تبليغاتX
من، وینا و تاریکی

من، وینا و تاریکی

روزنوشت


برای دخترک مو شرابی این روزها.

I've Cried Enough, Lara Fabian

All of my tears have been frozen
After these years in this pain
My heart has finally chosen
To beat a bit faster again
Now I feel the awakening
I don't look back anymore
I am mysteriously standing on the good side of my soul

All I recall is the moment
Sadness is fading away
It is for passion I'm falling but now I'm back on my feet again
I wanna rewrite the story
Not even what seemed insane

How could I ever feel sorry for being stronger than I am
I've cried enough
Over the priceless time I've lost
I've learned the going gets too tough
Now you regret love
I've cried enough
What you'll see on my face again
Is nothing but the rain
I've cried enough

Why would I try to deny it
Most of my dreams are a mess
But what didn't kill me in fact has taught me
Life's a big game of test
Although in I believe in the future
I keep in mind all the past
Now that I live in the present
I don't care about the rest

I've cried enough
Over the priceless time I've lost
I've learn the going gets too tough
Now you regret love
I've cried enough
What you'll see on my face again
Is nothing but the rain
I've cried enough

I've cried enough
What you'll see on my face again
Is nothing but the rain
I've cried enough
I've cried enough

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:26 AM  توسط وینا  | 


می‌دانی دختر جانم، این طوری ذره ذره مردن، این طوری جان کندن رابطه‌ها را هیچ دوست ندارم. قرار است اگر بیفتد و بمیرد و دیگر نباشد، مرگش باید سریع باشد و صریح. کمتر درد دارد این طوری. حالا رابطه‌ی عزیزم دارد می‌میرد و من ناتوانم از نجات دادنش. سرطان گرفته باشد انگار. خیلی جالب است وقتی همه‌ی ادعاهای آدم‌ها پوچ از آب در می‌آید، به تناقض می‌رسد حرف‌هایشان و تو گیج می‌خوری مدام. اصلن یک چیزی را می‌دانی؟ دارند که عوض می‌شوند آدم‌ها، خودشان نمی‌فهمند، خودشان نمی‌بینند. و باید سکوت کرد این جور وقت‌ها و تماشا کرد فقط. شروع کنی که بجنگی و سعی کنی که نگذاری، گند زده می‌شود به همه چیز. به من ولی همیشه الهام می‌شود مرگ یک رابطه. مو هم لای درزش نمی‌رود. گاهی هم تلاش می‌کنم برای نجاتش، ولی تا امروز که هیچ وقت جواب نداده. مثلن در مورد پسرک، آن روزی بود که می‌رفتیم از پله‌ها بالا برای ارائه‌ی آنالیز. توی روزهای مهربانی پسرک هم بود حتی. قبلش نشسته بودیم روی فن و من داشتم بحث می‌کردم با آرش در مورد این که چرا همش مسخره می‌کند هر دختری را که رد می‌شود از جلومان و می‌دانی که، در اصل داشتم انتقام قضیه‌ی سیگار را می‌گرفتم ازش که با بی‌رحمی، نقدش کردم توی جمع. وگرنه که همه می‌شناسیم این عادت آرش را. جالب بودها، خود آرش هیچ چیز نگفته بود، سکوت کرده بود. اما بعدش وقتی توی پله‌ها، پسرک آن طوری پریده بود به من، وقتی با تعجب برگشته بودم طرفش و پرسیده بودم چرا این جوری حرف می‌زنی با من، یک چیزی دیده بودم ته نگاهش که درست همان آن فهمیدم که مرد رابطه‌ام و واقعن هم مرد. نه همان روز، چند وقت بعدش. از آن به بعد هم هیچ گونه عملیات احیا جواب نداد که نداد و همچنان هم و هیچ وقت هم و دیگر هیچ وقت مثل قبلش نشد که نشد و تو، دختر جان عزیزم، چقدر تلاش کردی برای زنده کردنش. یادت هست؟ بعدا حرف زدم با تو در مورد احساس آن لحظه‌ام. بعدا یادم آمده بود احساس آن لحظه‌ام.
حالا دوباره همان حس، دقیقن همان الهام برگشته. تمام نشانه‌هایش هم دارد درست از آب در‌می‌آید، بی‌وقفه، پشت سر هم. آن قدر واضحند که خنده‌ام می‌گیرد گاهی وقت‌ها. من ولی کاری از دستم بر ‌ نمی‌آید به جز تماشا و صبر. و آن قدر دوست دارم رابطه‌ام را، که اصلن نمی‌خواهم مردنش را شریک شوم با کسی، که حرف بزنم در موردش، حتی با تو. تنهایی دوست دارم تاب بیاورم مردنش را. دوست دارم توی دست‌های خودم بمیرد.
می‌بینی دختر جانم؟ می‌بینی گربه جانم؟ پر شده‌ام از رابطه‌های شکست خورده. سردم است دوباره این روزها. بودی ای کاش این روزها.
این‌ها را نوشتم که اگر چند وقت دیگر آمدم این‌جا و نوشتم رابطه‌ام مرد، یادت باشد که الهام‌هایم در این زمینه، هیچ وقت خطا نمی‌کنند، هیچ وقت.

پ.ن: ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 7:1 PM  توسط وینا