دارم با این خانومه زندگی میکنم دوباره. کلی خاطره زنده شده از صبح. یادش بخیر...
پ.ن: شاد شادم از این که داری میآیی.
روزنوشت
پ.ن: شاد شادم از این که داری میآیی.
?Empty spaces - what are we living for
..Abandoned places - I guess we know the score
!On and on
?Does anybody know what we are looking for
.Another hero - another mindless crime
.Behind the curtain, in the pantomime
!Hold the line
?Does anybody want to take it anymore
!Show must go on
!Show must go on
,Inside my heart is breaking
,My make-up may be flaking
!But my smile, still, stays on
.Whatever happens, I'll leave it all to chance
.Another heartache - another failed romance
!On and on
?Does anybody know what we are living for
I guess i'm learning
..I must be warmer now
I'll soon be turning round the corner now
,Outside the dawn is breaking
!But inside in the dark I'm aching to be free
!Show must go on
!Show must go on! Yeah
!Ooh! Inside my heart is breaking
!My make-up may be flaking
!But my smile, still, stays on
Yeah! oh oh oh
,My soul is painted like the wings of butterflies
,Fairy tales of yesterday, will grow but never die
!I can fly, my friends
!Show must go on! Yeah
!Show must go on
!I'll face it with a grin
!I'm never giving in
!On with the show
!I'll top the bill
!I'll overkill
!I have to find the will to carry on
,On with the
!On with the show
.Show must go on
.Queen
همین فقط.
این جا که نوشتم گرل فرند تمام وقت میخواهم، نگران شده بود به خاطر تنهاییهای
من. قبل از آمدنش وسط بحث برای کادوی تولد، یک لحظه فکر کرده بودم ای کاش میشد که
من نمیرفتم. بعد توی تالار مولوی سرم را گذاشته بودم روی شانهاش و حرفها همین طور
بیرون میریختند از من. بعد که آن طرح نصفه نیمه را دیده بودیم و خداحافظی کرده
بودیم، من بهتر بودم. اما وقتی چند دقیقه بعدش زنگ زده بود، من یک چیزی توی دلم شکسته بود از وسط. فکر کرده بودم حتی اشارهای هم کافیست برای من. بعدش پیاده شده بودم وسط اتوبان، وسط ترافیک، زیر باران، راه افتاده بودم. نگاه کرده بود مامان توی چشمهایم و مثل همیشه یک چیزی
خوانده بود تویشان لابد که شروع کرده بود که تو همه چیز داری توی این زندگی، تا حالا شده
چیزی را بخواهی و نداشته باشی. و من ساکت، فقط سر تکان داده بودم، که نه، نشده. پس چرا
من خوشحال نیستم اصلن. همان موقع توی تالار مولوی، گفته بود بگرد توی خودت را، فکر
کن به دلیل این همه کلافگی و بیحوصلگی. نگفته بودم خسته شدهام از کند و کاو توی
وجودی که گاهی حتی نمیشناسمش دیگر. رفته بودم زیر آب داغ، دو ساعت تمام. آمده بودم
باران کلهر گوش داده بودم و خوابم برده بود. گیج گیج جواب داده بودم تلفناش را با
اس ام اس و دوباره خوابم برده بود.
پ.ن۱: فاکنر خوانی به مقدار متنابهی.
پ.ن۲: اطلس پود ولیعصر؟!!!!!!!!!!!!