تبليغاتX
من، وینا و تاریکی

من، وینا و تاریکی

روزنوشت


۱. نه، به خاطر هوا نیست. به خاطر آن اتفاقی که تو فکر می‌کنی افتاده برای من در فصل بهار و برای گونه‌ی آدم ماهی یکبار است البته، نیست. به خاطر این که تو حیات وحش نگاه کرده‌ای اخیرا نیست. به خاطر این نیست که گربه‌ی ما دوباره آمده توی زیر زمین خانه‌مان زاییده و من از این به بعد، هر وقت که ببینمش، تا وقتی بچه‌هاش بزرگ شوند و بروند پی کارشان، یاد حرف تو می‌افتم.
نه، به خاطر حرف تو نیست. به خاطر احساس گیجی مطلق بعد از آن امتحان مسخره نیست. به خاطر همیشه نقش قوی رابطه‌ها را بازی کردن نیست. که نگاه کنم به خودم و ببخشم و یاد حرف پدرم بیفتم که قوی‌ها همیشه می‌بخشند و می‌گذرند، که اگر قوی رابطه‌ای باشی دیگر مهم نیست ترک کنی یا ترکت کنند. به خاطر عذاب وجدانم نیست. که سرزنش کنم خودم را به خاطر صدای گرفته‌‌ی تو و چهار ساعت پیاده‌روی‌ات و نهار نخوردنت و گریه هم که می‌دانستم کرده‌ای حتمن. به خاطر ناتوانی در آزار دادن آدم‌ها نیست، که نگذارد و نخواهد تا با آن صدای گرفته خداحافظی کنی و دست‌هایم که دلشان نوازش کردنت را بخواهد و من ولی نفهمم که چرا.
نه، به خاطر تنهایی‌هایم نیست. به خاطر این خشم و بغض فرو خورده نیست. به خاطر ترنج محسن نامجو نیست. به خاطر آمدن و رفتن مدام آدم‌ها و سر و صداشان و این‌ که هیچ کدامشان سکوت را نمی‌فهمند نیست. به خاطر رابطه‌های عجیب و غریب و بدون تعریفم نیست.
نه، به خاطر این‌ها نیست. به خاطر چیزهایی است که جمله نمی‌شوند و روی کاغذ نمی‌آیند و بیرون نمی‌ریزند. فقط درون من رنگ می‌بازند و تمام می‌شوند.
نه، نه، باور کن، به خاطر هوا نیست.

۲. دلم از آن جوراب‌ راه راه دارهای رنگی بلند می‌خواهد. با دامن لی و تاپ سفید. خرید می‌کنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:14 PM  توسط وینا  | 


دوست مهربان عزیز باشخصیتم، که وقتی می‌بینی دارم تلو تلو می‌خورم و چرت و پرت می‌گویم، دستم را می‌گیری می‌بری کافه نشینی و مزخرف‌هایم را تاب می‌آوری سه ساعت تمام و شبش هم زنگ می‌زنی کلی می‌خندانی من را، نگفته باشم شاید تا به حال به تو، ولی خوب خوب قدر می‌دانم بودنت را، گوش شنوایت را، سکوت‌های همیشه به موقعت را، آرامش دستانت را و نوازش‌های مهربانت را. و حتی آن فندک بنفشت را هم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 7:55 PM  توسط وینا  | 


دختره پشت تلفن سانسور می‌کنه و من خودمو می‌زنم به نفهمی. من خودمو می‌زنم به نفهمی و دست می‌کشم رو سر گربه سیاهه و دمشو حلقه می‌کنم دور انگشتم. من خودمو می‌زنم به نفهمی و دختره ته دلش لبخند می‌زنه و یه نفس راحت می‌کشه و می‌گه خوبه که این‌ قدر نفهمه. من ولی لبخنده ته دلم نیست، روی لبامه و از اون مدل لبخندای جولیا رابرتزی هم هست، همچین گل و گشاد، اون قدر که دختره بتونه از پشت تلفن ببیندش. من گربه سیاهه رو ناز می‌کنم و دمش رو می‌ندازم پشت گوشش. ولی اون پشت مشت‌ها من داره ریسه میره از خنده. خم شده رو شکمش و داره قهقهه می‌زنه. اون قدر که اشک داره میاد از چشاش.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:54 PM  توسط وینا  | 


نمی‌دانم. یک چیزی درست مثل یک موجود زنده، جا خوش کرده توی گلوی من. بزرگ می‌شود و وول می‌زند و چنگ می‌اندازد و بالا می‌آید. اما بیرون نمی‌ریزد و من تا احساس می‌کنم وول زدن‌هایش را، سریع قورتش می‌دهم. اما می‌دانم که هست، همان جا، زنده و جاندار، خواب و بیدار، منتظر نشسته. و هر چیز کوچکی مثل یک نوشته‌ی کوتاه یا دو خط شعر یا دو جمله‌ی نامهربان یا حرف‌های آن روزمان با آیدا یا مثل موسیقی متن این فیلم، می‌تواند بیدارش کند تا دوباره دست و پا زنان، شروع کند بالا بیاید و من دوباره بخوابانمش و همین جوری از اول. نمی‌دانم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 4:41 PM  توسط وینا  | 


بعد از هشت روز برگشته‌ام وسط این شلوغ پلوغی دل چسب، روی همین روتختی سفید پر از شقایق‌های قرمزم با گربه سیاهه، با آن چشم‌های آبی و نافذش و کوسن سبز گنده‌ام. نگاه می‌کنم اما، انگار که یک حباب کشیده باشند دور من، که همه چیز چه قدر دور به نظر می‌رسد و غریبه. حتی این دو زن آبی و قرمز روی این مقوای سفید که شانه داده‌اند به شانه‌ی هم. آدم‌ها هم. چقدر عجیب بود گپ دو ساعته با دخترک یا حرف زدن‌های تکه تکه با پسرک. مه نشسته باشد انگار روی همه چیزم.
می‌شد، می‌توانست روز‌های بهتری باشد که اگر قائل باشم به تفاوتی میان این روز‌ها با روزهای دیگر که من مدت‌هاست که نمی‌فهمم دیگر فرقش را. این سیزده روز، هیچ وقت نبوده‌اند روزهای خوبی برای من. از وقتی یادم می‌آید تا همین امسال و دیگر دست برداشته‌ام که بپرسم چرا. شاید نوروز واقعن همین باید باشد اصلن. دوست داشتم ولی روزهای بهتری می‌شدند، برای زنی که می‌پرستمش و بودنش را می‌خواهم تا همیشه.

پ.ن: تهران را دوست دارم همین قدر ساکت و با همین هوا. مغازه‌ها و کافه‌های خلوت. خرید کردن کلی می‌چسبد این روزها با دخترک عزیزم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:2 PM  توسط وینا  |