یک امتحان افتضاح. داریم دوتایی می‌رویم به سمت در دانشگاه.
حتما می‌افتم، شک ندارم. اصلا اگه نیفتادم می‌رم بهش می‌گم استاد اشتباه شده، آخه چه طوری منو پاس کردی؟
می‌خندد.
برو بابا، تو همیشه عادتته، سر جرم هم همینا رو می‌گفتی، آخرشم شرطو باختی، ناهار غروب یادت رفته؟
حوصله بحث کردن ندارم، معنی ورقه سفید را نمی‌فهمد. خب، تقصیری ندارد، نمی‌فهمد دیگر.
دم در ولیعصر جدا می‌شویم. او می‌رود بالا به سمت میدان ولیعصر، من می‌آیم پایین که بروم انقلاب و از آن جا هم خانه. هوا گرم، گرم به معنای واقعی. بطری خالی آب معدنی. آسفالت کش می‌آید زیر پاهایم. آفتاب مستقیم می‌تابد. روزنامه فروشی چهار راه ولیعصر، دو ماهنامه ادبی شوکران، یک زرد بد رنگ، شماره بیست وسوم، ویژه نامه سارتر. بار اولم است که این مجله را می‌خرم. لوله‌اش می‌کنم، کوله‌ام را دو بنده می‌اندازم پشتم. نگاه می‌کنم به صف تاکسی و اتوبوس. حوصله هیچ کدام نیست، پیاده راه می‌افتم. خسته‌ام رسما. شب بیداری‌های مزخرف این روزها، پوستم را کنده. که شکر پروردگار تا اینجا هیچ کدامشان هم نتیجه نداده.
درست نمیشی دیگه، آخه بچه جان مگه یه شبه می‌شه؟
پدر محترم می‌گفت امروز صبح. تا اینجا که شده بود، ولی خب، یک ترم هم می‌بینی که نمی‌شود.
بالاخره انقلاب. تاکسی. صندلی جلو اشغال می‌باشد. می‌نشینم عقب، پشت صندلی راننده. کوله‌ام را می‌گذارم کنارم، توجه کنید، نه روی پاها، کنارم. تجربه ثابت کرده است که این شکلی بهتر می‌باشد.مردک بغل دستی‌ام، چهل، چهل و پنج ساله. راه می‌افتیم بالاخره. تا گردن فرو رفته‌ام توی مجله.
نه، خیلی سخته انگار، بابا اصلا تو رو چه به سارتر.
هر جمله را دو بار، بعد جمله بعدی.
نه، نمی‌فهمم، ولش کن. خب دختر بی‌سوادی دیگه، بی‌سواد.
رضایت داده‌ام که بی‌سوادم، مجله را می‌بندم. آرنجش را گذاشته روی پهلوی من و فشار می‌دهد. کنار می‌کشم تا آن جایی که ممکن است. ولی راه ندارد انگار، مصمم تر از این حرفهاست.
دهنم را باز می‌کنم که یک چیزی بگویم که یادم می‌افتد.
این جور وقت‌‌ها که خسته‌ای یو عصبانی هم میشی، قبل از هر کاری اول تا ده بشمار.
این را هم پدر محترم گفته. شروع می‌کنم
یک، دو، سه، چهار... بسه دیگه.
جناب ببخشید، این پهلوی منه، این آرنج شماست، اینم کوله پشتیه منه، روشنه؟
مات مات نگاهم می‌کند. احتمالا در مقابل جمله‌بندی خوشحال من کم آورده ولی آرنجش را بر می‌دارد. بعد از پنج دقیقه آنالیز و تجزیه و تحلیل، تازه می‌فهمد که چی شنیده.
دخترای این دور و زمونه چه زبونی در آوردن.
دوباره
یک، دو، سه، چهار...
جناب مثل اینکه متوجه نشدین، مساله زبون من نیست، مساله اینه که این پهلوی منه، این آرنج شماست، اینم کوله پشتیه منه حالا روشن شد؟.
پسرک صندلی جلو خنده‌اش را قورت می‌دهد.
اگه هنوزم متوجه منظور خانوم نشدین، اینم در تاکسیه.
حالا من خنده‌ام را قورت می‌دهم. سارتر را باز می‌کنم دوباره. نه، نمی‌فهمم که نمی‌فهمم. می‌رسیم. موقع پیاده شدن، پسرک صندلی جلو می‌زند زیر خنده.
خانوم دمتون گرم، خوش گذشت.
نگاهم را که می‌بیند، خندیدن یادش می‌رود.
ببخشید، منظوری نداشتم.
دوباره کوله‌ام را می‌اندازم پشتم. سارتر را لوله می‌کنم. بالا می‌روم از پله‌های پل هوایی. و تا خود خانه، با خودم فکر می‌کنم که چه قدر خسته‌ام از زندگی در این جامعه مریض و دلم تمام لذت‌های ساده زندگی را می‌خواهد که نه داریم و نه می‌شود که داشته باشیم.

پ.ن: سه تا آدم، با سه فکر و سه جبهه‌گیری کاملا متفاوت. یک بحث سه ساعته. بدون نتیجه.