تبليغاتX
من، وینا و تاریکی

من، وینا و تاریکی

روزنوشت

 
دارم با این خانومه زندگی می‌کنم دوباره. کلی خاطره زنده شده از صبح. یادش بخیر...

پ.ن: شاد شادم از این که داری می‌آیی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:58 PM  توسط وینا  | 


نقاشی را که داشت در می‌آورد از توی کوله پشتی، یکهو، انگار که یک چیزی فرو ریخته باشد ته دلش، صدای هق‌هق‌اش بلند شده بود. اشک بود که پایین می‌آمد از چشم‌های دخترک. نمی‌دانست چرا. نپرسیده بود چرا. آمده بود دست بکشد پشت نقاشی، روی نوشته‌های قهوه‌ای، نتوانسته بود. آمده بود آن بر چسب قیمت را جدا کند از پایین نقاشی، نتوانسته بود. حالا جای دو تا ناخن کشیدن مانده بود دو طرف بر چسب قیمت. نقاشی را گذشته بود زیر شیشه‌ی میز. پنبه کشیده بود روی سیاهی‌های زیر چشم‌هاش. خوابش برده بود.
پسرک از همان اول مداد خواسته بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:10 PM  توسط وینا  | 


گربه سیاهه‌ی جلوی آینه یکی دو روزی‌ست حوصله ندارد انگار. امروز دیدم پاهایش را جمع کرده، دستش را گذاشته زیر سرش، یک وری دراز کشیده و با آن چشم‌های آبی زل زده به سقف. هر چه ازش می‌پرسم گربه جان کجا را نگاه می‌کنی، جوابم را نمی‌دهد. آبنبات چوبی قرمز می‌خواهد؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 8:7 PM  توسط وینا  | 


اشکال ندارد که زیر قولم بزنم فردا، ها؟ اصلن ندارم حسش را، خب؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:44 PM  توسط وینا  | 


می‌دانی، شاید تو دوستی نمی‌کنی فقط داری تنهایی‌هایت را قسمت می‌کنی. شاید برای همین است که من این قدر گیج می‌زنم توی رابطه‌ام با تو. که خوب بود اگر می‌دانستم خودم دارم چه کار می‌کنم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:16 AM  توسط وینا  | 


کامکارهای عزیز دلم، دوستتان می‌دارم، زیاد، زیاد. آقای عدنان کریم هر کس هر چه دوست دارد بگوید، من ولی دوست داشتم صدایتان را. می‌شد اگر می‌آمدم ماچتان می‌ کردم. کردی تان مال شمال عراق بود ولی، من همان یک ذره‌ای را هم که می‌فهمیدم همیشه، نفهمیدم. اما آن بوتورای آخری خیلی مزه داد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:32 PM  توسط وینا  | 


تعطیل کرده بودم کلاس امروزم را. همان فیزیک (۲) معروف که وقتی چند روز پیش رفته بودم توی آموزش و پرسیده بودم شرایط حذف اضطراری که عوض نشده، استاد خوش تیپه آمده بود توی دهانم که چی را می‌خواهی حذف کنی تو و وقتی گفته بودم فیزیک(۲)، چند لحظه‌ای ماتش برده بود و بعدش گفته بود فیزیک(۲)؟ ترم هفت؟ حذفش هم می‌خواهی بکنی تازه؟ و لابد بعد از این علامت سوال‌ها باید کلی علامت تعجب هم بوده باشد. و بعدش اضافه کرده بود خسته نباشی واقعن. من هم از آن لبخند‌ها زده بودم که یعنی به تو ربطی ندارد و آمده بودم از آموزش بیرون و اصلن به روی مبارکم نیاورده بودم.
تعطیل کرده بودم امروز را و بی‌خیال قصه‌های دوشنبه شده بودم و بی‌خیال نقاشی زرد و سبز و نارنجی. مانده بودم خانه که نظم بدهم یک ذره به این فکرهای پراکنده و آشفته‌ی این چند وقتم. صبحم را شروع کرده بودم با تلفن دخترک و آسمان ریسمان بافتن‌ های همیشگی‌مان. همزمان کویین گوش داده بودم و با خودم فکر کرده بودم بد هم نمی‌گوید طفلک. بعد مزاحمت درست کرده بودم برای دوست مهربان به خاطر کلاس‌های حافظ خوانی و مثنوی معنوی کانون ادبی و آخرش رسیده بودیم به داستان نویسی و من که وسوسه شده بودم کمی تا قسمتی. البته خودشان پیشنهاد داده بودند وگرنه من نه استعدادش را در خودم سراغ دارم، نه اعتماد به نفسش را. حرف‌هامان که تمام شده بود اطلاعاتم را منتقل کرده بودم به آن یکی دوست مهربان و فرستاده بودمش گودو که به جای من بستنی، خامه، شکلات، گردو بخورد. نمی‌دانم رفت یا نه. بعدش مامان برگشته بود از دکتر و خیال من راحت شده بود از سر درد‌ها و سر گیجه‌های این چند وقتش. شده بودم دختر خانه و تمام میوه‌ها را شسته بودم و خرید‌ها را جا به جا کرده بودم و میز نهار را چیده بودم. بعد فهمیده بودم که چه قدر دلم تنگ بوده برای نهار‌های دو نفری‌مان. ظرف‌ها را که می‌شستم، نمی‌دانم سر چی، حرف بابا شده بود و نمی‌دانم سر چی پرسیده بودم دوستش داری؟ و جواب داده بود خیلی. و باز پرسیده بودم دوست داشتن است یا عادت؟ و سکوت کرده بود، شاید دو دقیقه و بعد جواب داده بود دوست داشتن و دلبستگی. این بار توی دلم پرسیده بودم حتی توی اوج دعواها و اختلاف‌های آن سال‌ها؟ و انگار که شنیده باشد بلافاصله گفته بود حتی آن سال‌ها هم هیچ وقت نتوانسته بودم از ته دل چیز بدی بخواهم برایش. بعدش دو تایی ولو شده بودیم جلوی تلویزیون و فرندز دیده بودیم و کلی خوشمان آمده بود از بچه‌ی ریچل و مامان غصه‌اش شده بود که فقط دو تا سیزن دیگه مانده و من خندیده بودم که معتاد شدی رفت پی کارش مامان جان. رفته بود که بخوابد و من نشسته بودم پای کامپیوتر و چرخ زده بودم همین دور و برها و پاییزان قدیم خوانده بودم و یاد آن وقت‌هایی افتاده بودم که می‌خواندمش. بعد ردپای حلزون خوانده بودم و دوست داشته بودم دو سه تا از داستان‌هاش را. بعد گزارش آزمایشگاهم را نوشته بودم و فکر کرده بودم کی کنترل بخوانم. بعد مامان رفته بود قدم بزند و من خوابم برده بود و بابا آمده بود از سر کار و طبق معمول از همان دم در شروع کرده بود با صدای بلند صدا زدن مامان به روش خودش و بعدش آمده بود و در اتاق من را زده بود و در را باز کرده بود و آمده بود بالای سرم و رویم را کشیده بود و زیر لب گفته بود خوابیده و من بیدار شده بودم و تعجب کرده بود که چرا بیدار شدی و من کم آورده بودم که چه طور انتظار داشته من بیدار نشوم. بحث نکرده بودم باهاش این بار، سر این عادت بیست و دو ساله‌اش. مامان آمده بود و دوتایی برنامه ریخته بودند برای مسافرت با دایی بزرگه که هفته‌ی دیگر قرار است بیاید. رفته بودم تو اتاقم و حرف زده بودم با آیدا و قرار توت گذاشته بودیم. بعد هم خشم و هیاهو را گرفته بودم دستم و فکر کرده بودم ای کاش من هم یک سی و سه ساله‌ی عقب افتاده بودم. همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:20 PM  توسط وینا  | 


?Empty spaces - what are we living for
..Abandoned places - I guess we know the score
!On and on
?Does anybody know what we are looking for

.Another hero - another mindless crime
.Behind the curtain, in the pantomime
!Hold the line
?Does anybody want to take it anymore
!Show must go on
!Show must go on
,Inside my heart is breaking
,My make-up may be flaking
!But my smile, still, stays on

.Whatever happens, I'll leave it all to chance
.Another heartache - another failed romance
!On and on
?Does anybody know what we are living for
I guess i'm learning
..I must be warmer now
I'll soon be turning round the corner now
,Outside the dawn is breaking
!But inside in the dark I'm aching to be free
!Show must go on
!Show must go on! Yeah
!Ooh! Inside my heart is breaking
!My make-up may be flaking
!But my smile, still, stays on
Yeah! oh oh oh

,My soul is painted like the wings of butterflies
,Fairy tales of yesterday, will grow but never die
!I can fly, my friends

!Show must go on! Yeah
!Show must go on
!I'll face it with a grin
!I'm never giving in
!On with the show

!I'll top the bill
!I'll overkill
!I have to find the will to carry on
,On with the
!On with the show

.Show must go on

.Queen

همین فقط.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:23 PM  توسط وینا  | 


هیچ چیز به اندازه‌ی این سلام عزیزم و خوشگلم گفتن‌هایت وقتی خسته از سر کار برگشته‌ای، من را از بودنت مطمئن نمی‌کند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 6:33 PM  توسط وینا  | 

 
بعد از شام تولد دخترک، وقتی زیر باران از همان جای همیشگی آمده بودیم بیرون،
انداخته بودم پلیورش را روی دوشم و با خودم فکر کرده بودم آدم‌ها گاهی شوخی شوخی
یکهو رو بازی می‌کنند.خودشان می‌دانند؟ و تا همان کافه‌ی همیشگی قدم‌هایم را شمرده بودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 5:12 AM  توسط وینا  | 


به سفید که گفتن زنگیه
معلومه که از چشم تنگیه
اگه خروس زری منم
اگه پیرهن پری منم
نه پرم رنگش رفته
نه سرم تاجش ریخته
پیرهن زر به برت بود، چیه هست
تاج یاقوت به سرت بود، چیه هست
پرای زر ایناهاش، این پر من
یاقوت سر ایناهاش، این سر من...

این جا که نوشتم گرل فرند تمام وقت می‌‌خواهم، نگران شده بود به خاطر تنهایی‌های
من. قبل از آمدنش وسط بحث برای کادوی تولد، یک لحظه فکر کرده بودم ای کاش می‌شد که
من نمی‌رفتم. بعد توی تالار مولوی سرم را گذاشته بودم روی شانه‌اش و حرف‌ها همین طور
بیرون می‌ریختند از من. بعد که آن طرح نصفه نیمه را دیده بودیم و خداحافظی کرده
بودیم، من بهتر بودم. اما وقتی چند دقیقه بعدش زنگ زده بود، من یک چیزی توی دلم شکسته بود از وسط. فکر کرده بودم حتی اشاره‌ای هم کافی‌ست برای من. بعدش پیاده شده بودم وسط اتوبان، وسط ترافیک، زیر باران، راه افتاده بودم. نگاه کرده بود مامان توی چشم‌هایم و مثل همیشه یک چیزی
خوانده بود تویشان لابد که شروع کرده بود که تو همه چیز داری توی این زندگی، تا حالا شده
چیزی را بخواهی و نداشته باشی. و من ساکت، فقط سر تکان داده بودم، که نه، نشده. پس چرا
من خوشحال نیستم اصلن. همان موقع توی تالار مولوی، گفته بود بگرد توی خودت را، فکر
کن به دلیل این همه کلافگی و بی‌حوصلگی. نگفته بودم خسته شده‌ام از کند و کاو توی
وجودی که گاهی حتی نمی‌شناسمش دیگر. رفته بودم زیر آب داغ، دو ساعت تمام. آمده بودم
باران کلهر گوش داده بودم و خوابم برده بود. گیج گیج جواب داده بودم تلفن‌اش را با
اس ام اس و دوباره خوابم برده بود.

پ.ن۱: فاکنر خوانی به مقدار متنابهی.
پ.ن۲: اطلس پود ولیعصر؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:23 PM  توسط وینا  | 


امشب وقتی تا دو نصفه شب حرف زدیم و بازی کردیم و آخرها وقتی فلسفه بافی‌هامان به آقا جرج اورول و ۱۹۸۴ هم کشید، بعد وقتی کوسن قرمزه زیر سرم بود و چشمام داشتند بسته می‌شدند کم‌کم، بعد وقتی یکدفعه گفتی بچه‌ها فکر می‌کنید ده سال دیگه هر کسی کجا باشه، من دلم یکهو خیلی گرفت، خیلی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:51 AM  توسط وینا  | 


آقاجان من یه گرل فرند تمام وقت لازم دارم لطفن. ای بابا.

پ.ن۱: پارمیس همیشه میگه "ای بابا".
پ.ن۲: این نازلیه همیشه میگه "آقاجان".
پ.ن۳: این هدیه هم چند وقت پیش "گرل فرند" می‌خواست.
پ.ن۴: این دو جمله چه قدر کپی رایت داشت. ای بابا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 8:19 PM  توسط وینا  | 


هاه. پسره هم دانشگاهی و هم رشته‌ای خواهره از آب در آمده. دنیا عجیب گرد و کوچک است، عجیب.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 2:32 PM  توسط وینا  |