۱. کم‌کم، یکی‌یکی خط می‌زنم آدم‌ها را از زندگی‌ام. درها و پنجره‌ها را می‌بندم. درز‌ها را محکم می‌کنم. حتی به خودم زحمت خداحافظی هم نمی‌دهم. معجون بامزه‌ای شده‌ام. از مقایسه خود الانم با خود دو سال پیشم به وحشت می‌افتم. که آن آدمه چی بود و این من الان، به چی تبدیل شده است. خستگی‌هایم را دوست ندارم تقسیم کنم. دوست دارم بگذارمشان روی دوش خودم، بروم تا قله قاف و از آن جا لیز بخورم پایین و بعد دوباره بروم بالا و بازی از اول.

۲. کارخانه‌ای که می‌روم کار می‌آموزم در آن، سرویس‌هایش جمع شده‌اند فعلا. مادر محترم به علت سرعت رفتن و لایی کشیدن بنده، می‌هراسد بگذارد من ماشین ببرم جاده مخصوص. به همین خاطر اینجانب بر آن شدم که به سرقت ماشین دست بزنم. گفته باشم از همین الان.

۳. ایستاده‌ایم جلوی یک مغازه نوارفروشی داغان گرد و خاکی. از آن‌هایی که فکر می‌کنی ویترینش از زمان تاسیس گرد گیری نشده است. دستم را می‌کشد که بیا برویم ببینیم خواهران غریب دارد برایت بخرم. شروع می‌کنم توضیح دادن که دوستی قولش را داده و دنبال فرصتی می‌گردم که بروم ازش بگیرم که هولم می‌دهد تو.
باور می‌کنید که داشت؟ می‌خواهم یک کپی ببرم برای آقای بتهوون.

۴.سرش را گداشته روی میز. دارد در مورد بهترین روش خود‌کشی حرف می‌زند که اگر قرص گندم بخوری، از همین قرص‌های ضد آفات گیاهی، نمی‌توانند برت گردانند. دارد از اینکه انگیزه‌ای ندارد دیگر می‌گوید و دلیل پشت دلیل ردیف می‌کند برایم. من فقط گوش می‌دهم. نگاهش می‌کنم و گوش می‌دهم. بعد یکهو چشم‌هایش پر می‌شوند، آی میس هر. سر تکان می‌دهم که یعنی می‌فهمم. اگر به خاطر بابا نبود تا به حال هزار بار  کرده بودم این کار رو. سر تکان می دهم که یعنی می‌فهمم.
می‌فهمم؟

۵. تلخ شده‌ام، مثل زهر مار. ولی نقشم را خوب بازی می‌کنم، خوب خوب. پشت تلفن کاری کردم که از خنده ریسه برود.
دیده‌اید یک وقت‌هایی از همه طرف برای آدم می‌بارد؟ من در حال سپری کردن یکی از آن دوره‌‌ها می‌باشم. گویا خدای من خیال ندارد دست از قدرت نمایی بردارد.
خدای شما مهربان‌تر نیست آیا؟ من را به فرزندی قبول می‌کند آیا؟

۶. یک کوله‌پشتی خریده‌ام برای خودم که مثل زیر شلواری‌های مامان دوز راه‌راه می‌باشد. راه‌هایش هم صورتی و سبز و آبی و سفید و بنفش و نارنجی می‌باشد. دوستش می‌دارم. مثلا رفته بودم یک کوله مشکی بخرم که لازم نباشد مدام برود خشک‌شویی. اشکال ندارد، خوب می‌شوم بالاخره.
خوب می‌شوم؟

۷.یعنی جهنم از تهران گرم‌تر می‌باشد؟
شوخی نکنید تو رو خدا، من اعصابم ضعیف است.

۸. خواهر جان یک عدد خرگوش خریده. رنگش سفید و کرم می‌باشد. دو ماه بیشتر ندارد ولی شش برابر هیکلش روزانه جعفری می‌خورد. مامان را بیشتر از خواهره دوست دارد. مدام از مامان بالا می‌رود. وقتی هم ولش می‌کنی توی خانه، مثل سگ دست آموز، دنبال مامان راه می‌افتد. جانور خوشگلی است. هر چند هنوز جرات بغل کردنش را ندارم.

۹. حفره توی شکمم پر نمی‌شود که نمی‌شود.من دلم جهالت و حماقت و نادانی و نفهمی و دیوانگی محض می‌خواهد.

۱۰. من را ببخشید به خاطر هذیان‌های این چند وقت. خوب می‌شوم بالاخره.
خوب می‌شوم؟

پ.ن: خنده در تاریکی. جو ناباکف من را هم گرفته می‌باشد. هنوز نمی‌دانم این را بیشتر دوست می‌دارم یا دعوت به مراسم گردن زنی را.