تبليغاتX
من، وینا و تاریکی

من، وینا و تاریکی

روزنوشت


همین امروز صبح بود، نشسته بودم توی تاکسی، کنار یک آقای ریش پروفسوری تر و تمیز خوشبویی. موبایلش که زنگ زده بود، جواب که داده بود، فهمیده بودم که وکیل دادگستری ست. معرفی کرده بود خودش را، بله، صادقی هستم وکیل دادگستری. پشت خط دایی بهروز بود که زنگ زده بود برای رضایت از موکل آقای وکیل. جناب وکیل مودب بود و آرام. شروع کرده بود که شما خودتان را بگذارید جای موکل من، اگر شما یک دختر داشتید که بیست و سه سال زحمتش را کشیده بودید و یکی می‌آمد بهش تجاوز می‌کرد و بعد می‌کشتش، شما چه می‌کردید؟ چه می‌خواستید؟ حاضر بودید اصلن به رضایت؟ بعد نتیجه گرفته بود که، قطعن حاضر نبودید. همان موقع، قبل از دادگاه گفتم به شما که بیاید رضایت بگیرید از پدرش، همدردی کنید باهاشان، التماس کنید، که نمی‌گذرند از شما، که می‌رود از دستتان بهروز، ولی نکردید. خواهرتان گفت صد میلیون هم که شده خرج می‌کنیم، می‌آوریمش بیرون. داد و بیداد کرد توی دادگاه سر موکل من. صدای التماس‌های مرد می‌آمد از آن ور خط. هیچ آقا، هیچ. حالا بروید، به خواهرتان بگویید لازم نیست صد میلیون خرج کند، همان یک میلیون تومان کافی‌ست، خرج کفن و دفنش بیشتر از این نمی‌شود. پیشنهاد؟ پیشنهادی ندارم من، یک گونی آرد بخرید با روغن برای حلوای بهروز. فقط یادتان نرود که شما، با ندانم کاریتان کشتید این پسر را. خواهش می‌کنم از من خواهش نکنید، کاری از دست من بر نمی‌آید وقتی که دیگر کارد رسیده باشد به استخوان. بروید دعا کنید برای بیست روز دیگر. بله، اجرای حکم بیست و پنجم اسفند است، قبل از اذان صبح. دعا کنید که دلشان به رحم بیاید پای چوبه‌ی دار، که نجات پیدا کند این جوان از اعدام. پایدار باشید، خدانگهدار شما.
من بغض کرده بودم، اشک‌هایم پایین می‌آمدند بی‌صدا از زیر عینک آفتابی. فکر کرده بودم به حال و روز بهروز و مادرش، به آن دختری که مرده بود و به خانواده‌اش، به معنی کلمه‌ی استیصال فکر کرده بودم. نداشتم تا حالا برخورد به این نزدیکی. گیج و منگ، آمده بودم تعریف کرده بودم برای امیرحسین که دست بردارد از سرم، نشده بود. دارم می‌نویسمش این‌ جا، ولی می‌دانم که رهایم نمی‌کند. یادم نمی‌رود که بیست و پنجم اسفند، قبل از اذان صبح، یک نفر دارد می‌سپارد جان. کار خوبی می‌کند آیدا، کار خوبی می‌کند آذین لحظه ‌ها، کار خوبی می‌کنید همه‌ی شماهایی که هدفون می‌چپانید توی گوش‌هاتان توی تاکسی و  توی خیابان‌های این شهر بی در و پیکر. که محافظت می‌کند این کار آدم را از شنیدن، از شنیدن حرف‌هایی که گیجت می‌کنند و منگ. باید نشنید این جا، خیلی چیزها را باید نشنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 8:40 PM  توسط وینا  |