...
۱. می گوید، می گوید همین طور و من فرو می روم در سکوتم. گوش می کنم به حرف هایش و فکر می کنم، فکر می کنم. راست می گوید، این توقع ام از آدم هاست که کار دستم می دهد. باید تمرین کنم تا آدم ها اجازه داشته باشند در کنارم باشند، هر جوری که هستند، فقط باشند. باید بگردم و پوسته همیشگی ام را پیدا کنم دوباره. همان استقلالی که ترک بر نمی داشت هیچ وقت، گمش کرده ام مدتی ست. باید کم کنم وابسته گی هایم را، باید. باید تمرین کنم که درست دوست داشته باشم آدم ها را و به اندازه. باید از اول تعریف کنم خط های قرمزم را، بعضی جا ها کم رنگ شده اند یک ذره انگار. دختر جانم حرف زدن با تو خوب بود مثل همیشه، آرام شدم.
۲. خواهر جانم، قربان تپل شدنت بروم الهی. به توصیه ات عمل شد، تمام صبحم با آهنگ های قری و جوادی که برایم گذاشته بودی، گذشت.
۳.وارد اتاقم که می شود، همیشه از همان دم در شروع می کند به مرتب کردن. اول از همه هم همیشه در ریمل پاک کن را می بندد و پنبه های کثیف را از جلوی آیینه جمع می کند. بعد کیسه های خالی را از روی صندلی قرمزه بر می دارد و تا می کند. از روی میز تحریرم هم به معنای واقعی کلمه صرف نظر می کند. بعد می پرسد چرا این پازل را تمامش نمی کنی تا از این وسط جمع شود، برای این سی دی های پخش و پلایت چرا کیف نمی خری و خلاصه از این حرف ها. بعدش هم آرزو می کند که ای کاش همه جای اتاقت، به اندازه کتاب خانه ات مرتب بود.
یک جورهایی خودم هم نمی دانم که از یک همچین مادری چطوری یک همچین دختری تولید شده است. نظم تنها چیزی ست که هیچ وقت نتوانست درست یادم بدهد یا شاید هم من در این زمینه زیادی کودن بوده ام. هر چند به قول دوستی در هر بی نظمی ای، یک جور نظم وجود دارد حتما. همین که هر روز صبح مقنعه ام را پیدا می کنم، خودش کلی است.
۴." پشت و رو"ی کامو را نخوانده اید؟ پس بخوانیدش حتما. لذت بسیار بردم.
۵.یکی بیاید من را ببرد تالار قشقایی بازخواني يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف ببینم. خوشم می آید که دوست هایم از خودم گشاد تر هستند.
پ.ن: ویزا نداده اند بهش، اشک هایم پایین می آیند به خاطرش، گفته اند می روی و بر نمی گردی، گهش بگیرند...
به مامان چه طوری بگویم حالا؟