<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من، وینا و تاریکی</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com</link>
<description>روزنوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 06 Feb 2012 12:54:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/141</link>
<description>فواد، عزیزم، این یک مرثیه نیست. این فقط برای اظهار دلتنگی است. این فقط برای این است که بگویم دل ما هم برای تو خیلی خیلی تنگ شده. که این همه سفیدی حق تو نبود. که جایت خالی‌ست و من نمی دانم که بعد از تو چه بلایی سر فاروق خواهد آمد. برای من اما تو همان جا نشسته‌ای، گوشه ی آن اتاق کاروانسرای انارک، با همان تی شرت سفید و شلوارک سیاه، ساقی مهربان آن چند روز کویر، که زمان ایستاده بود انگار آن قدر که خوشی های آن سفر غلیظ بود.</description>
<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 12:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/141</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/140</link>
<description>آدمی که شدم من توی این شش ماه٬ که خودم را واقعن نمی‌شناسم. که تبدیل به چه جانوری می‌کند این شغل آدم را. فروشندگی را می گویم. این برنامه ریزی مدام برای بیرون کشیدن پول از جیب آدم ها٬ این جنس فرو کردن توی پاچه شان٬ این پیش بینی کردن دیالوگ‌ها که روز مره هم نمی‌شود برای هر آدمی یک مدل چیدمان٬ یک نوع تن صدا٬ لحن... که آقا تو این رزین را ببر٬ حالا خواستی هم بمال به سبیلت. آره بابا تکنولوژی اش مال خارجه است٬ به جان عمه‌ام هم مشابه همان کد خارجی است.</description>
<pubDate>Sun, 17 Jan 2010 07:24:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/140</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/139</link>
<description>یک وقت‌‌هایی، یک کارهایی را، آدم‌هایی در حقت می‌کنند که تو زبانت کم می‌آورد برای تشکر، زبان قاصر، می‌شود همین. ممنونم خانوم مو کوتاه قشنگم، دوستیت مستدام. یک وقت‌هایی خریت و حماقت می‌شود مکتب، می‌شود منش آدم‌ها، که قضیه را از هر جا که دست می‌اندازی بشکافی، اعصابت به فنا می‌رود، روانت پریشان می‌شود رسمن. نباش، آن کس که نداند که نداند نباش. بدان که نمی‌دانی جان مادرت، این طوری خودت که هیچ، دیگران را هم از سرویس شدن نجات داده‌ای.</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 21:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/138</link>
<description>همین امروز صبح بود، نشسته بودم توی تاکسی، کنار یک آقای ریش پروفسوری تر و تمیز خوشبویی. موبایلش که زنگ زده بود، جواب که داده بود، فهمیده بودم که وکیل دادگستری ست. معرفی کرده بود خودش را، بله، صادقی هستم وکیل دادگستری. پشت خط دایی بهروز بود که زنگ زده بود برای رضایت از موکل آقای وکیل. جناب وکیل مودب بود و آرام. شروع کرده بود که شما خودتان را بگذارید جای موکل من، اگر شما یک دختر داشتید که بیست و سه سال زحمتش را کشیده بودید و یکی می‌آمد بهش تجاوز می‌کرد و بعد</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 17:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/137</link>
<description>ماربرو لایت فیلتر زرد، پاکتی دو هزار و هفتصد تومان.</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 16:33:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/136</link>
<description>برای ح، ببین، برداشته‌ای نوشته‌ای تصورات ابلهانه‌ی دخترانه . حالا صرف نظر از این که منظورت ساراست یا شیوا یا حتی من که مهم هم نیست آن قدرها، که هرکسی نظری دارد حتمن برای خودش، من یک چیزی را نمی‌فهمم. این که چرا دخترانه بودن تصورات یک نفر می‌تواند ابلهانه باشد، این که چرا این صفت &apos;دخترانه&apos; را برای تحقیر کردن آدمه استفاده کرده‌ای و اصلن مگر تو معاینه‌اش کرده‌ای؟ این معاینه کردن هم داستانی دارد برای خودش.</description>
<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 14:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/135</link>
<description>مامانم که میره سفر، که می‌شه راحت لم بدم رو تختم و سیگارمو دود کنم، که بابا سر و کلش تو اتاق من پیدا نمی‌شه اصولن، میل به سیگار در من هفتاد درصد کاهش پیدا می‌کنه و من جدن دارم بررسی می‌کنم که چرا.</description>
<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 20:34:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/134</link>
<description>این موزیک رو یادتونه؟ همونه که ریچل تو عروسی بری خوندش، که تو عروسی شورتش معلوم شده بود از پشت و کلی همه بهش تیکه مینداختن که سفلیس گرفته بوده و آخرش رفت اون بالا و اینو خوندش : Her name was Lola, she was a showgirl with yellow feathers in her hair and a dress cut down to there she would merengue and do the cha-cha and while she tried to be a star Tony always tended bar across the crowded floor, they worked from 8 til 4 they were young and they had each</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 19:03:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/133</link>
<description>هنوز هست. اثرات آن چهارشنبه‌ی کذایی روی تمام روح و روان و تنم، هنوز هست. هنوز طعم آن سس سفید تندی که برای روی لازانیا درست کردیم، روی زبانم هست و عمرا حالا حالاها بتوانم باز هم لازانیا بخورم. آن گریه‌هایی که توی بغلت کردم، هنوز صدای هق‌هق‌های خودم، توی گوش خودم هست و طعم آن سیگاری که روشن کردی و دادی دستم. حتما برای همین است که باران‌های نم‌نم این روزها هم حالم را بهتر نمی‌کند و شده‌ام مثل یک گربه‌ی ملنگ که فقط بلد است ولو شود و دست‌هایش را بگذارد روی هم،</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 22:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://yaadaashthaa.blogfa.com/post/131</link>
<description>همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 16:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>yaadaashthaa.blogfa.com/post/131</guid>
</item>
</channel>
</rss>
