برای صاد.
من؟ نه، من آدم درد و دل کردن نیستم. اصلن حرف زدن در مورد خودم را دوست ندارم. در عوض عاشق فلسفه بافتن در مورد همهی چیزهایی هستم که هیچ ربطی به حال و احوال خودم پیدا نکند. سوالهای آدمها را، آنهایی که مستقیما به خودم ربط پیدا میکنند، کلی جواب میدهم، آن قدر که حتی خودم از آن جوابها چیز زیادی دستگیرم نمیشود. آدمهای نزدیک زندگیام دو دسته هستند. آنهایی که این عادت من را میشناسند و در مواقعی که اخلاقم سگی میشود، تحملم میکنند و نمیپرسند. و یا آنهایی که این عادت من را میشناسند و دقیقا به همین دلیل، در این جور مواقع آن قدر پیله میکنند تا به حرف بیایم. مثل امشب که اساماس زدی و هیچ رقمه ولم نکردی. خب من هم به حرف آمدم بالاخره. یک جورهایی دلم سوخت که آن قدر دوست داشتی حرف بزنم و من میدانستم که این حرف زدن من فقط حالت را بد میکند و نمیدانم این صرف دانستن تو چه دردی را از این روزهای من دوا میکند. حالا من هی بیایم به تو بگویم، آقا جان، به جان خودم، نر است، نر خری هم هست و تو هی بگویی الا و بلا باید بدوشی. ولی خب، اعتراف میکنم، اساماس بازی طولانی خوبی بود. بهتر نشدم ولی جمله کردن همهی آن حرفها و بعد نوشتنشان، باعث شد تا فکرهایم منظمتر شوند. این طور پیله کردنهایت گاهی عجیب جواب میدهد، دوستت دارم. در ضمن فکر نکن نفهمیدم چرا به جایش زنگ نزدی. عمل بسیار زیرکانهای بود، بله، درست است، من با نوشتن زودتر خر میشوم و به حرف میآیم.
