۱. نه، به خاطر هوا نیست. به خاطر آن اتفاقی که تو فکر میکنی افتاده برای من در فصل بهار و برای گونهی آدم ماهی یکبار است البته، نیست. به خاطر این که تو حیات وحش نگاه کردهای اخیرا نیست. به خاطر این نیست که گربهی ما دوباره آمده توی زیر زمین خانهمان زاییده و من از این به بعد، هر وقت که ببینمش، تا وقتی بچههاش بزرگ شوند و بروند پی کارشان، یاد حرف تو میافتم.
نه، به خاطر حرف تو نیست. به خاطر احساس گیجی مطلق بعد از آن امتحان مسخره نیست. به خاطر همیشه نقش قوی رابطهها را بازی کردن نیست. که نگاه کنم به خودم و ببخشم و یاد حرف پدرم بیفتم که قویها همیشه میبخشند و میگذرند، که اگر قوی رابطهای باشی دیگر مهم نیست ترک کنی یا ترکت کنند. به خاطر عذاب وجدانم نیست. که سرزنش کنم خودم را به خاطر صدای گرفتهی تو و چهار ساعت پیادهرویات و نهار نخوردنت و گریه هم که میدانستم کردهای حتمن. به خاطر ناتوانی در آزار دادن آدمها نیست، که نگذارد و نخواهد تا با آن صدای گرفته خداحافظی کنی و دستهایم که دلشان نوازش کردنت را بخواهد و من ولی نفهمم که چرا.
نه، به خاطر تنهاییهایم نیست. به خاطر این خشم و بغض فرو خورده نیست. به خاطر ترنج محسن نامجو نیست. به خاطر آمدن و رفتن مدام آدمها و سر و صداشان و این که هیچ کدامشان سکوت را نمیفهمند نیست. به خاطر رابطههای عجیب و غریب و بدون تعریفم نیست.
نه، به خاطر اینها نیست. به خاطر چیزهایی است که جمله نمیشوند و روی کاغذ نمیآیند و بیرون نمیریزند. فقط درون من رنگ میبازند و تمام میشوند.
نه، نه، باور کن، به خاطر هوا نیست.
۲. دلم از آن جوراب راه راه دارهای رنگی بلند میخواهد. با دامن لی و تاپ سفید. خرید میکنیم.
