۱. و من می ترسم از زیستن در سرزمینی که آدم های کج و کوله با عقایدی کج و کوله تر دارد. در من هراسی است تمام نشدنی از آدم هایی که عادت کرده اند داد بزنند، کتک بزنند، فحش بدهند و به آتش بکشند. که حرف زدن بلد نیستند، که فکر نمی کنند و خیلی چیزها برایشان مفهومی ندارد دیگر. من خسته ام از زیستن در سرزمینی که مردمانش همه چیز را در هم، بر می زنند و معجونی
می سازند که بوی گندش سر به آسمان می زند. سرزمینی که آدم هایش غصه ای ندارند که اگر نان و مسکن و کار و بیمارستان و مدرسه و رسانه آزاد و کتاب و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر ندارند، که غمی ندارند اگر ایدز و کودک آزاری و همسر آزاری بیداد می کند در سرزمینشان. آدم هایی که به زندان
می اندازند و به زندان می افتند، به دار می کشند و به دار کشیده می شوند و برای یک لحظه هم حتی نمی پرسند که چه ؟ آدم هایی که معتقدند هنوز به چشم در مقابل چشم و هنوز نفهمیده اند که کوری دیگری بینایی نمی آورد برایشان. آدم هایی که چه راحت بازیچه می شوند و یکی می شوند و خراب می کنند، بعد که آرام شدند دوباره دست به دست هم  می دهند و از نو می سازند و می بافند و بعد اگر پا داد و راه داد، دوباره می شکنند و با خاک یکسان می کنند. تمام آدم های سرزمین من این گونه اند انگار، فرقی هم نمی کند که تحصیل کرده باشند یا نباشند، روشنفکر باشند یا نباشند و کلا باشند یا نباشند.

۲.در راستای این مساله که جناب استاد، رئیس دانشکده ما را مورد لطف خود قرار داده و سالن مطالعه ما را، فاحشه خانه نامیدند و لابد در پس زمینه ذهنشان دختران جمع را فاحشه خطاب کرده اند، از ایشان به خاطر ثابت کردن عملی این نکته که تحصیل شعور نمی آورد کمال تشکر را داریم و از ایشان خواهشمندیم که تبریکات صمیمانه ما را بابت کسب موفقیت عظیمشان در بستن در این فاحشه خانه پذیرا باشند.

۳. و اما من بسیار شاد شدم از صحبت کردن با اون استاد خوش تیپه که نزدیک یک ساعت سر پا ایستادند و با من در مورد انقلاب فرانسه و حقوق زنان و فمنیسم بحث کردند. استاد جان، دوستت می دارم زیاد.

۴.جناب آقای امین جهان شاهی، واقعا هر روز بد تر از دیروز. محض رضای خدا، حداقل دیالوگ هاتون رو عوض می کردید که اعصاب آدم تا این حد خرد و خاکشیر نشود. اگر دوست خوش اخلاقه و گربه سیاهه نبودند و این قدر شما را سوژه نمی کردند و ما این قدربه شما نمی خندیدیم و حال من یک ذره بهتر نمی شد، من حتما می آمدم و در راستای هم رنگ شدن با مردم سرزمینم، چهار تا کلفت بار شما می کردم چون رسما انتقاد کردن بلد نمی باشم.

۵. تنها کاری که این روزها به شدت راضی ام می کند، خوابیدن است و بس. نه درس، نه کتاب، نه فیلم و نه هیچ چیز دیگری. فرار می کنم از کارهای جدی ام و تلنبارشان می کنم و خدا می داند که چه کسی باید این کارها را به سرانجام برساند.