده‌اید یک وقت‌هایی یادها آوار می‌شوند و بغض می‌کنی و اشک‌های من که پایین نمی‌آیند طبق معمول.
دفتر برنامه‌ریزی سال پشت کنکورم را پیدا کردم، تمام یادت باشد‌ها و باید‌هایی که بالای هر برنامه‌ای می‌نوشتم برای خودم. روان نویس و خودکاری را پیدا کردم که مال بعد از قبولی‌ام بود و روی جعبه‌اش نوشته با آرزوی موفقیت برای خانوم مهندس... و من یادم آمد تمام خاطرات آن سال را که شریک بودیم با هم و تمام روزها و شب‌هایی که با هم گذراندیم و آخرش تو رفتی شیراز که معماری بخوانی و من ماندم تهران و شبی که نتیجه‌ها آمد چه قدر گریه کردم من. دلم تنگ شده برایت، زیاد. دوست خوبی هستی، خوب می‌دانم این را و خوب است که هنوز هم هستی.
یک جعبه پیدا کردم با چندتایی گل سرخ خشک شده و یک کتاب انگلیسی و یک نامه که امروز نه آغاز و نه انجام جهان است و من یادم هست که چه قدر آرام شدم وقتی مامان از طرف تو برایم آوردش و آن کتاب داستان انگلیسی که مقدس شد برایم یک طورهایی. آن قدر که هیچ وقت نگذاشتمش پیش کتاب‌های دیگرم توی کتابخانه و گذاشتمش توی همان جعبه بماند.
کلکسیون پاک‌کن‌هایم را پیدا کردم که مال دوران دبستانم است، که آن وقت‌ها پاک‌کن جمع می‌کردم بی‌رویه. بابا هر جا که می‌رفت پاک‌کن آوردنش برای من سر جایش بود و بعد یکهو دیگر دلم نخواست و گذاشتمش کنار. جعبه را که باز می‌کنی بوی شیرین پاک‌کن‌های فانتزی بالا می‌زند.
تمام نوشته‌هایم را پیدا کردم، تمام نامه‌های قدیمی از دختر آکواریوم بغلی که مال سوم دبیرستان بود. که یاد کلاس فیزیک‌های آقای بابایی توی آن خانه آجر سه سانتی ته کوچه و بعد توی آن خانه سبز بد رنگ بلوار دریای سعادت‌آباد بخیر. که تقسیم می‌کردیم تمام دغدغه‌‌های آن سال را با هم. که تو دلت هنر می‌خواست و طراحی و پدر مادری که نمی‌گذاشتد و من دلم ادبیات می‌خواست و روان‌شناسی و جامعه شناسی و داستان و شعر و جرأتی که نداشتم. که ما هر دو لج کردیم، یادت هست؟ که نه آن سال را درست درس خواندیم و نه سال پیش دانشگاهی را. که من ته کلاس یا خواب بودم یا سعدی و حافظ و مولانا و سهراب و شاملو و فروغ می‌خواندم و تو، که همش طرح می‌زدی، طرح می‌زدی... یاد تمام شهرام ناظری و شجریان و سراج گوش دادن‌هایمان بخیر، که تو اول‌ها دوست نداشتی شجریان را و من بزرگ شده بودم باهاش و تو هم بعدها دوستش داشتی. بعدش هم که رتبه ده هزار من بود و هفت هشت هزار تو و تو که پیروز شدی بالاخره و پدرت که رضایت داد و شروع کردی که بخوانی برای کنکور هنر و من که بالاخره آشتی کردم با ریاضی.
سه تا واکمن قدیمی پیدا کرده‌ام با چندتایی نوار که رویشان نوشته‌ام فیزیک، که ضبط می‌کردیم سر کلاس فیزیک درس را و گوش می‌دادیم و می‌نوشتیم و حال می‌کردیم با فیزیک بدون فرمول. که از لج پسر‌های کلاس که قوی‌تر از ما بودند، می‌خواندیم و می‌خواندیم و مسخره می‌کردیم و می‌خندیدیم و آخرها که دیگر دوست‌های خوبی بودند برایمان. کجایند الان؟ یکی‌شان را می‌دانم که همان سال که من و تو ماندیم پشت کنکور، رفت معدن تهران و یکی دیگرشان سال پشت کنکور هنوز با من و فیروزه بود و گفت برایم از تمام اتفاق‌هایی که افتاده بود برایش. آن کارتی را پیدا کردم که برای تولدم داده بودی بهم با لاله‌های قرمز رویش، و وجودی دیگر زاده شد که چه‌ قدر گریه سر داد... و یا آن کارت با مقوای سرمه‌ای که طرح رویش را خودت زده بودی، سه تا آدم که لخت‌اند و از پشت انگار که سردشان باشد به هم تکیه داده‌اند و قوز کرده‌ اند، بیا دیگر آواز نخوانیم که کسی نیست که در جوابش سوت بزند... و من، سر بی‌مویت چه برقی می‌زند در این کویر بی‌انتها این روزها...
جزوه‌های ریاضی سال پشت کنکورم پیدا کردم. جزوه‌ی انتگرالم که رکورد زده بودم توی کلاس از بس که تست زده بودم و جزوه‌ی هندسه تحلیلی‌ام و یاد آن تست ماتریس افتادم که آقای توجه گفته بود هر کی اینو جواب بده امسال فنی تهران قبوله و جواب داده بودم من. یاد حرف مامان افتادم که آن سال یک بار بهم گفته بود که احساس می‌کنم آن دختر شاعر مسلک خوره‌ی کتاب را برده‌اند و این مغز ریاضی را جایش آورده‌اند.
ده دوازده تایی بادکنک پیدا کردم، در رنگ‌ها و سایز‌های مختلف توی یک قوطی با در سبز. کلی گیره کاغد توی یک جامدادی زیپی سرمه‌ای، چهار پنج تا از این جامدادی‌های فلزی که بر می‌گردد به دوران راهنمایی‌ام.
کارنامه‌های کلاس زبان هدی را پیدا کرده‌ام که مال دوم، سوم دبستانم است، تمام اکسلنت‌هایی را که گرفته بودم. یاد آن وقت‌های شهرک غرب افتادم که چه قدر خلوت بود و خیابان کلاس زبان که درست روبه‌روی فلامک بود. اسمش صدا و سیما است آن خیابان؟ و من گاهی وقت‌ها که مامان کار داشت، با عمه جهان می‌رفتم و بر می‌گشتم.
کتاب زبان‌های کانونم را پیدا کردم. یاد کلاس زبان کانون افتادم که از مدرسه با بچه‌ها بیست نفری راه می‌افتادیم، از تخت‌طاووس تا وصال، پیاده. دبیرستان حضرت زهرا، آن مقنعه‌های بلند تا مچ دست با مانتو‌های جلو بسته که نفرتم تمام نشده است هنوز از آن مدرسه با آدم‌هایش. یاد شهر کتاب رفتن‌های آن وقت‌هایم افتادم که در می‌ رفتم از کلاس زبان و غرق می‌شدم توی جادوی کتاب‌ها و تمام کتاب خریدن‌هایم و از ترسم اعتراف نمی‌کردم برای مامان. و چه قدر غصه داشتم وقتی غیبت‌هایم تمام می‌شد.
آن عکس قدیمی خودسوزی یکی از یاران اوجلان را پیدا کردم که مال روزنامه‌ی ایران باید باشد، همان ستون صد عکس قرن بیستم. تمام بحث‌ها و هواداری‌هایمان یادم افتاد و یادم هست که تا مدت‌ها بعد هم این عکس به دیوار اتاقم بود.
یک عالمه ته بلیط سینما و تئاتر پیدا کردم. یاد آن تئاتر عروسکی‌های پارک لاله افتادم. تصویر خرگوش‌هایی که دندان‌هایشان را مسواک می‌زنند با من است هنوز. و سینما بلوار با تمام فیلم‌های بچه‌گانه‌‌ی آن سال‌هایش و تمام پرچم‌هایی که دور تا دور، به سقفش آویزان بود و آن اسباب بازی‌های سکه‌ای. یادم هست که گلنار را سه بار دیدم.
آیین نامه دانشجویان ورودی سال ۸۲ را پیدا کردم و آن سخنرانی فهیمی‌فر و ما تکنیکی هستیم، پلی تکنیکی هستیم، ما تکنیکی‌ها سرور و سالار جهانیم...مزه‌ی تلخ روز اول که چه قدر توی ذوقم خورده بود و حالم بد شده بود و با خودم فکر کرده بودم ارزشش را نداشت و آمده بودم خانه و گفته بودم ارزشش را نداشت...
یک کاغذ کادوی آبی پیدا کردم که مال خیلی وقت پیش هم نیست، همین سال پیش و من قشنگ یادم است کتابی را که داده بودی دستم، دزدی هنر است؟ ، و گفته بودی تولدت مبارک. مال همان وقت بود که یک مدت داستان‌های روسی می‌خواندم فقط و من مانده بودم که تو از کجا فهمیده بودی. تمام خاطرات این دو سه سال هجوم آورده‌اند یکهو. تو و سارا و ... 

بغض کرده‌ام و نمی‌دانم چرا، اشک‌هایم پایین نمی‌آیند و نمی‌دانم چرا...