۱.خب، انگار من یک دوست را از دست داده ام رسما. . هر چه قدر هم که می گذرد، اوضاع بدتر
می شود و فاصله ها زیادتر.درست مثل بازی دومینو، همه چیز دارد خراب و خراب تر می شود و واقعا دیگر هیچ راهی ندارد. درد وجدانم کمتر شده است، دیگر مطمئن شده ام که مشکلی ندارد. نگرانش بودم،  ولی حالا فهمیده ام که دیگر نمی خواهد ادامه بدهد. اعترافش کار سختی است، ولی فکر می کنم مشکلش با ما باشد. حالا خسته شده یا هر چیز دیگری، دیگر مهم نیست. هر چند هنوز هم گاهی وقت ها یادم خواهد افتاد، ولی باید بگذارم که برود. به احترام خودم . این تنها کاری است که می توانم برایش انجام بدهم.

۲.شیفته نثر بی نظیر گلشیری شده ام. مات مات مانده ام که چه طور می شود یک آدمی این قدر محکم و زیبا بنویسد، که انگار کلمات موم باشند در دستانش. آن مجموعه داستان کوتاه را (نیمه تاریک ماه) که می خواستمش، آیدا برایم خرید. مهربانی های این دختر تمامی ندارد. شازده احتجاب و آینه های در دار را خیلی وقت پیش ها خوانده بودم. دوازده، سیزده سالم بود فکر می کنم.زیاد هم نفهمیدشان آن موقع، بعدا هم نخواندمشان دوباره. ولی حالا دوست می دارم این داستان های کوتاه را. ای کاش این آدم زنده بود هنوز.

۳.این روزها خوبم. خسته ام، ولی خوبم. سعی می کنم که باشم، یعنی. این جوری فکر می کنم بهتر باشد.

پ.ن: زیر پل گیشا. هنوزم که یادم می افته، خندم می گیره.