مدتیست که دارم "دوستت دارم" گفتن تمرین میکنم. از گفتنش به عزیزترین موجود زندهی زندگیام وقتی میدانم قلب مهربانش فقط دارد پنجاه تا میزند، تا به پدرم، داناترین مرد این حوالی، تا به خواهره، تا به تو، رفیق شفیق این روزها و به هر کسی که دوست دارم در هوای اطرافش نفس بکشم. قبل از این نمیگفتم این جمله را، خیلی کم، گاهی. اما این روزها هر وقت احساس میکنم باید بگویم، میگویمش تا گفته شود. از شنیدن صدای خودم موقع گفتنش لذت میبرم. و این از من خیلی بعید است. از من منطقی که احساساتم هیشه رقیق رقیق است و هیچ وقت دم دست نیست. فاجعهای در راه است؟
مدتیست که دارم "دوستت دارم" گفتن تمرین میکنم. از گفتنش به عزیزترین موجود زندهی زندگیام وقتی میدانم قلب مهربانش فقط دارد پنجاه تا میزند، تا به پدرم، داناترین مرد این حوالی، تا به خواهره، تا به تو، رفیق شفیق این روزها و به هر کسی که دوست دارم در هوای اطرافش نفس بکشم. قبل از این نمیگفتم این جمله را، خیلی کم، گاهی. اما این روزها هر وقت احساس میکنم باید بگویم، میگویمش تا گفته شود. از شنیدن صدای خودم موقع گفتنش لذت میبرم. و این از من خیلی بعید است. از من منطقی که احساساتم هیشه رقیق رقیق است و هیچ وقت دم دست نیست. فاجعهای در راه است؟
و آن رایحهی ضعیفی که از پوست و موهایت بر میخاست...
این دیالوگ صرفن به علت خوشحال بودن شدید نویسندگانش نوشته شده است و جز برای نویسندگانش، ارزش دیگری ندارد.
ـ بیا بریم خارج، خیلی بهتره، خراب شه اینجا، قبول داری؟
ـ خارج کجاست؟
ـ خارج از نت.
ـ یعنی فالش؟
ـ فالش اسلامی، قبول داری؟
ـ فالش اندر فالش یعنی؟
ـ نه فقط میزان لنگ.
ـ تنظیمش با تو؟
ـ قبول داری؟
ـ با تو؟
ـ نمیخوای کمک کنی یعنی؟
ـ کمک میخوای؟
ـ بیمایه فتیره!
ـ نتونم چی؟
ـ صبح بخیر، شب بخیر.
ـ من که از خدامه،شب بخیر، خدافس.
ـ آخه طولانی نیست که، تا میخوای بگی شب بخیر، شده صبح بخیر.
ـ نشده، بیست و چهار ساعت طول میکشه، میشه یه عالمه دقیقه ، یه عالمه ثانیه، بعد تازه میشه شب بخیر. بعد کلی طول میکشه تا بشه صبح بخیر، هی کش مییاد، هی کش مییاد، کش میدونی چیه؟
ـ حرکت با شماست.
ـ نه، با من نیست، با مرکوشیوست. من کیم؟!
ـ مرکوشیو کیه؟
ـ مرکوشیو هر کی که هست، مسلمن من نیستم.
ـ فعلن که کیش شدم، صبر کن.
ـ تضمینی هست که مات نشی؟ نگی دنیا نسبیه ها.
ـ کیش برادر ماته. دست و پا میزنیم. دنیا هم که البته نسبیه!
ـ باز که گفتی، نگفتم نگو؟
ـ از قدیم گفتن چیز یاد بچه دادی! باز به روت خندیدم!
ـ دوست داری همش یادآوری کنی انگار. انگار که خودتم باور نداشتی باشی. با تکرار میخوای به خودت یادآوری کنی و به من.
ـ یه کیش دیگه، انگار که نزدیکه واقعن!!
ـ من یادآوری نمیخوام، خستمه.
ـ منم. مزخرفه. باز هم سکوت لطفن. موتور! حرکت!
ـ حرکت؟ نمیفهمم. این علامت تعجبها رو هم. نقطه میخوام. داری؟
ـ فقط نقطه؟ سه نقطه نمیشه؟
ـ نچ.
ـ این که خودش الان چهار تا نقطه داشت، با آخریش میشه پنج تا.
ـ آره، ولی هر کدومشون یه کاری دارن، مثل سه نقطه معلق نیستن که، مگه نه؟
ـ بله، بله، البته. ادبیات تک نقطهای. خوب است.
توی بله گفتنها: ها، آره. توی کتابها: سگ ولگرد. توی خنک کردنیها: کولر. کیف هم کوله خوبه.
میشه: در کولهام سگ ولگرد دارم، آره، کولر هم که خنک میکنه.
ـ تو که گفتی تک نقطهای، اینا که نقطه ندارن. یعنی یه دونه نقطه هم نبود تو بساطت محض دل من؟
ـ نقطهی پایان بهترین نقطهاس. ولی خب محض دل شما هم یک چیز خوب دارم، کشتم شپش شپش کش شش پا را.
ـ دنبال آخرش میگردی؟ همون بهترین نقطه؟
ـ نه. باز هم کیش. میخوای ماتم کنی؟
ـ من؟! من خودم خارجم. فالشم. مات شدم، نمیبینی؟ داری تنهایی بازی میکنی جانم.
ـ اختیار دارید. من موندم و پیادههام.
ـ دوستم داری؟
ـ تو چی فکر میکنی؟
ـ هیچوقت این سوال رو با سوال جواب نمیدن. دیگه نمیخوام جوابشو.
ـ عاشقیتم در پاورقی. بیشتر از چشمهام.
ـ نمیشه که برگردی. نمیشه. جوابهای دیر، افاقه نمیکنند جانم.
ـ تو به این خوبی، به این مهربونی، نمیشه این دفعه؟
ـ نچ. شیش تا نقطه داره.
ـ من که مثلث کشیدم، نمیشه این دفعه؟
ـ اونو هم فکر کنم شانسی کشیدی. شانس چیز خوبیه.
ـ شانسی بود؟ نبود که.
ـ بود.
ـ غصه خوردم. ولی خب مگه چیزی رو هم عوض میکنه؟
ـ نه، نمیکنه. غصه هم نداره.
ـ پس قبول کردی برگردم؟
ـ کجا؟
ـ از پایین سوال به جلوی سوال.
ـ کی قبول کردم؟
ـ نکردی؟
ـ فکر نکنم.
ـ من که جیک و جیک میکنم برات، تخم کوچیک میکنم برات، بذارم برم؟
ـ حرکت با شماست.
ـ من که میو میو میکنم برات، موشارو چپو میکنم برات، بذارم برم؟
ـ حرکت با شماست.
ـ من که واق و واق میکنم برات، دزدا رو چلاق میکنم برات، بذارم برم؟
ـ بیرون بارون میاد؟
ـ کاش میومد، قبول داری؟ بریم؟
ـ پس میتونی بری. بریم.
ـ باشه، بریم.
ـ نقطه.
ـ .
این درد آخر من را میکشد. این معده درد لعنتی لعنتی لعنتی، مغزم را از کار میاندازد. مخصوصا وقتی صبحها بیدارم میکند از خواب، دیگر دیوانهام میکند تا خود شب. از صبح هزار تا کار کردهام تا مثلن حواسم پرت شود، فایده ندارد ولی. داد و بیداد کردن هم که بلد نیستم، همین الان از شدت درد اشکهایم دارند پایین میآیند بیصدا. معدهی مصنوعی ساخته نشده است هنوز؟ که این یکی را بکنم بندازم دور، خستهام کرده دیگر.
نیایید بگویید برو دکترها، اعصاب ندارم چون.
این دو سوال نه برگرفته، بلکه فقط الهام گرفته از یک ماجرای واقعیست.
۱.شما یکی از دو طرف یک رابطهی بسیار شاد و بدون مشکل هستید. رابطهتان کاملن گوگوری و انگوری و منگولی است و تمام خصوصیات یک رابطهی بینقص را دارد. شما هم بدن طرف مقابلتان را دوست دارید، هم افکارش را و هم از بودن با او لذت میبرید. رابطهتان ادبیات خاص خودش را دارد. رابطهتان پویاست، رو به جلوست و دوطرف آن قدر سیاست داشتهاید که از کسالت رابطه جلوگیری کنید. یک روز صبح شما از خواب بیدار میشوید، ناگهان به این فکر میافتید که با بودن با این آدم، ( فرض میکنیم که شما به تعهد داشتن در رابطههایتان اعتقاد دارید و اصولن کلمهی وفاداری در دایرهی لغات شما وجود دارد.) دیگر شانس ملاقات با آدمهای دیگر را از دست خواهید داد، دیگر فرست کیسی وجود نخواهد داشت و دیگر رابطهی تازهای را تجربه نخواهید کرد. قسمت تنوع طلب وجودتان به کار میافتد و تصمیم میگیرید بیخیال رابطهی بدون مشکل و عزیزتان شوید. سوالی که مطرح میشود این است: آیا شما یک خوک هستید؟
۲. آیا میتوانید با آدمهایی که کتاب نمیخوانند و اصولن ادبیات در زندگیشان نقشی ندارد، دوستی نزدیکی برقرار کنید؟ اگر جواب شما مثبت است، رمز موفقیت خود را به اختصار توضیح دهید.
۱. روز بامزهای داشتم امروز. موقعیت از این کمیکتر نمیشد. و من آن قدر خوب بازی کردم که حتی پسرک همیشه باهوش هم نفهمید هیچ. قیافهی خودم را مجسم میکنم همش وقت نیمخیز شدن. بعد هم که پشت سرمان بودند و... .خندهدار بود، کلی.
۲. آن دو تا گربه سیاهه، دیدنشان کلی خوب بود. بعد هم آمدم خانه، میبینم مامان آن نقاشی نرگسهای توی لیوان شکسته را، از بین نقاشیهای آیدین آغداشلو در آورده، تکیه داده به دیوار جلوی میزم، این هم کلی خوب بود.
۳. قرار بود من لباسها، همان رختها را، از روی بند جمع کنم و تا کنم. بعد چون من همهی کارهایم دقیقهی نود است، ماند برای امروز صبح، قبل از کلاس، تا مامان نیامده از سفر. بعد هم که صبح خواب ماندم و اگر پسرک زنگ نزده بود، کلاس کاربرد پریده بود. همان صبح لباسها را به صورت مچاله کردم توی سبد، سبد را چپاندم توی کمد لباسهایم، تا مامان پیدایشان نکند. آمدم خانه میبینم مامان یادداشت گذاشته: "غذای تازه برایت درست کردم، روی گاز است، لطفن حتمن میل بفرمایید. در ضمن دخترک، کلی خندیدم به سبد لباسهای توی کمد."
۱. حلقه آبیهی پر خاطرهی فراموش شدهی عزیزم را کردهام توی انگشت اجازهام. محض یادآوری. محض قولی که دادهام به خودم. محض حساب باز نکردن زیادی روی آدمها. محض جدی نگرفتن قولهایشان، هر چند که خیلی کوچک و بیاهمیت باشد. محض زیادی رو بازی نکردن و فرقی هم نمیکند که آن آدمه چقدر نزدیک باشد و اتفاقن این دوتا رابطهی کاملن عکس دارند با هم، مثل رابطهی ویسکوزیتهی مایعات با دما. محض همهی تصمیمهای تازه که این لبخنده را از صبح نشانده روی لبهای من.
۲. خوابم تعبیر شد.
۳. هیچ میدانستید که من نه تنها از این خانوم ارغوانی دو سال کوچکترم، بلکه سه روز هم بزرگترم؟ بچه شیر بینظیری است این دخترک.
۴. موسیقی متن این فیلم نقطهی روشن این روزهای من است، به شدت. این آقاهه عزیز دل من است.
سرم داد میکشیدی، بلند. نمیدانم چرا. یادم نیست. ترسیده بودم. رنگم پریده بود. میلرزیدم، انگار که سردم باشد. از خودم همش میپرسیدم چرا، چه کار کردهام مگر من؟ نمیگفتی. داد میزدی. بعد فریادهایمان با هم قاطی شد. من هم داد میزدم. چشمهایم را که باز کرده بودم، منگ بودم هنوز. صدایت توی گوشم بود هنوز. با خودم گفته بودم خواب بود. دو بار گفته بودم. بلند شده بودم، نشسته بودم توی تخت، پاهایم را جمع کرده بودم و دستم بیاختیار، متوجهی؟ بیاختیار، رفته بود طرف گربه سیاههی بالای سرم، بغلش کرده بودم، سعی کرده بودم یادم بیاید که چرا داد میزدی، یادم نیامده بود. چای خورده بودم و بعد خوم را غرق کرده بودم توی مکانیک سیالات و سعی کرده بودم یادم برود. هول هولکی خوابم را برایت تعریف کرده بودم تا شاید خلاص شوم از دستش، نشده بودم ولی. الان هم نشستهام اینجا، مینویسمش اینجا، تا شاید خلاص شوم از دستش، نمیشوم ولی. واقعن چرا داد میزدی؟
