تبليغاتX
من، وینا و تاریکی

من، وینا و تاریکی

روزنوشت


...So cold in the morning, so cold without you

بغض دارم. یک چیزی دارد فشار می‌دهد گلویم را. هر چقدر هم که نفس عمیق می‌کشم، فایده ندارد که ندارد. خوب نیستم و از تظاهر به خوب بودن در مقابل چشم‌های کنجکاو آدم‌ها، عجیب خسته‌ام. خالی، خالی شده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 12:3 PM  توسط وینا  | 


راهتان را که می‌خواهید بکشید بروید از زندگی آدم‌ها بیرون، یادتان باشد همیشه که یک توضیح بدهکارید. خیلی خرید اگر توی روابطتان، بدون توضیح، همین طوری، آدمه را می‌گذارید و می‌روید.

پ.ن: ما همه خریم و به قول این خانوم عزیز، بعضی‌ها هم خرترند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:24 PM  توسط وینا  | 


ظالم‌ها سالم‌ترند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:19 PM  توسط وینا  | 


من چه کار دارم می‌کنم دقیقن این روزها؟
هر کاری که دوست دارم. در لحظه. بدون حتی یک ذره فکر. فیلم می‌بینم. مدام. پشت سر هم. مثلن دیروز اول Bad Education دیدم، بعد Amadeus، بعد گم‌گشته‌ای در عراق و آخر سر هم ختم به Close Up شدم. همان چهار ساعتی را هم که شب خوابیدم، اپراهای موتزارت توی سرم اجرا می‌شد. بهمن قبادی را دوست می‌دارم، می‌پرستمش به عبارت بهتر. کسی ندارد موسیقی متن  گم‌گشته‌ای در عراق را؟ ‌
می‌دانید چی خیلی اعصاب خرد کن است؟ این که شما زبان پدری‌تان کردی باشد، بعد این طور فیلم‌ها را با زیرنویس انگلیسی ببینید. دیشب داشتم فکر می‌کردم که چرا من زبان مادری‌ام را این قدر خوب یاد گرفته‌ام، ولی کردی را در حد سلام و خداحافظی بلدم. در صورتی که با هر دو زبان با من حرف زده‌اند و من در هر دو تا محیط بوده‌ام. و بعد فکر کردم که چه جالب که توی آن سن و سال هم انتخابی یاد گرفته‌ام و چون هیچ وقت دوست نداشتم فامیل‌های بابا را، پس دلم نخواسته بفهمم چی دارند می‌گویند و جذابیتی نداشته اصلن برایم.
درس نمی‌خوانم. باید کنترل خواند ولی. باید. مامان و خواهره دارند می‌روند شمال و من ناراحت نیستم. دست خودم نیست خب. دلم تنهایی می‌خواهد. بدون چرا. بدون اما.
کتاب می‌خوانم ولی. چندتایی نمایشنامه خوانده‌ام و حالا در جهت لطف به کتاب‌های نخوانده‌ی کتابخانه‌ام، مرگ قسطی را دست گرفته‌ام. خوب است. یواش است و می‌شود مزه مزه‌اش کرد و جلو رفت.
باب دیلان گوش می‌کنم. زیاد. جواب می‌دهد این روزها‌یم را. زیاد.
آها، باغ مظفر هم می‌بینم. آن فضای سورئالیستی دیشب من را کشت به جان خودم.
فعلن همین. نه بیشتر و نه کمتر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 4:26 PM  توسط وینا  | 


پرم. پرم از حرف‌هایی که جمله نمی‌شوند نمی‌دانم چرا.
از میان تمام احساسات ضد و نقیض این روز‌هایم، از وسط این دنیای عجیب و غریب، یک چیزی آرام آرام دارد راه خودش را پیدا می‌کند، بالا می‌آید و شکل می‌گیرد. بعد دیگر همه چیز رنگ می‌بازد. همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی فکرها و همه‌ی نگرانی‌ها. دیگر مهم نیست اگر تصمیم گرفته‌ام شیوه‌ام را عوض کنم با تو و آرامش را ترجیح بدهم برایت. دیگر مهم نیست که این کار چه قدر برایم سخت است و باید از اول و یک جور دیگر بسازم همه چیز را و مطمئن نیستم که این جور دیگر را دوست داشته باشم. دیگر مهم نیست که توی این رابطه حالا دیگر باید مدام مواظب باشم و فکر کنم و این یعنی خستگی. مهم نیست که چه قدر دلم از همین الان برای ورژن اول رابطه‌مان تنگ شده است. مهم نیست اگر دخترک غم دلش سنگین شده است دیگر خیلی و من دورم ازش خیلی و لعنت به هر چه فاصله‌ی جغرافیایی است. مهم نیست اگر توی لحظه لحظه‌ی آن بحث سه ساعته، می‌دیدم که یک روزی، که نیست چندان دور هم، جایمان عوض خواهد شد و عجیب ترسیده بودم و عجیب ناتوان بودم از اعتراف کردن. مهم نیست اگر درس نمی‌خوانم و یک خروار کار نکرده دارم. مهم نیست که نه این معده درد لعنتی دست از سرم بر می‌دارد، نه این حماقت و لجاجت و ترسی که نمی‌دانم از کجا دارد می‌آید. هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز به اندازه‌ی این جریان آرام و یواش ذهنی‌ام مهم نیست.

پ.ن۱: مرگ فروشنده خوب بود. می‌ارزید به تمام یخ زدگی‌ها و منجمد شوندگی‌ها. خوب جمعش کرده بودند. فکر نمی‌کردم بتوانند در صد دقیقه. توانسته بودند ولی. حیف شد که نرسید خانوم رنگ داره.

پ.ن۲: تمام شد. نگرانی‌های این چند وقتم را می‌گویم. امروز می‌آورندش بخش. حالش خوب است و بهتر هم می‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:44 PM  توسط وینا  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 0:53 AM  توسط وینا  | 


خوبم امروز. رها از تمام بحث‌های تا دو نصفه شب دیشب، که عجیب راست بودند و عجیب تلخ بودند. رها از اس ام اس مثل زهرمار شما. که دیگر هیچ چیز ناراحت نمی‌کند من را از جانب شما. تلاش نکنید.
خوبم امروز. از صبح فقط دالیدا گوش داده‌ام و کتاب خوانده‌ام. لذت برده‌ام از جادوی این سفیدی‌هایی که چه بی‌دریغ پایین می‌ آیند از آسمان خاکستری. پرده‌ها را کنار زده‌ام و نور را کم کرده‌ام و چشم دوخته‌ام به دست‌های درخت‌ عزیزم که حالا سفید سفیدند. برف دست نخورده، بدون رد پا. سفید. همه جا. هر جا که چشم می‌اندازی.
دوش گرفته‌ام و موهایم را با حوصله خشک کرده‌ام. بالاخره دارند بلند می‌ شوند، خوشحالم. مانتو مشکی‌ها را شسته‌ام و بلوز شلوار سرخابی پوشیده‌ام. چای و نباتم را مزه مزه کرده‌ام. خواهره دارد می‌آید و حتی تصور پیچیدن صدایش توی خانه هم لذت بخش است.
خوبم. آرامم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 7:50 PM  توسط وینا  | 


راست می‌گوید حمیدرضا. هر چند دیر، اما این خود بازی ست که مهم است. لذتی که می‌برد آدم، که عجیب می‌گردم این روزها دنبال بهانه‌ای برای لحظه‌ای آرامش و فراموشی. خورشید خانوم راست می‌گوید که آدم‌ها نوشتن از خودشان را دوست دارند. بعد هم مگر می‌شود رانن دعوتت کند و اجابت نکنی. پس بازی می‌کنم من هم.

۱. در هیجده ماهگی به طور کاملن سلیس و روان ریودوژانیرو و قسطنطنیه را تلفظ می‌کردم (فایل صوتی‌اش موجود است) و به گفته‌ی پدرم آن چنان توی چشم‌های طرف مقابل نگاه می‌کردم، که یعنی عجب تو خنگی.

۱.۵. در دوران کودکی‌ام تمام بچه‌های محل را حداقل یکبار همراه با دوچرخه‌هاشان به استخر پرتاب کرده‌ام. هیچ‌کس هیچ‌وقت نتوانست من را پرتاب کند. گاهی هم که هر کدامشان را می‌بینم، هنوز یادشان نرفته این قضیه.

۲. در تمام دوران راهنمایی و دبیرستان هیچ وقت انظباطم بالای هیجده نشد. به گفته‌ی خودشان فقط چون درس می‌خواندم، از مدرسه بیرونم نمی‌کردند.

۲.۵. خیلی شلخته‌ام و از شلختگی‌ام لذت می‌برم. اتاقم را اگر مرتب باشد هیچ دوست ندارم.

۳. دوست و آشنا زیاد دارم. راحت دوست پیدا می‌کنم، با پسرها البته راحت تر رفیق می‌شوم. اما تعداد دوستان نزدیکم به تعداد انگشتان یک دست هم نیست. آرامش مهم است برایم که داشته باشم کنار آدم‌ها. رابطه‌های مشکل دار می‌توانند به شدت عصبی، به شدت خسته و به شدت انتقامجویم کنند.

۳.۵. عشق در نظرم همان فر لتر ورد است و بس.

۴. از همان بچگی هیچ دوست نداشتم کتاب‌هایم را امانت بدهم. یک طور‌هایی مثل بچه‌هایم می‌مانند. وقتی خودم پیش قدم می‌شوم برای امانت دادن کتابی به کسی، یعنی که آن آدم خیلی عزیز است برایم.

۴.۵. این یکی را تورو خدا اگر من را دیدید، به رویم نیاورید که در عین خنده دار بودن، بد جوری روی اعصابم است این قضیه.
من قیافه‌ام به شدت مورد پسند پیرمرد‌های بالای شصت سال قرار می‌گیرد. به خدا نمی‌دانم چرا. آخرین تجربه‌ام به همین هفته‌ی پیش برمی‌گردد.
استاد بنیانگذار و سازنده‌ی دانشکده، که ادعا دارند اکسترودر  بلند کرده‌اند در جوانی، (هیکل استاد را خوودتان به این وسیله حدس بزنید) توی آسانسور من را تنها گیر آورده بودند.
استاد: خانوم شما چشماتون خیلی خوش رنگه. من چند وقت بود که می‌خواستم اینو بگم به شما.
من: ( چشم‌های گشاد شده ، دهان باز مانده، ابروهای بالا رفته)  متشکرم استاد.
استاد: ترم چندی شما؟
من: ( همچنان با همان قیافه) ترم هفت استاد.
استاد: خوبه پس. بیا با خودم پروژه بردار.
من: ( همچنان هم با همان قیافه) استاد من گرایشم رنگه.
استاد: حیف شد ها، خیلی حیف شد.
من: ( همچنان هم هم با همان قیافه)

۵. هیچ چیز توی دنیا به اندازه‌ی گل و کتاب و شکلات خوشحالم نمی‌کند.

حالا من کی را دعوت کنم؟ فکر کنم همه حداقل یکبار را دعوت شده‌اند. فقط یلداهه را دوباره دعوت می‌کنم چون دلم خیلی برای نوشتنش تنگ شده، شاید که فرجی شد این طوری. و گلی را چون یک مدت است که پیدایش نیست. ‌و آیدان را دوباره، با اینکه حمیدرضا دعوتش کرده قبلن.

پ.ن: خانوم جان از نوشتن مجدد شما بسیار شاد شدیم ها. گفته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:49 PM  توسط وینا  |