<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من، وینا و تاریکی</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/</link>
<description>روزنوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 30 May 2009 21:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;یک وقت‌‌هایی، یک کارهایی را، آدم‌هایی در حقت می‌کنند که تو زبانت کم می‌آورد برای تشکر، زبان قاصر، می‌شود همین. ممنونم خانوم مو کوتاه قشنگم، دوستیت مستدام. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یک وقت‌هایی خریت و حماقت می‌شود مکتب، می‌شود منش آدم‌ها، که قضیه را از هر جا که دست می‌اندازی بشکافی، اعصابت به فنا می‌رود، روانت پریشان می‌شود رسمن. نباش، آن کس که نداند که نداند نباش. بدان که نمی‌دانی جان مادرت، این طوری خودت که هیچ، دیگران را هم از سرویس شدن نجات داده‌ای. واقعن امروز من زیر بار این همه درد تو، زاییدم. بچه‌ام هم چیز ناتوان جسمی، ذهنی‌ای بود دخترک، انداختمش دور. با تشکر.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;همین امروز صبح بود، نشسته بودم توی تاکسی، کنار یک آقای ریش پروفسوری تر و تمیز خوشبویی. موبایلش که زنگ زده بود، جواب که داده بود، فهمیده بودم که وکیل دادگستری ست. معرفی کرده بود خودش را، &lt;em&gt;بله، صادقی هستم وکیل دادگستری.&lt;/em&gt; پشت خط دایی بهروز بود که زنگ زده بود برای رضایت از موکل آقای وکیل. جناب وکیل مودب بود و آرام. شروع کرده بود &lt;em&gt;که شما خودتان را بگذارید جای موکل من، اگر شما یک دختر داشتید که بیست و سه سال زحمتش&lt;/em&gt; &lt;em&gt;را کشیده بودید و یکی می‌آمد بهش تجاوز می‌کرد و بعد می‌کشتش، شما چه می‌کردید؟ چه می‌خواستید؟ حاضر بودید اصلن به رضایت؟ &lt;/em&gt;بعد نتیجه گرفته بود که،&lt;em&gt; قطعن حاضر نبودید. همان موقع، قبل از دادگاه گفتم به شما که بیاید رضایت بگیرید از پدرش، همدردی کنید باهاشان، التماس کنید، که نمی‌گذرند از شما، که می‌رود از دستتان بهروز، ولی نکردید. خواهرتان گفت صد میلیون هم که شده خرج می‌کنیم، می‌آوریمش بیرون. داد و بیداد کرد توی دادگاه سر موکل من. &lt;/em&gt;صدای التماس‌های مرد می‌آمد از آن ور خط.&lt;em&gt; هیچ آقا، هیچ. حالا بروید، به خواهرتان بگویید لازم نیست صد میلیون خرج کند، همان یک میلیون تومان کافی‌ست، خرج کفن و دفنش بیشتر&lt;/em&gt; &lt;em&gt;از این نمی‌شود. پیشنهاد؟ پیشنهادی ندارم من، یک گونی آرد بخرید با روغن برای حلوای بهروز. فقط یادتان نرود که شما، با ندانم کاریتان کشتید این پسر را. خواهش می‌کنم از من خواهش نکنید، کاری از دست من بر نمی‌آید وقتی که دیگر کارد رسیده باشد به استخوان. بروید دعا کنید برای بیست روز دیگر. بله، اجرای حکم بیست و پنجم اسفند است، قبل از اذان صبح. دعا کنید که دلشان به رحم بیاید پای چوبه‌ی دار، که نجات پیدا کند این جوان از اعدام. پایدار باشید، خدانگهدار شما.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;من بغض کرده بودم، اشک‌هایم پایین می‌آمدند بی‌صدا از زیر عینک آفتابی. فکر کرده بودم به حال و روز بهروز و مادرش، به آن دختری که مرده بود و به خانواده‌اش، به معنی کلمه‌ی استیصال فکر کرده بودم. نداشتم تا حالا برخورد به این نزدیکی. گیج و منگ، آمده بودم تعریف کرده بودم برای امیرحسین که دست بردارد از سرم، نشده بود. دارم می‌نویسمش این‌ جا، ولی می‌دانم که رهایم نمی‌کند. یادم نمی‌رود که بیست و پنجم اسفند، قبل از اذان صبح، یک نفر دارد می‌سپارد جان. کار خوبی می‌کند &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.arghawan.com/archives/000243.php&quot;&gt;آیدا&lt;/a&gt;، کار خوبی می‌کند &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://lahhzeh.blogfa.com/post-605.aspx&quot;&gt;آذین لحظه ‌ها&lt;/a&gt;، کار خوبی می‌کنید همه‌ی شماهایی که هدفون می‌چپانید توی گوش‌هاتان توی تاکسی و  توی خیابان‌های این شهر بی در و پیکر. که محافظت می‌کند این کار آدم را از شنیدن، از شنیدن حرف‌هایی که گیجت می‌کنند و منگ. باید نشنید این جا، خیلی چیزها را باید نشنید.
</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 17:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماربرو لایت فیلتر زرد، پاکتی دو هزار و هفتصد تومان.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 16:32:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;برای ح،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببین، برداشته‌ای نوشته‌ای &lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;تصورات ابلهانه‌ی دخترانه&lt;/span&gt;. حالا صرف نظر از این که منظورت ساراست یا شیوا یا حتی من که مهم هم نیست آن قدرها، که هرکسی نظری دارد حتمن برای خودش، من یک چیزی را نمی‌فهمم. این که چرا دخترانه بودن تصورات یک نفر می‌تواند ابلهانه باشد، این که چرا این صفت &apos;دخترانه&apos; را برای تحقیر کردن آدمه استفاده کرده‌ای و اصلن مگر تو معاینه‌اش کرده‌ای؟ این معاینه کردن هم داستانی دارد برای خودش. یک فالگیری بود که فال قهوه می‌گرفت و یکبار من با شیما رفتیم پیشش محض فان و خنده و خوش هم گذشت انصافن. اسمش مانی بود و گی هم بود و خیلی زیاد مهربان و شوخ و شنگ. خلاصه، داشت فنجان من را می‌خواند و برگشت گفت، تا دو تا وعده‌ی نزدیک یه خانومی یه کاری می‌کنه که یه مشکلی تو زندگیت حل می‌شه. بعد من می‌خواستم رده‌ی سنی خانومه رو بدونم، خیلی معصومانه پرسیدم، دختره؟ ، خیلی ناز و خوشگل با همان لحن لوند مخصوص خودش برگشت گفت، عزیزم من دیگه معاینش نکردم که بیبینم دختر هست یا نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دوستی،&lt;br /&gt;وینا.
</description>
<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;مامانم که میره سفر، که می‌شه راحت لم بدم رو تختم و سیگارمو دود کنم، که بابا سر و کلش تو اتاق من پیدا نمی‌شه اصولن، میل به سیگار در من هفتاد درصد کاهش پیدا می‌کنه و من جدن دارم بررسی می‌کنم که چرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 20:33:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;این موزیک رو یادتونه؟ همونه که ریچل تو عروسی بری خوندش، که تو عروسی شورتش معلوم شده بود از پشت و کلی همه بهش تیکه مینداختن که سفلیس گرفته بوده و آخرش رفت اون بالا و اینو خوندش :&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;Her name was Lola, she was a showgirl&lt;br /&gt;
with yellow feathers in her hair and a dress cut down to there&lt;br /&gt;
she would merengue and do the cha-cha&lt;br /&gt;
and while she tried to be a star&lt;br /&gt;
Tony always tended bar&lt;br /&gt;
across the crowded floor, they worked from 8 til 4&lt;br /&gt;
they were young and they had each other&lt;br /&gt;
who could ask for more?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At the copa (CO!) Copacabana (Copacabana)&lt;br /&gt;
the hottest spot north of Havana (here)&lt;br /&gt;
at the copa (CO!) Copacabana&lt;br /&gt;
music and passion were always in fashion&lt;br /&gt;
At the copa.... they fell in love&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;His name was Rico&lt;br /&gt;
he wore a diamond&lt;br /&gt;
he was escorted to his chair, he saw Lola dancing there&lt;br /&gt;
and when she finished, he called her over&lt;br /&gt;
but Rico went a bit too far&lt;br /&gt;
Tony sailed across the bar&lt;br /&gt;
and then the punches flew and chairs were smashed in two&lt;br /&gt;
there was blood and a single gun shot&lt;br /&gt;
but just who shot who?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At the copa (CO!) Copacabana (Copacabana)&lt;br /&gt;
the hottest spot north of Havana (here)&lt;br /&gt;
at the copa (CO!) Copacabana&lt;br /&gt;
music and passion were always in fashion&lt;br /&gt;
At the copa.... they fell in love&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At the copa... she lost her love&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
Her name is Lola, she was a showgirl,&lt;br /&gt;
but that was 30 years ago, when they used to have a show&lt;br /&gt;
now it&apos;s a disco, but not for Lola,&lt;br /&gt;
still in dress she used to wear,&lt;br /&gt;
faded feathers in her hair&lt;br /&gt;
she sits there so refined, and drinks herself half-blind&lt;br /&gt;
she lost her youth and she lost her Tony&lt;br /&gt;
now she&apos;s lost her mind&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At the copa (CO!) Copacabana (Copacabana)&lt;br /&gt;
the hottest spot north of Havana (here)&lt;br /&gt;
at the copa (CO!) Copacabana&lt;br /&gt;
music and passion were always in fashion&lt;br /&gt;
At the copa.... they fell in love&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At the copa... don&apos;t fall in love&lt;br /&gt;
don&apos;t fall in love&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;هیچی، همین طوری یادش افتادم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;


&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 19:02:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;هنوز هست. اثرات آن چهارشنبه‌ی کذایی روی تمام روح و روان و تنم، هنوز هست. هنوز طعم آن سس سفید تندی که برای روی لازانیا درست کردیم، روی زبانم هست و عمرا حالا حالاها بتوانم باز هم لازانیا بخورم. آن گریه‌هایی که توی بغلت کردم، هنوز صدای هق‌هق‌های خودم، توی گوش خودم هست و طعم آن سیگاری که روشن کردی و دادی دستم. حتما برای همین است که باران‌های نم‌نم این روزها هم حالم را بهتر نمی‌کند و شده‌ام مثل یک گربه‌ی ملنگ که فقط بلد است ولو شود و دست‌هایش را بگذارد روی هم، بگذارد زیر چانه‌اش، نگاه کند به آدم‌ها، به روزها، به زندگی که چطور می‌گذرند پشت سر هم، بی ترمز و بی هیچ تاملی. حتمن برای همین است که دوباره رو کرده‌ام به این جا که شاید حالم را بهتر کند، که دفتر قرمز و روان نویس قهوه‌ای‌ام دیگر جواب نمی‌دهد.
</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 22:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی             که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...                          &lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;هستم، شک نکنید، آن قدر ترسو و به اندازه‌ی کافی احمق هستم که هی اچ دی بیندازم بالا، عق بزنم تا صبح توی خواب و بیداری، گند بزنم به هر چه احساس خوبی که جمع کرده بودم.&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;ماره آبستن بود، هوس پونه می‌کرد...&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 18:53:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaadaashthaa&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>yaadaashthaa</dc:creator>
<guid>http://yaadaashthaa.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
