...
فواد، عزیزم،
این یک مرثیه نیست. این فقط برای اظهار دلتنگی است. این فقط برای این است که بگویم دل ما هم برای تو خیلی خیلی تنگ شده. که این همه سفیدی حق تو نبود. که جایت خالیست و من نمی دانم که بعد از تو چه بلایی سر فاروق خواهد آمد. برای من اما تو همان جا نشستهای، گوشه ی آن اتاق کاروانسرای انارک، با همان تی شرت سفید و شلوارک سیاه، ساقی مهربان آن چند روز کویر، که زمان ایستاده بود انگار آن قدر که خوشی های آن سفر غلیظ بود.
فواد، عزیزم،
زندگی افتاده از چشم همه مان. حالمان خوش نیست و غمت ما را نمی کشد اما انگار کن که دارد گلویمان را فشار می دهد.
فواد، عزیزم،
گرم و راحت بخواب. ما هم در این سرمای لعنتی غم مان را، غم نبودن تو را، داریم زندگی می کنیم.
با مهر و دوستی
وینا
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 4:24 PM توسط وینا
|