۱. نوشتنم نمیآید. یعنی اگر دقیقش را بخواهی بدانی، حالم خوش نیست. افتادهام روی آن دوری که دوست دارم تلفن را بکشم از پریز بیرون، موبایل را خاموش کنم و با یک بطری آب و چند تکه نان، چند روزی بمانم توی اتاقم. و فقط با خودم باشم و خودم. دلم سکوت و تنهایی محض میخواهد. ولی الان شرایطش نیست توی خانه. مامان دست تنهاست و من مثلا دختر بزرگ و خودت بخوان تا آخر ماجرا را. و هفته دیگر هم که روزی نه ساعت کارآموزی، که از حالا عزایش را گرفتهام که عجب تابستان گندی است پروردگارا.
۲.بلیط به ما نرسید.
مهم است؟ البته که نیست، عوضش کلی حرف زدیم و فیلم خریدیم.
۳. داریم میرویم تا سیدی ای را که قولش را یک ساعت پیش داده، بگیریم.
- به نظرت سیدی یه حاضره؟
- نه.
- به نظر منم نه.
و حاضر نبود.
داریم بر میگردیم به سمت آقای فیلمی.
- به نظرت فیلما حاضره؟
- آره.
- به نظر منم آره.
و حاضر بود.
میدانی، خیلی وقتها، آدمهای ساده و بیادعا، خیلی خیلی محترمتر و باشخصیتتر از آب در میآیند و تو ناخواسته، تحت تاثیر جریانی که نمیدانم چیست، بدون توجه، بدون اینکه نشان دهی که فهمیدهای ادب و احترام آن آدم را، از کنارش میگذری و در عوض توجه و احترامات نصیب آدمهای به ظاهر شیک و روشنفکرنما و تو خالیای میشود که اصلا هم کم یافت نشوند این روزها.
دارم آدمهای ساده و بیادعای زندگیام را شناسایی میکنم.
۴. خودم میدانم که آدم بشو نیستم. زور که نیست ، نیستم آقا جان، نیستم.
امتحانش را داده و مثلا آمده که چند ساعتی خوش بگذراند. که صبح، پشت تلفن صدایش واقعا خوب بود. بعد، من احمق، کاری کردم که اشکهایش پایین بیایند و به طرز خندهآوری او بود که مرتب از من عذرخواهی میکرد و من فحشی نبود که توی دلم به خودم نداده باشم. اینها همه از خودخواهی لعنتی من ناشی میشود که برای این که بپرسم و بدانم و نگرانیام کمتر شود، پدر طرف مقابلم را در میآورم.
این سادیسم است؟
تعارف نکنید، من آماده پذیرش هر گونه حقیقتی میباشم.
۵. آدم گاهی وقتها چکنویساش را بیشتر از پاکنویساش دوست دارد، میدانستی؟
حرفهایش از آن چکنویسهای به یاد ماندنی بود. یادم نمیرود، هیچ وقت یادم نمیرود، حتی اگر بخواهم.
۶. اسراییل باید از روی زمین پاک شود یا نابود شود یا یک چیزی توی همین مایهها شود. از بنیانگذار جمهوری اسلامی.
و من از آن موقع دارم به چگونگی و نحوه پاک کردن یک ملت، یک عده کثیری انسان از روی زمین فکر میکنم. نظری، ایدهای، چیزی ندارید لطفا؟ مساله ذهنی من شده است این جمله. پاککن به نظرتان وسیله مناسبی است آیا؟
۷. دلم میخواهد یک نفر برایم حافظ باز کند. حافظش را نیاورده بود...
پ.ن: مرشد و مارگریتا. فصل اول: با خارجیها هرگز صحبت مکن.
