ماره آبستن بود، هوس پونه میکرد...
یعنی درک طنز پشت اون جملهی تکراری "مطمئنی؟" این قدر کار سختی بود؟ یا یک جوری آسوده کردن خیال من این قدر کار سختی بود؟ ها؟
عجیب احساس محکم به دیوار خوردگی بهم دست میده این جور وقتها...
Leave me out with the waste
This is not what I do
It's the wrong kind of place
To be thinking of you
It's the wrong time
For somebody new
It's a small crime
And I've got no excuse
?Is that alright
Give my gun away when it's loaded
?Is that alright
If you don't shoot it how am I supposed to hold it
?Is that alright
Give my gun away when it's loaded
?Is that alright
...With you
Damien Rice-9 Crimes
برای صاد.
من؟ نه، من آدم درد و دل کردن نیستم. اصلن حرف زدن در مورد خودم را دوست ندارم. در عوض عاشق فلسفه بافتن در مورد همهی چیزهایی هستم که هیچ ربطی به حال و احوال خودم پیدا نکند. سوالهای آدمها را، آنهایی که مستقیما به خودم ربط پیدا میکنند، کلی جواب میدهم، آن قدر که حتی خودم از آن جوابها چیز زیادی دستگیرم نمیشود. آدمهای نزدیک زندگیام دو دسته هستند. آنهایی که این عادت من را میشناسند و در مواقعی که اخلاقم سگی میشود، تحملم میکنند و نمیپرسند. و یا آنهایی که این عادت من را میشناسند و دقیقا به همین دلیل، در این جور مواقع آن قدر پیله میکنند تا به حرف بیایم. مثل امشب که اساماس زدی و هیچ رقمه ولم نکردی. خب من هم به حرف آمدم بالاخره. یک جورهایی دلم سوخت که آن قدر دوست داشتی حرف بزنم و من میدانستم که این حرف زدن من فقط حالت را بد میکند و نمیدانم این صرف دانستن تو چه دردی را از این روزهای من دوا میکند. حالا من هی بیایم به تو بگویم، آقا جان، به جان خودم، نر است، نر خری هم هست و تو هی بگویی الا و بلا باید بدوشی. ولی خب، اعتراف میکنم، اساماس بازی طولانی خوبی بود. بهتر نشدم ولی جمله کردن همهی آن حرفها و بعد نوشتنشان، باعث شد تا فکرهایم منظمتر شوند. این طور پیله کردنهایت گاهی عجیب جواب میدهد، دوستت دارم. در ضمن فکر نکن نفهمیدم چرا به جایش زنگ نزدی. عمل بسیار زیرکانهای بود، بله، درست است، من با نوشتن زودتر خر میشوم و به حرف میآیم.
مدتیست که دارم "دوستت دارم" گفتن تمرین میکنم. از گفتنش به عزیزترین موجود زندهی زندگیام وقتی میدانم قلب مهربانش فقط دارد پنجاه تا میزند، تا به پدرم، داناترین مرد این حوالی، تا به خواهره، تا به تو، رفیق شفیق این روزها و به هر کسی که دوست دارم در هوای اطرافش نفس بکشم. قبل از این نمیگفتم این جمله را، خیلی کم، گاهی. اما این روزها هر وقت احساس میکنم باید بگویم، میگویمش تا گفته شود. از شنیدن صدای خودم موقع گفتنش لذت میبرم. و این از من خیلی بعید است. از من منطقی که احساساتم هیشه رقیق رقیق است و هیچ وقت دم دست نیست. فاجعهای در راه است؟
و آن رایحهی ضعیفی که از پوست و موهایت بر میخاست...
این دیالوگ صرفن به علت خوشحال بودن شدید نویسندگانش نوشته شده است و جز برای نویسندگانش، ارزش دیگری ندارد.
ـ بیا بریم خارج، خیلی بهتره، خراب شه اینجا، قبول داری؟
ـ خارج کجاست؟
ـ خارج از نت.
ـ یعنی فالش؟
ـ فالش اسلامی، قبول داری؟
ـ فالش اندر فالش یعنی؟
ـ نه فقط میزان لنگ.
ـ تنظیمش با تو؟
ـ قبول داری؟
ـ با تو؟
ـ نمیخوای کمک کنی یعنی؟
ـ کمک میخوای؟
ـ بیمایه فتیره!
ـ نتونم چی؟
ـ صبح بخیر، شب بخیر.
ـ من که از خدامه،شب بخیر، خدافس.
ـ آخه طولانی نیست که، تا میخوای بگی شب بخیر، شده صبح بخیر.
ـ نشده، بیست و چهار ساعت طول میکشه، میشه یه عالمه دقیقه ، یه عالمه ثانیه، بعد تازه میشه شب بخیر. بعد کلی طول میکشه تا بشه صبح بخیر، هی کش مییاد، هی کش مییاد، کش میدونی چیه؟
ـ حرکت با شماست.
ـ نه، با من نیست، با مرکوشیوست. من کیم؟!
ـ مرکوشیو کیه؟
ـ مرکوشیو هر کی که هست، مسلمن من نیستم.
ـ فعلن که کیش شدم، صبر کن.
ـ تضمینی هست که مات نشی؟ نگی دنیا نسبیه ها.
ـ کیش برادر ماته. دست و پا میزنیم. دنیا هم که البته نسبیه!
ـ باز که گفتی، نگفتم نگو؟
ـ از قدیم گفتن چیز یاد بچه دادی! باز به روت خندیدم!
ـ دوست داری همش یادآوری کنی انگار. انگار که خودتم باور نداشتی باشی. با تکرار میخوای به خودت یادآوری کنی و به من.
ـ یه کیش دیگه، انگار که نزدیکه واقعن!!
ـ من یادآوری نمیخوام، خستمه.
ـ منم. مزخرفه. باز هم سکوت لطفن. موتور! حرکت!
ـ حرکت؟ نمیفهمم. این علامت تعجبها رو هم. نقطه میخوام. داری؟
ـ فقط نقطه؟ سه نقطه نمیشه؟
ـ نچ.
ـ این که خودش الان چهار تا نقطه داشت، با آخریش میشه پنج تا.
ـ آره، ولی هر کدومشون یه کاری دارن، مثل سه نقطه معلق نیستن که، مگه نه؟
ـ بله، بله، البته. ادبیات تک نقطهای. خوب است.
توی بله گفتنها: ها، آره. توی کتابها: سگ ولگرد. توی خنک کردنیها: کولر. کیف هم کوله خوبه.
میشه: در کولهام سگ ولگرد دارم، آره، کولر هم که خنک میکنه.
ـ تو که گفتی تک نقطهای، اینا که نقطه ندارن. یعنی یه دونه نقطه هم نبود تو بساطت محض دل من؟
ـ نقطهی پایان بهترین نقطهاس. ولی خب محض دل شما هم یک چیز خوب دارم، کشتم شپش شپش کش شش پا را.
ـ دنبال آخرش میگردی؟ همون بهترین نقطه؟
ـ نه. باز هم کیش. میخوای ماتم کنی؟
ـ من؟! من خودم خارجم. فالشم. مات شدم، نمیبینی؟ داری تنهایی بازی میکنی جانم.
ـ اختیار دارید. من موندم و پیادههام.
ـ دوستم داری؟
ـ تو چی فکر میکنی؟
ـ هیچوقت این سوال رو با سوال جواب نمیدن. دیگه نمیخوام جوابشو.
ـ عاشقیتم در پاورقی. بیشتر از چشمهام.
ـ نمیشه که برگردی. نمیشه. جوابهای دیر، افاقه نمیکنند جانم.
ـ تو به این خوبی، به این مهربونی، نمیشه این دفعه؟
ـ نچ. شیش تا نقطه داره.
ـ من که مثلث کشیدم، نمیشه این دفعه؟
ـ اونو هم فکر کنم شانسی کشیدی. شانس چیز خوبیه.
ـ شانسی بود؟ نبود که.
ـ بود.
ـ غصه خوردم. ولی خب مگه چیزی رو هم عوض میکنه؟
ـ نه، نمیکنه. غصه هم نداره.
ـ پس قبول کردی برگردم؟
ـ کجا؟
ـ از پایین سوال به جلوی سوال.
ـ کی قبول کردم؟
ـ نکردی؟
ـ فکر نکنم.
ـ من که جیک و جیک میکنم برات، تخم کوچیک میکنم برات، بذارم برم؟
ـ حرکت با شماست.
ـ من که میو میو میکنم برات، موشارو چپو میکنم برات، بذارم برم؟
ـ حرکت با شماست.
ـ من که واق و واق میکنم برات، دزدا رو چلاق میکنم برات، بذارم برم؟
ـ بیرون بارون میاد؟
ـ کاش میومد، قبول داری؟ بریم؟
ـ پس میتونی بری. بریم.
ـ باشه، بریم.
ـ نقطه.
ـ .
این درد آخر من را میکشد. این معده درد لعنتی لعنتی لعنتی، مغزم را از کار میاندازد. مخصوصا وقتی صبحها بیدارم میکند از خواب، دیگر دیوانهام میکند تا خود شب. از صبح هزار تا کار کردهام تا مثلن حواسم پرت شود، فایده ندارد ولی. داد و بیداد کردن هم که بلد نیستم، همین الان از شدت درد اشکهایم دارند پایین میآیند بیصدا. معدهی مصنوعی ساخته نشده است هنوز؟ که این یکی را بکنم بندازم دور، خستهام کرده دیگر.
نیایید بگویید برو دکترها، اعصاب ندارم چون.
