...So cold in the morning, so cold without you
بغض دارم. یک چیزی دارد فشار میدهد گلویم را. هر چقدر هم که نفس عمیق میکشم، فایده ندارد که ندارد. خوب نیستم و از تظاهر به خوب بودن در مقابل چشمهای کنجکاو آدمها، عجیب خستهام. خالی، خالی شدهام.
روزنوشت
...So cold in the morning, so cold without you
بغض دارم. یک چیزی دارد فشار میدهد گلویم را. هر چقدر هم که نفس عمیق میکشم، فایده ندارد که ندارد. خوب نیستم و از تظاهر به خوب بودن در مقابل چشمهای کنجکاو آدمها، عجیب خستهام. خالی، خالی شدهام.
پ.ن۱: مرگ فروشنده خوب بود. میارزید به تمام یخ زدگیها و منجمد شوندگیها. خوب جمعش کرده بودند. فکر نمیکردم بتوانند در صد دقیقه. توانسته بودند ولی. حیف شد که نرسید خانوم رنگ داره.
پ.ن۲: تمام شد. نگرانیهای این چند وقتم را میگویم. امروز میآورندش بخش. حالش خوب است و بهتر هم میشود.
۱. در هیجده ماهگی به طور کاملن سلیس و روان ریودوژانیرو و قسطنطنیه را تلفظ میکردم (فایل صوتیاش موجود است) و به گفتهی پدرم آن چنان توی چشمهای طرف مقابل نگاه میکردم، که یعنی عجب تو خنگی.
۱.۵. در دوران کودکیام تمام بچههای محل را حداقل یکبار همراه با دوچرخههاشان به استخر پرتاب کردهام. هیچکس هیچوقت نتوانست من را پرتاب کند. گاهی هم که هر کدامشان را میبینم، هنوز یادشان نرفته این قضیه.
۲. در تمام دوران راهنمایی و دبیرستان هیچ وقت انظباطم بالای هیجده نشد. به گفتهی خودشان فقط چون درس میخواندم، از مدرسه بیرونم نمیکردند.
۲.۵. خیلی شلختهام و از شلختگیام لذت میبرم. اتاقم را اگر مرتب باشد هیچ دوست ندارم.
۳. دوست و آشنا زیاد دارم. راحت دوست پیدا میکنم، با پسرها البته راحت تر رفیق میشوم. اما تعداد دوستان نزدیکم به تعداد انگشتان یک دست هم نیست. آرامش مهم است برایم که داشته باشم کنار آدمها. رابطههای مشکل دار میتوانند به شدت عصبی، به شدت خسته و به شدت انتقامجویم کنند.
۳.۵. عشق در نظرم همان فر لتر ورد است و بس.
۴. از همان بچگی هیچ دوست نداشتم کتابهایم را امانت بدهم. یک طورهایی مثل بچههایم میمانند. وقتی خودم پیش قدم میشوم برای امانت دادن کتابی به کسی، یعنی که آن آدم خیلی عزیز است برایم.
۴.۵. این یکی را تورو خدا اگر من را دیدید، به رویم نیاورید که در عین خنده دار بودن، بد جوری روی اعصابم است این قضیه.
من قیافهام به شدت مورد پسند پیرمردهای بالای شصت سال قرار میگیرد. به خدا نمیدانم چرا. آخرین تجربهام به همین هفتهی پیش برمیگردد.
استاد بنیانگذار و سازندهی دانشکده، که ادعا دارند اکسترودر بلند کردهاند در جوانی، (هیکل استاد را خوودتان به این وسیله حدس بزنید) توی آسانسور من را تنها گیر آورده بودند.
استاد: خانوم شما چشماتون خیلی خوش رنگه. من چند وقت بود که میخواستم اینو بگم به شما.
من: ( چشمهای گشاد شده ، دهان باز مانده، ابروهای بالا رفته) متشکرم استاد.
استاد: ترم چندی شما؟
من: ( همچنان با همان قیافه) ترم هفت استاد.
استاد: خوبه پس. بیا با خودم پروژه بردار.
من: ( همچنان هم با همان قیافه) استاد من گرایشم رنگه.
استاد: حیف شد ها، خیلی حیف شد.
من: ( همچنان هم هم با همان قیافه)
۵. هیچ چیز توی دنیا به اندازهی گل و کتاب و شکلات خوشحالم نمیکند.
حالا من کی را دعوت کنم؟ فکر کنم همه حداقل یکبار را دعوت شدهاند. فقط یلداهه را دوباره دعوت میکنم چون دلم خیلی برای نوشتنش تنگ شده، شاید که فرجی شد این طوری. و گلی را چون یک مدت است که پیدایش نیست. و آیدان را دوباره، با اینکه حمیدرضا دعوتش کرده قبلن.
پ.ن: خانوم جان از نوشتن مجدد شما بسیار شاد شدیم ها. گفته باشم.