همه چیز را راه راه می بینم.
راه راه های افقی بهتر است یا عمودی؟
چهار گوش خوشگل تر نیست آیا؟
سه گوش چه طور؟
چه رنگی بهتر است؟
رنگ های گرم خوبند یا سرد؟
سبز خنک چطور است؟
یک جور سبز مثل سبز طالبی نقاشی بچه ها که وقتی می بینی انگار یک چیزی ته دلت یخ می بندد، یک جور خنکی دلپذیر. مثل طعم نعناع. همان قرص نعناع هایی که وقتی می خوری تا ته ته شکمت خنک
می شود، انگار که توی دلت کولر روشن کرده باشند. بعدش را هم که حتما یادت هست، ها می کردیم توی صورت همدیگر و بعد تعجب می کردیم که چرا نفس هامان خنک نیست و اینقدر داغ است. یا سبز مثل سبز شمشادها وسط اردیبهشت، که به طرز بی نظیری سبزند و باز هم حتما یادت هست که... ولش کن،مرور خاطرات به چه دردی می خورد اصلا؟
یا طوسی چه طور است؟
همان طوسی رنگ دلفین ها که به نقره ای هم می زند. و قطرات آب که برق می زند روی سطح طوسی و نقره ای و خنده هاشان و آن دندان های ریز سفید.
یا نارنجی چه طور است؟
 مثل نارنجی تیره با قرمز. مثل همان مانتو چهار خونه ونک که اندازه ام را نداشت و تا مدت ها دوستش می داشتم.
یا قرمز چه طور است؟
یک جور قرمز خوشحال، از آن قرمزهایی که وقتی می بینی، یک لبخندی یک دفعه می آید می نشیند روی لب هایت و بعد خودت از این لبخنده تعجب می کنی.
یا قهوه ای چه طور است؟
که چه قدر من این رنگ را دوست می دارم. قهوه ای و نارنجی و زرد و کلا طیف بین زرد تا قهوه ای.
یا بنفش چه طور است؟
مثل بنفش همان کوله پشتی، که پشت سر دخترک تا انقلاب پیاده رفتیم و کلی با رنگ کوله اش خوش گذشت.
ولی خودم یک جور عجیبی این روزها سفید را دوست دارم.
سفید، آن قدر که همه رنگ ها در کنارش بی معنی به نظر برسد. سفید مثل سفید ابرها، یا مثل سفید ماست یا مثل هر سفید دیگری که تو بگویی، فقط سفید باشد لطفا.

پ.ن: استاد جان اگر می دانستم اینقدر علاقه مندی، حتما یه کاریش می کردم بابا جان.