...
فکر کن که کولر هنوز راه نیفتاده باشد، پنجره باز باشد، هوا هم گرم باشد.
فکر کن که روز چهارم فرجه امتحان ها باشد و تو هنوز لای یکی از کتاب هایت را هم باز نکرده باشی و فکر کن که تمام هفده واحدت این ترم اختصاصی باشد، به جز تربیت بدنی (۱) که پاس کردنش در ترم شش ننگی باشد.
بعد تو بنشینی هی دانه های پازلت را از هم جدا کنی و هی از خودت سوال کنی که این تکه که نگین های قرمز دارد، مال سرباز سمت راستی است یا چپی و هی توی دلت فحش بدهی که چرا باید لباس های جفتشان آب باشد، بعد هم خودت را فحش بدهی که چرا یک نقاشی دوره رنسانس بر داشته ای که این قدر سخت باشد. بعد هم وقتی خانومه با لباس قرمزش، با بچه بغلش، درست همان جا وسط صفحه تمام شود، کلی شاد شوی و هی از بالا و راست و چپ براندازش کنی.
بعد این سی دی در حال خواندن باشد و هی لوپ شود و هی لوپ شود و بعد خانومه وسط یک آهنگ فرانسوی، صد بار بگوید
I find my love,I find my love بعد تو دلت یکهو کف پایت باشد.
فکر کن از صبح تمام داستان های کارور را بخوانی و بعد آن سه تا مقاله که توی کتاب فاصله است را بخوانی و بعد مستور را دوست داشته باشی، نه به خاطر کتاب هایش که به خاطر ترجمه هایش. بعد دلت همینگوی بخواهد اما به جایش ریاضیات مهندسی بخوانی.
فکر کن دخترک مریض باشد و حالش اصلا خوب نباشد و گربه مریضه شده باشد.
فکر کن که آدمه کم کم رنگ ببازد و کم رنگ شود تا جایی که بالاخره بی رنگ شود و تو نبودنش را توی این روزها دوست داشته باشی.
و فکر کن یاشار همچنان در بازداشت باشد و دانشگاهمان هم به شدت هر کی، هر کی باشد.
پ.ن: از این فکر کن، فکر کن کردن های خودم یاد سارا کورو افتادم. همان دخترک اتاق زیر شیروانی که توی یک مدرسه شبانه روزی زندگی می کرد، که یک شب وقتی خسته تر و گرسنه تر از همیشه از آن پلکان دراز به اتاقش باز می گشت، تمام مدت با خودش خیال پردازی کرد که فکر کن الان یک غذای گرم، آن بالا روی میز منتظر تو باشد، فکر کن که آتش بخاری روشن باشد... و یادم هست که همان شب آرزو های سارا به دست همسایه هندی بغل دستی، بر آورده شده بود.