تبليغاتX
من، وینا و تاریکی

من، وینا و تاریکی

روزنوشت


گذر پوست بالاخره می‌افتد به دباغ خانه. من هم هر جا که بروم و هر غلطی که بکنم و هر چه قدر هم که سر خودم را کلاه بگذارم، باز هم گذرم می‌افتد به این دفتر قرمزم و روان نویس قهوه‌ای.
گریه می‌کنم این روزها در تنهایی. زیاد. انگار که همان بغض قدیمی شکسته باشد بعد از بیست سال. در تمام سال‌هایی که یک قطره اشک هم نمی‌ریختم و سرم را بالا می‌گرفتم محکم و  نگاه می‌کردم توی چشم‌های زندگی. تصویرهای ماتم را دارند رنگ می‌زنند دوباره. فراموشی دریغ می‌کنند. فراموشی که نه، همان مات شدن و کم رنگ شدن را. اما من دیگر نیستم آن دختر بچه‌ی لجوج و مغرور که اجازه نمی‌داد هیچ‌کس اشک‌هایش را ببیند و حتی توی تنهایی‌هایش هم و حرص همه را در می‌آورد. خسته‌تر و پیر تر از آنم که بتوانم این اشک‌ها و این بغض کهنه‌ام را قورت دهم و بگویم به جهنم و حواله‌شان بدهم به تخم‌های نداشته‌ام. دارم تمام می‌شوم. هر روزی که می‌آید، من بیشتر می‌بینم گوشه‌های ویران و بیمار این زندگی را. دردم می‌آید و سردم می‌شود و تنهایی می‌خواهم و اشک‌هایم که امانم نمی‌دهند.
همه چیزم بهم می‌آیند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:44 PM  توسط وینا  | 


این روزها گیجم. همین کلمه به تمامی حال من را می‌رساند، بدون هیچ کم و کاستی.
نشسته‌ایم توی همان کافه‌ی همیشگی. حرف می‌زنیم. روزمره. بعد از مدت‌ها یک بیرون رفتن دو نفره. یکی از معدود آدم‌هایی است که خوب می‌فهمد من را. نگاهم که می‌کند، می‌فهمد که چطورم و اگر خوب نیستم از کجا دارد آب می‌خورد. سکوت می‌فهمد و تحمل می‌کند و پا به پایم می‌آید وسط تمام آشفتگی‌هایم. حکم نمی‌دهد، قضاوت نمی‌کند و می‌گذارد تا خودم باشم و این خوب است. داریم که برمی‌گردیم، یک چیزی گلوله می‌شود توی گلویم و من بدون توانایی هق‌هق کردن و زار زدن، اشک می‌ریزم، درست دو ساعت تمام و بی‌صدا.
نشسته‌ایم توی همان کافه‌ی همیشگی. نگاهش که سنگین می‌شود، سر بلند می‌کنم و عجیب چشم‌های این آدم هیچ وقت دروغ نمی‌گویند. می‌پرسم و جوابش می‌ترساند من را. انگار که از پشت خورده باشم به دیوار. شدیدن دارم سعی می‌کنم واژه‌ی مسئولیت را هضم کنم و در همان چند ثانیه کلی معنی از تویش می‌کشم بیرون. تلخی‌اش را قورت می‌دهم و صبر می‌کنم تا بعد. بعد که می‌رویم به هوای کتاب دیدن، دست می‌کشم لای حافظ،
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش                                        حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
و نمی‌فهمم خواجه دقیقن منظورش چیست که این قدر رک می‌زند توی دهن من.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:0 AM  توسط وینا  |