۱. من دلم باز باران با ترانه، صد دانه یاقوت، مادر من مادر من می‌خواهد. من دلم موسیقی فیلم خواهران غریب می‌خواهد با آن شعر اولش که روی آهنگ جان مریم بود و به جان خودم، نوار فروشی‌ای نمانده که سر نزده باشم. می‌خواهید باور کنید، می‌خواهید نکنید، حتی بتهوون هم رفته‌ام. و فکر می‌کنم قیافه شما هم الان شکل همان آقای بتهوون شده باشد. بعد من مجبور شدم برای اینکه فکر نکند من بیش از حد خوشحالم، دو تا سی‌دی ازش بخرم.
اگر فهمیدید جایی دارد، لطف کنید بگویید. گناه دارم من.

۲.دل‌ نگران مردی هستم که سهم زیادی دارد در خاطرات کودکی من. دوست دارم هیشه زنده و سلامت باشد. و حالا قلب مرد عزیزم درد می‌کند. گفته‌اند اول آنژیو و بعدش هم عمل و چشمان سبز مامان که نگرانی موج می‌زند درونشان و خدا می‌داند که توی دلش چه خبر است. باید خوب شود، باید. به خاطر مادرم، که می‌دانم اگر بلایی سر مرد عزیزم بیاید، حتما می‌میرد.

۳. چند سال پیش بود؟ ده سال؟ دوازده سال؟ رفته بودیم خانه‌شان. گیشا بود انگار. از اول تا آخر گفت و خندید و با خواهرم بازی کرد. ای کی یو سان بازی می‌کرد باهاش، خوب یادم هست.
چند سال پیش بود؟ هفت سال؟ هشت سال؟ میهمانی قبولی دانشگاه پیام بود. همه جمع شده بودند و یادم هست که دخترک گل سر سبد مجلس شده بود. و من همان شب به مامان گفتم که این دختر زیباترین دختری است که تا به حال دیده‌ام.
چند وقت پیش بود؟ دوازده ماه؟ سیزده ماه؟ مامان تا شنید، برای دخترش یک پلاک طلا خرید که این مال پارمیس است و حتما باید برویم دیدنش و پلاک ماند توی کشو.
چند وقت پیش بود؟ پنج ماه؟ شش ماه؟ با مامان رفتیم دیدنشان. از اول تا آخر پارمیس را بغل کردم. رشوه داده بودم بهش البته. ساعتم را داده بودم دستش و او هم هی پرتش می‌کرد زمین و من هم دوباره می‌دادم دستش. و صدای خنده‌های مادر زیبایش که از آن روز هنوز با من است. می‌خندید، می‌ خندید...
و من از گیشا تا سیدخندان، شام مهمان بودیم آخر، همین طوری، بی‌صدا اشک‌هایم پایین می‌آمدند.
من تسلیمم پروردگارا، قبول. تو از همه قوی‌تری. نمایش قدرت تا اطلاع ثانوی بس است لطفا.

۴. دقت کرده‌اید که توی آن آهنگ لالایی لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند، چه طوری می‌گوید " گیانکم لای"؟ من هم دقت نکرده بودم تا امروز.

۵.  دوست دارم دستم را بگذارم آن بالای بالا، بعد همه چیز را چپه کنم پایین و بعد با یک لبخند روی لب، پشت کنم به تمام خرابی‌های خود خواسته‌ام و بروم دنبال کارم. به شدت حس به هم زدن، داغان کردن و آتش‌افروزی دارم. حالم بهم می‌خورد از فلسفه بافی‌ها و قضاوت‌های آدم‌ها. از تحلیل‌ های مزخرف‌شان. دلیل‌های به درد نخور که واقعا سر تا پایم فریاد شده بود که سارا بود که آرامم کرد. که هیچ چیز نگو که اگر هم بگویی، باز هم نمی‌فهمد. راستش را بخواهی حالم از سکوت کردن خودم هم بهم می‌خورد این جور وقت‌ها.

۶. جاکشی هم شغلی می‌باشد به هر حال برای خودش. توی وبلاگ آذر دیدم این لینک قشنگ را.

۷. روزهای مزخرفی است. دلم باران می‌خواهد به شدت...

پ.ن: مرشد و مارگریتا. فصل بیست و پنجم: چگونه حاکم سعی کرد یهودای اسخریوطی را نجات دهد.